بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد نادر علي بهمئه
بار الها چون کوه ها استوارمان ساز که رنج فراق و غم هجرانش را تحمل کنيم و دلي عطا کن چون دشت و سيع که يادگار بودنش را در آن جاي دهيم و از يادش نبريم . آري او رفت و تنها ياد او ماند و قلب ستم کشيده و تنهاي ما . خدايا صبري ارزاني ما ده که جز سپاس تو چيزي بر زبان نيايد. جواني بود پر شور و نشاط و دلي داشت سرشار از مهر و عطوفت گرمي خانه با وجود او بود و چشم انتظار خواهران به اميد آمدنش روشن. تا زمان کودکي با همان قلب کوچک و احساس لطيف خويش آينه اي از آينده را در برابر چشمانمان مي نمود . کودکي آرام و از قوه درک بالا برخوردار بود چون کودکان نبود و احساسي بزرگ داشت در زمان مدرسه موفق و کوشا بود . از همان ابتدايي شروع به خواندن نمازگر و خواهران را به نماز خواندن و رعايت آداب شرعي و حجاب اسلامي تشويق مي کرد. در دل دوستان و آشنايان بي نهايت جا داشت زيرا با همه همدل و خوگرم بود. در دوران راهنمايي با قران پيون خورد و قران فرا روي او قرار گرفت در همان ايام بود که عضو گروه مقاومت مسجد محل شد و شروع به فعاليتهاي مذهبي نمود . با کوچکترين پس انداز کتابي خريد و مطالعه مي نمود . با درس و کتاب آشنايي ديرينه داشت . زندگي او به همين منوال مي گذشت تا اينکه در سال سوم راهنمايي عجيب شيفته جبهه و جنگ شده بود و هيچ کس جلودار او نبود . شور رفتن در او بود و هياهوي دفاع. مادر در اين فکر که با رفتن او خانه بي نور و بي صفا مي شد و هرگز راضي نبود که از او جدا شود به هر دري زد تا او را از رفتن باز دارد ولي او چون پرنده در پرواز بود . دلش در جاي ديگري سير مي کرد و خودش در جاي ديگر . او مي خواست برود و چون مصمم بود رفت . روزي پس از تعطيل شدن از مدرسه به محل اعزام نيرو رفته بود تا ثبت نام کند گويا چون داراي سن کمي بود و قدرت گرفتن اسلحه را نداشت و همچنين عدم رضايت والدين موافقت نشد و او ناراحت و غمگين برگشت . از همان موقع فعاليت خود را در گروه مقاومت و کتابخانه ها بيشتر کرد تا بلکه اين احساس دروني را آرام کند . ليکن آرامش او به اين چيزها بسته نبود . اين هياهو همچنان در او بود تا زماني که شش ماه به سربازي او مانده بود که در اين زمان به بهانه رفتن به سربازي ثبت نام نمود و چون تک فرزند بود با تلاش ما در بصورت معاف از رزم در شهر خودمان و در نزديکي محل زندگي مقر صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه مشغول به خدمت شد و چيزي از خدمتش نگذشت که تاب ماندن نياورد به منطقه جنگي جزيره مجنون رفت در اين هنگام ديگر کاري از دست ما ساخته نبود و او با بياني نه چندان جدي به ما فهماند که به هدفش رسيده و خود را به منطقه جنگي منتقل نموده است . تنها پس از مدت سه ماه که در اين منطقه بود در صبحدمي که سپيده صبح طلوع کرده بود و کتاب زندگي برگي ديگر خورده بود او به مراد خويش رسيد و به سرنوشت هميشه جاويد خود پيوست .