ابراهیم استادیان ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))
فرزند محمدصادق
تاریخ تولد
۱۳۳۶/۰۳/۰۴
تاریخ شهادت
۱۳۶۱/۰۵/۰۲
محل شهادت
کوشک خرمشهر
تحصیلات
ابتدایی
محل تولد
فارس - فسا- فسا
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش به سر و سینه
نوع خدمت
بسیج
محل دفن
گلزار شهدای شیراز
عضویت
بسیجی
بسم الله الرحمن الرحيم .
زندگينامه شهيد ابراهيم استاديان .
شهيد ابراهيم استاديان چهارم خرداد 336 در فضاي عطرآگين از گلها و لاله هاي بهاري در خانواده فقيري در دهکده دور افتاده اي به نام حسين آباد خليلي که دهات فسا به قلم مي رود به دنيا آمد بعد از طي سنين کودکي در 7سالگي به مدرسه به مدرسه در آن دهات پرداخت . و در همان سن 7 و 8 سالگي که به مدرسه مي رفت و در ضمن به پدرش که يک کشاورز ساده بود کمک مي کرد تا سن 12 سالگي شهيد ابراهيم در همان دهات زندگي مي کرد و بعد بر اثر فقر و خشکسالي و کم بود زندگاني پدرش مجبور شد رو به شهر شيراز بکند و به شيراز که آمد بر اثر عيالواريش مجبور شد به کار بپردازد و ديگر نتوانست به درس خود ادامه بدهد و با اينکه علاقه زيادي به درس خواندن داشت متاسفانه ترک تحصيل نمود و ضع مالي پدرش اجازه نمي داد که درس بخواند و ناچار بود که به پدرش کمک کند تا خود يک نان آور خانواده باشد و در همان سن 12 سالگي به شيراز آمد مدتي در خيابانهاي شيراز به همه اينکه هيچ جايي در شيراز را بلد نبود با يک گاري بستي بندي در کوچه هاي دباغي بستني مي فروخت . و بعد از مدتي که به اينکار ادامه داد زمستان شد و اين کار هم براي او صرفي نداشت و بعد در همان سنين نوجواني مجبور شد سر کوره آجر فشاري برود و در کنار برادر بزرگترش مشغول به اين کار بشود . او بر اثر کودک بودنش و بر اثر زحمات و نور آتش کوره چشم او کمي ضعيف شد و بعد از اين کار هم مجبور شد دست بکشد و سپس بعد از مدتي بي کاري به شاگرد سيم کشي ساختمان رفت و مشغول به اين کار شد . بعد از مدتي استاد او که رجبعلي نام داشت و او را خيلي دوست مي داشت براي او يک عينک طبي خريد او مدت 3 سال به اين کار ادامه داد و بعد به علت کمي درآمد اين شغل را هم ترک کرد. و شهيد ابراهيم در سن 16 سالگي به عنوان يک کارگر ساده در موسسه آثار باستاني شيراز درکنار پدرش و برادر بزرگش مشغول به کار شد و مدت 4 سال در اين موسسه کار مي کرد چون اين شهيد هر چند که سواد زيادي نداشت . در همان دورران جواني بود که رژيم شاهنشاهي و هر که خود را سرمايه دار مي دانست مخالف بود . چون که اين جوان به خدمت سربازي نرفته بود از آن اداره بعد از 4 سال زحمت کشيدن بدون هيچ پاداشي اخراج شد . و او دوباره بي کار شد هر چند بيکاري براي او رنج بزرگي بود در ضمن در همان سالهايي که درموسسه بود يک روز توسط عده اي از خدابي خبر ربوده شد و پس از ؟ روز در شهر آبادان توسط برادرانش پيدا شد . اما او دچار جنون شده بود که مدت 3 ماه در بيمارستان سلامي که پشت آرامگاه حافظيه قرارداشت بستري بود بعد او را به دهکده سلامي بردند به خواست خودش و توسط برادرانش او را شبانه از آنجا از چنگ سلامي نجات دادند و به منزل آوردند تا اينکه بعد از چند ماهي به طور معجزه آسائي او کاملاً خوب شد و بعد از مدتي دوباره به کار سيم کشي پرداخت و بعد از مدتي دوباره شبانه در صحراي دباغي به سراغش آمده بودند ولي او موفق به فرار شده بود و يعد از اين جريان را با برادرانش در ميان گذاشت و آنها مجبور شدند که تغيير سکني بدهند و از دباغي به سعدي بروند . مدتي از او مواظبت بکنند و بعد ازمدتي تصميم گرفت که ازدواج کند و در سن 21 سالگي با دخترخاله خودش ازدواج و در همان دهات که نام برديم عروسي کرد بعد از 4 ماه از ازدواجش مي گذشت که مجبور شد براي تامين مخارج خانواده به کويت برود و مدتي کمي بود که در کويت کار مي کرد که انقلاب اسلامي ؟؟؟ شروع شد و ابراهيم با اينکه به سختي از درياها گذشته بود و به کويت رفته بود با شنيدن خروش انقلاب اسلامي نتوانست در کويت به سر ببرد و ناچار به ايران بازگشت و هم دوش با ملت مسلمان و انقلابي ايران در تظاهرات و راهپيمائيهاي با شکوه خياباني شرکت مي کرد . در همان روزهاي اول انقلاب نوارهاي امام را براي خانواده و دوستان خود پخش مي کرد و عکس هايي از امام و اطلاعيه هاي از روحانيون مبارز را پخش مي کرد و مطالعه مي نمود .براي اولين بار که عکس امام را ديد عاشقانه به او دل بست تا اينکه انقلاب اسلامي پيروز شد در روز يکشبنه سپاه شهرباني شرکت کرد تاساعت 10 شب به خانه نيامده و ما فکر کرديم که او شهيد شده است و بعد با ظاهري خسته و روحي شاد به خانه آمد و با خوشحالي زياد گفت : اسلام پيروز شد . پيروزي انقلاب اسلامي ايران در اواخر سال 58 به اداره بهزيستي رفت و مشغول به کار شد با اينکه حقوق کمي داشت ولي با دلگرمي و با افتخار کار مي کرد و خيلي هم راضي بود و درطي خدماتش چند تشويق ناه براي او آمده بود شهيد ابراهيم علاقه زيدي به يتيمانو مستضعفان واقعي داشت و و با اينکه اين شهيد سواد کمي داشت اما سياست و عبادت و قرآن داشت و در مدت چند ماه درس قرآن را به خوبي مي خواند و يک معلم قرآن براي خانواده اش شده بود و شهيد ابراهيم علاقه زيادي به شهيدان رجائي و باهنر و دکتر بهشتي و ديگر شهيدان انقلاب اسلامي داشت او بارها به خانواده اش ميگفت : که ما هيچ سهمي به اين انقلاب نداريم و در قطعه شهدا که مي رويم گر چه همه شهدا مال ماست ولي سهمي نداريم و سرگردان هستيم و زيارتگاهي نداريم و اميدوارم روزي بيايد که ما هم داخل اين فيض بزرگ بشويم . شهيد ابراهيم جواني بود آرام و بسيار مظلوم . او علاقه زيادي به قرآن و اسلام داشت که حتي خيلي از شب ها او نماز شب را با گريه بر پا مي داشت و در هر نماز جمعه شرکت مي کرد شهيد ابراهيم در تاريخ 15/5/59 داراي فرزندي شد . خداوند فرزندي به او داد که نام او را ابوالفضل گذاشت ولي او را به اسم بلفضل صدا مي کرد . او بسيار اين بچه را دوست مي داشت و او را اغلب سرباز امام زمان (عج) صدا مي کرد اين شهيد هيچگاه به فکرپول و يا ثروت نبود او هميشه به خدا و اسلام فرک مي کرد و به فکر و خدمت به ديگران بود اين شهيد يک زندگي خيلي ساده داشت تا اينکه تصميم گرفت به جبهه برود و در تاريخ 1/3/61 براي دوره آموزشي نظامي به شهر کازرون رفت و پس از پشت سرگذاشتن دوره آموزشي نظامي به جبهه جنوب اعزام شد شهيد ابراهيم در عمليات پيروزمندانه رمضان در کنار برادرش اسماعيل استادش که يکماه قبل از او به جبهه رفته بود در يک سنگر با مزدوران بعث عراق مبارزه کرد . بعد از حمله پيروزمندانه رمضان در يک پاتک داوطلبانه در تاريخ 2/5/61 درجبهه کوشک در خاک عراق در دل شب مردانه در قلب دشمن تاخت ، سرانجام ساعت 12 شب زير رگبار گلوله هاي بعثيون عراقي به لقاءالله پيوست و اينگونه در سن 25 سالگي عمر گرامي خود را فداي اسلام و امام عزيز کرد . و دين خود را اين گونه و مردانه آن طوري که خود مي خواست به اسلام و قرآن و امام ادا کرد . شهيد ابراهيم يک سفري داشت که بعد از 10 روز پس از شهادتش خداوند به او مرحمت کرد که ما اسم او را زنده کرديم شهيد ابراهيم داراي دو فرزند است که از يادگاران او هستند. والسلام . روحش شاد و راهش پررهرو باد .
بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب ابراهيم استاديان فرزند محمدصادق متولد 1336 با طيب خاطر و صحت نفس و كمال عقل بنا را بر وصيت گذاشتم.
من داراى همسر و فرزند هستم كه راهى جبهه حق عليه باطل هستم و تنها راهم همان راه خدا مىباشد و هيچ نظر ديگرى ندارم و براى رضاى خدا مىروم تا به راه خدا شهيد شوم و هيچ ترس و خوفى ندارم. من هيچچيز ندارم بجز يك زندگى ساده كه متعلق به همسرم و فرزندم است. و از برادران و مادم و پدرم ميخواهم كه حلالم كنند. با خلوص نيت صاف و پاك از خداوند بزرگ بخواهند كه مرا بيامرزد و روحم آرام باشد. و به بستگانم بگوييد گريه نكنند و در انظار خوارم نكنند و پسرم را به مدرسه بفرستند تا خودش تصميم بگيرد و يك پاسدار شود و يك فرزند سفرى دارم كه اگر سالم به دنيا آمد اگر دختر بود كه بايد زير نظر عمويش على يا برادرش عقيل باشد و اگر پسر بود او هم يك پاسدار شود و درسشان را تمام كنند و پدرشان را فراموش نكنند. و به مادرم بگوييد براى من گريه نكند. هروقت دلش تنگ شد به خانه شهدا برود و با مادر آنها درددل كند و به زيارت برود و براى من از خداى بزرگ آمرزش بخواهد.
اكنون كه براى شما نامه مىنويسم پس از پشت سرگذاشتن آموزشهاى مختلف نظامى و ايدئولوژيك در زير چادرى در پادگان شهيد باهنر مىباشم. به اميد خداوند متعال براى فتح كربلا خود را آماده مىكنم و به يارى خدا و به رهبرى امام زمان(عج) براى نابودى لشكر كفر صدامى و آزاد كردن مردم مستضعف عراق مىرويم تا به آمريكا اين جرثومه فساد قرن بفهمانيم كه هيچ غلطى نمىتواند بكند. اكنون پيامى داشتم به برادران و خواهران عزيز كه البته من كوچكتر از آنم كه براى شما برادران و خواهران حزبالله پيام دهم، از شما مىخواهم كه يك لحظههم كه شده امام را تنها نگذاريد و تمام دستورات و فرامين او را لبيك بگوييد. وحدت خويش را حفظ كرده و چنگ به ريسمان الهى بزنيد و از تفرقه و دودستگى بپرهيزيد و تمام مسائل اسلامى را موبمو اجرا كنيد. يك لحظه از آمريكاى جنايتكار و عناصر شرقى و غربى و منافقين از خدا بىخبر غافل نشويد و با تمام قوا و نيروى فكرى به مبارزه با آنها برخيزيد و در آخر كلامم بگويم كه همگى شما موظفيد انقلاب اسلامى را كه حاصل خون هزاران شهيد بخون خفته مىباشد و هنوز هم براى تداوم آن ايثارها مىشود و خون فرزندان مكتب قرآن كه حسينوار مىجنگند و حسينوار شهيد مىشوند، حفظ كنيد. و پيام من به كسانى كه مرا مىشناسند، بگوييد اين راهى بود كه خود من انتخاب كردم و به پهلوى خداوند بزرگ مىشتابم. اگر خداوند مرا دوست داشته باشد مىروم به سوى ابديت و خوشحال و سرفراز هستم. اى واى بر كسانى كه به راه خدا نمىروند و آنها مورد غضب خداوند بزرگ قرار مىگيرند. بشتابيد به سوى خدا و بخود بياييد و ببينيد خدا را. آنها كه رفتند كارى حسينى كردند و آنها كه ماندند بايد كارى زينبى كنند وگرنه يزيديند.
به اميد پيروزى نهايى - ديگر عرضى نيست. ابراهيم استاديان 23/3/61