رضا قبل از اذان وضو میگرفت، خودش را مرتب میکرد و راهی مسجد میشد. نماز را همیشه اول وقت و با حضور قلب میخواند. به اهل بیت ارادت ویژهای داشت و اشکهای پاکش برای اهل بیت گواه از این عشق بود.
دعای همیشه رضا برایم این بود، میگفت: «مادر، تو را به اهل بیت علیهمالسلام سپردم.» شاید اینگونه دل پرآشوبش آرام میگرفت. چه کسی بالاتر و بهتر از اهل بیت که هوای این مادر را داشته باشد.
زمانی که می خواست راهی شود، با نگاه مهربانش میگفت: «مادر، برایم دعا کن.» او نذر برای اهل بیت و سلامتی خانواده را دوست داشت. لحظه رفتن، نگاهم میکرد، منتظر میماند تا لبخندی روی لبانم بنشیند و بعد دلش راضی میشد راهی شود. اگر لبخند نمیزدم، انگار تا ساعتها همانجا میایستاد تا بالاخره لبخند بزنم. همیشه تا دم درب کوچه همراهیاش میکردم، و در آخرین لحظه، میایستاد، نگاهم میکرد و با لبخند از خانه بیرون میرفت.
خانم رضایی آهی کشید و ادامه داد: رضا را خیلی دوست داشتم…، اما شکر به حکمت خدا. مطمئنم زنده است و حالا هم مرا میبیند…
در این جنگ دوازدهروزه، به سفارش خودش، نذر کردم که ایران پیروز شود و آش دوغ بپزم. اما هنوز نذرم ادا نشده بود که خبر شهادت جگرگوشهام را آوردند.
رضا در اخلاق و مرام نمونه بود، آنقدر که همسایهها و همسنوسالانش او را الگو میدانستند و هر وقت میخواستند مثالی بزنند، میگفتند از بچههای آقای رضایی یاد بگیرید. حتی بعضی وقتها از او میخواستند برای بچههای محله جلسه بگذارد و صحبت کند. حالا همهی محل، عزادار رضا شدهاند.