بسم الله الرحمن الرحيم
زندگينامه شهيد محمد آرمون در تاريخ 20/7/1342 در شهرستان بستك ديده به جهان گشود از همان اوايل كودكي بسيار كودك آرامي بود از سن هفت سالگي در دبستان مصطفويه مشغول به تحصيل شد و در دوران دبستان شاگرد ممتاز بودند براي طي كردن دوره راهنمايي در مدرسه فارابي مشغول به تحصيل شدند در اين دوره هم شاگردي درس خوان و عالي بود و در سال اول دبيرستان به علت به خدمت رفتن برادر بزرگتر و همچنين ناتواني پدرم ايشان ترك تحصيل كردند و آن پس نان آور خانواده شد حرفه برق كشي و لوله كشي و به خصوص بنايي را پيش گرفتند تا اينكه در سال 1360 عضو بسيج سپاه پاسداران شد ايشان روزها را كار مي كردند و شبها در بسيج و همچنين كمك مي كردند محمد جمعه ها يا اوقات بيكاري و روزهاي تعطيل با برادران اعضاي پايگاه براي جمع آوري كمكهاي مردمي به روستاهاي دور و نزديك شهرمان مي رفتند و همچنين در روزهاي راي گيري براي جمع آوري آراي مردم به كمك برادران مي شتافتند ايشان هر جمعه براي حفاظت به نماز جمعه مي رفت و اهميت زيادي به نماز جمعه مي دادند علاقه زيادي به كتابهاي مذهبي و عقيدتي سياسي داشتند به امام بسيار زياد عشق مي ورزيد و هميشه مي گفت آيا ما هم سعادت داريم كه روزي از نزديك به امام ملاقات كنيم دست او را ببوسيم با پدر و مادر و خواهران و برادران و دوستان و آشنايان رفتار بسيار خوب شايسته اي داشت به كوچكتر از خود سلام مي كرد و هر كس را كه به راه خلاف مي رفت راهنمايي و هدايت مي نمود هميشه حرف شهادت مي زد و مي گفت من آرزو دارم كه شهيد شوم يادم هست كه يك روز در خانه نشسته بوديم محمد پاكت نامه اي در دست داشت و روي آن چيزي مي نوشت و لبخند مي زد وقتي كه به علت خنده را از او پرسيدم پاكت نامه را كه روي آن نوشته بود شهيد محمد آرين به دست من داد و گفت آيا روزي هم مي شود كه من شهيد شدم همچنين سعادت آنرا دارم كه روزي نامم و در رديف نام شهدا باشم .محمد از خدمت سربازي به علت ضعيفي چشم معاف شدند هميشه از پدر و مادرم مي خواست كه رضايت دهند به جبهه برود اما پدر و مادرم موافقت نمي كردند تا اينكه در سال 1365 در آذر ماه كه سپاهيان محمد به جبهه اعزام مي شدند شب در خانه نشسته بوديم و تلويزيون تماشا مي كرديم محمد رو به پدر و مادرم كرد و گفت پدر جان عزيزم شما حتي براي يكبار هم كه شده به من اجازه بدهيد كه به جبهه بروم اول مادرم از اين حرف خيلي ناراحت شد اما بعد با حرفهاي كه محمد از امام و وظيفه هر مسلمان برايشان صحبت كرد مادرم گفت حالا كه خيلي اصرار مي كني من اجازه مي دهم برو به اميد خدا هر چه خواست خدا باشد پيش مي آيد اما پدرم چون محمد تنها نان آور خانواده بود و او را نيز بسيار دوست داشت گفت من راضي نمي شوم كه به جبهه بروي آخر تو تنها اميد و آرزوي من هستي و مي گفت من اصلاً باور نمي كنم كه تو مرا تنها بگذاري وبروي خلاصه چند روز گذشت تا اينكه يك روز همه سر سفره نشسته بوديم محمد رو به طرف پدرم كرد و براي اينكه پدر واقعاً باور كند كه محمد مي خواهد به جبهه برود و اشك از چشمانش جاري شد خلاصه نهار را خورديم و محمد نماز ظهر و عصر را هم خواند در همين هنگام يكي از دوستانش به دنبال او آمد و گفت محمد مگر قصد آمدن نداري محمد گفت چرا با دل و جان و با لبي خندان از خانه بيرون رفت و ساعت چهار بود كه محمد به خانه بازگشت و به مادرم گفت مادر جان حالا كه خود اجازه رفتن را به من داده ايد مي خواهم كه با دستان خودتان هم لباسهايم را تا كنيد و در كيف بگذاريد مادرم هم لباس را تا كرد و با مقداري وسايل ديگر در كيف گذاشت محمد دست بر روي دوش مادرم زد و گفت آفرين بر چنين مادري كه خود فرزندش را تقديم به اسلام مي سازد خلاصه محمد با همه خداحافظي كرد و پيشاني پدر و مادرم بوسيد و روانه بسيج شد ما هم براي بدرقه به بسيج رفتيم و تا ساعت 9:00 شب آنجا مانديم تا اين كه محمد روانه جبهه شد او در مدت 45 روز كه در كه در آنجا بود هر هفته براي ما نامه مي فرستاد و در نامه ها سفارش مي كرد كه به پدر و مادر احترام بگذاريد و مرا قلباً حلال كنيد زيرا كه من ديگر بر نخواهم گشت .محمد 45 روز در جبهه ماند و پنجاهمين روز يعني روز 27/10/65 در حالي كه دما دم انتظار در زدن محمد را دانستيم خبر شهادت او را به ما دادند آري محمد به آرزوي ديرينه خود رسيد اما ما را تا ابد جگر سوز ساخت .روحش شاد و يادش گرامي باد .
بسم الله الرحمن الرحيم
وصيت نامه شهيد محمد آرمون
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون
با سپاس و حمد خداوند متعال و با سلام و درود بر امام زمان(عج) و با سلام و درود بر امام خميني و با سلام گرم و درود فراوان بر خانواده هاي شهدا که فرزنداني را تربيت نمودند و آنان را به سوي جبهه فرستادند تا لبيک گويي امام عزيزشان باشند.ملت هميشه در صحنه نگذاريد اسلحه من و امثال من بر زمين افتد و دشمن بر جان و مال و ناموس ما تجاوز کند و شما بي تفاوت باشيد.بايد هميشه وجود خود را در جبهه و پشت جبهه لازم بدانيد و به ياري سربازان امام زمان بشتابيد تا با قلبي روشن پيش خداي خود رو سفيد باشيم.امت حزب الله بايد بدانند تا حالا که اين جمهوري اسلامي روي پاي خود ايستاده است خداوند کمک کرده و تمام مسائل ما را حل کرده است انسان بايد در برابر خدا خاضع و خاشع باشد وقتي انسان در مقابل خداوند صورتش را به خاک مي مالد چيزي عزيزتر و بهتر از آن نيست مخصوصاً خاک جايي که نزديک به کربلا است،خاکي که متصل به کربلاست.چون خداوند در هنگامي که حضرت موسي مناجات مي نمود و صورتش را به خاک مي ماليد و مرتب تضرع مي کرد خوشش مي آمد. السلام عليک يا اباعبدالله که بوي تربت کربلايت يک عطر عجيبي است که به مشام انسان مي رسد که هيچ عطري به اندازه عطر او معطر نيست اينقدر اين خاک عزيز و محترم است که احدي ندارد.خداوندا؛ اولين زائر امام حسين عليه السلام را امام امت قرار بده تا در کنار ضريحش با امام حسين حرف بزند و در سايه امام امت اسلام را به زيارت حسين بن علي عليه السلام برسان. خداوندا؛ دست پر برکت اين رزمندگان را به ضريح مقدس و پر مبارک آن حضرت برسان.اما پيام من به برادرانم که شما هم بايد اطاعت از امر امام کنيد چون اطاعت از امر خداست و نکند که خداي ناکرده نافرماني کرده باشيد و به وظيفه اي که خدا به شما واگذار کرده است انجام نداده باشيد.اما به شما خواهرانم که با قلم هايتان و با گفته هايتان براي رشد اسلام و تشويق به سوي جبهه فرزندانتان و ديگر برادران را هدايت نماييد که شما الگوي فاطمه الزهرا و حضرت زينب(س) بوده باشيد.در پايان از پدر و مادرم انتظار دارم که قلباً مرا حلال کنيد.والسلام کوچک شما محمد آرمون