بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد بزرگوار ابراهيم احمدي : شهيد ابراهيم احمدي از هفت سالگي شروع به مدرسه رفتن در روستاي مکان از توابع شهرستان جهرم کرد و تا پنجم ابتدايي را در آن مدرسه به تحصيل مشغول بود و بعد از آن به خاطر نبود امکانات براي ادامه تحصيل و کمبود مدرسه به شهر قطب آباد رفت و يک سال هم در آنجا به درس خواندن مشغول بود و پس از مدتي از قطب آباد به جهرم آمد و صبح ها سر کار مي رفت و عصر ها هم به مدرسه ي شبانه مي رفت و در جهرم هم يکسال درس خواند و بعد از مدتي دوري از تحصيل بالاخره به مغازه اي واقع در باغ ملي که در آن زمان ساندويچ فروشي بود رفت و در آنجا به کار در مغازه مشغول شد و يک سال هم در آنجا مشغول بود و بعد از کار در مغازه به باغي در نزديکي مسجد امام خميني رفت و مشغول به کار باغباني شد و در باغ که بود حال و هواي جبهه در سرش بود و دائم دم از جبهه مي زد و تصميم قطعي براي رفتن گرفته بود زماني که مي خواست به جبهه برود 20 سال بيشتر نداشت اعزام آنها از جهرم بود و با نام بسيجي اعزام شده بود که هر کدام از آنها به درجه ي شهادت نائل شدند ديگري همراه جنازه ي او به منزل برگردد . دوست ابراهيم شهيد شد و ابراهيم هم با او برگشت و او را در قبرستان فرودس به خاک سپردند . ابراهيم پس از يک هفته اقامت در جهرم دوباره به جبهه اعزام شد او هفته اي حداقل يک بار به خانه زنگ مي زد و احوالي از ما مي گرفت چون در آن موقع همه ي خانه ها تلفن نداشتند ابراهيم که از مدت ها پيش تصميم گرفته بود وارد سپاه پاسداران کرد اما يکي از شرايط ورود به سپاه گذاراندن دوره خدمت سربازي بود و چون ابراهيم سن کمي داشت هنوز به سربازي نرفته بود و بالاخره يک روز زنگ زد که من عازم جهرم هستم او مي خواست بيايد تا کارهاي سربازي را انجام دهد به خاطر اينکه ابراهيم جراحتي از ناحيه شکم داشت به فسا رفت تا معافيت از سربازي را دريافت کند تا بتواند زودتر وارد سپاه شود بعد از برگشت از فسا به تيپ المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف جهرم رفت و لباس هايش را تحويل گرفت و عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شد .پس از مدتي خدمت در سپاه به جهرم آمد تا برادر 13 ساله ي خود ابوالقاسم را به جبهه ببرد او يک هفته در جهرم ماند و بعد از آن با ابوالقاسم عازم جبهه شدند آنها سوار يک ميني بوس شدند تا به جبهه بروند اما در ميني بوس گفته بودند که ابوالقاسم سن کمي دارد و او را نمي پذيرند و به همين خاطر راننده از رفتن ابوالقاسم جلوگيري کرده بود و هر دوي آنها به خانه برگشتند و فرداي آن روز با يک ماشين سواري عازم جبهه شدند . ابوالقاسم هم حدود سه ماه در جبهه بود و بعد از سه ماه يک روز که ابراهيم به خانه زنگ زده بود مادرش به او گفته بود پسرم عازم مشهد هستيم و مي خواستيم ابوالقاسم را همراه خود ببريم اما او ابوالقاسم را به جهرم نفرستاده بود . از خصوصيات اخلاقي آن شهيد اين بود که فردي که توقع ، متعصب و سر بزير بود و کار کردن را هم بسيار دوست داشت . او در جبهه به بچه هاي هم رزمش گفته بود که اگر من شهيد شوم برادر کوچکترم ابوالقاسم را به خانه برگردانيد و بالاخره در عمليات والفجر دو بود که يک جا در اين جبهه ي پهناور در کردستان که در محاصره بودند او دوستانش را از محاصره نجات داده بود اما خودش در آنجا به شدت مجروح شده بود و به همراه چند تن از همرزمانش در زير آوار مانده بودند و حدود سه روز زير آوار مانده بودند که برادران رزمنده به آنجا آمده بودند و جنازه ي مطهر آنها را زير آوار بيرون کشيدند همه ي آنها شهيد شده بودند . ابوالقاسم که چند روز قبل از اين به همراه برادران سپاه به جهرم آمده بود و به خانه آمد و مادرش از او پرسيد که برادرت کجاست او گفت برادرم هم به زودي مي آيد در همين روزها بود که دوباره تصميم به رفتن به شهر گرفتيم اما يک روز قبل از رفتن به مشهد پدر ابراهيم (مرحوم اسماعيل احمدي) به مغازه قصابي رفته بود تا گوشت بخرد اما در آنجا شنيده بود که چند تن از شهداي عزيز را به جهرم آورده بودند آنها هشت نفر بودند که ابراهيم هم در بين آنها بود شهدا را به سردخانه ي قبرستان رضوان برده بود و پدر و مادر ابراهيم هم آنجا رفتند و جنازه پسر خود را آنجا ديدند و روز بعد هشت شهيد را به قبرستان فردوس بردند و در قطعه ي شهدا به خاک سپردند از آن موقع به بعد ما فقط مي توانيم سر قبر او برويم و او را زيارت کنيم . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .