محمد بیدکی فسائی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))
فرزند فریدون
تاریخ تولد
۱۳۳۱/۰۱/۰۴
تاریخ شهادت
۱۳۵۹/۱۰/۱۴
محل شهادت
آبادان، ماهشهر
تحصیلات
سیکل
محل تولد
فسا
وضعیت تأهل
متاهل
نحوه شهادت
اصابت آتش سلاح دشمن
محل دفن
شیراز
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگينامه شهيد محمد بيدکي فسائي : شهيد محمد بيدکي فسايي فرزند فريدون در چهارم فروردين ماه 1331 در شهرستان فسا در خانواده اي فقير به دنيا آمد تحصيلات خود را تا کلاس سوم دبيرستان در شهرستان فسا ادامه داد و سپس به استخدام ارتش در آمد و حدود ده سال خدمت نمود شهيد بيدکي در وقت مقتضي ازدواج نمود و ثمره ازدواجش 2 پسر و 1 دختر مي باشد شهيد محمد بيدکي در جريانات انقلاب و بحران آن روزها با وجود اينکه يک ارتشي بود خانواده خود را ترغيب به رفتن در تظاهرات عليه شاه مي نمود و در بخش اعلاميه هاي امام کوشا بود شهيد محمد بيدکي فردي خدا دوست و مؤمن و صادق بود و تمام واجبات ديني را به خوبي انجام مي داد شهيد بزرگوار در برخورد با اقوام و خويشان و دوستان بسيار محترم و مؤدب بود شهيد محمد بيدکي با توجه به عقيده و تعهد خود براي دفاع دين و آيين و کشورش به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و نه ماه خالصانه جنگيد شهيد بزرگوار در تاريخ 14/10/1359 در منطقه آبادان ، ماهشهر بر اثر اصابت آتش سلاح دشمن به درجه رفيع شهادت نائل آمد و در دارالرحمه شيراز به خاک سپرده شد . روحش شاد و يادش گرامي باد . والسلام .
با درود به رهبر گرامی و امام بزرگوارمان، و سلام بر شما پدر و مادر گرامی؛ ضمن تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از خداوند بزرگ خواهانم. باری خواستم با چند کلمه ای نامه مزاحم وقت گرامی تان شوم از این که مدتی است از شما دور شده ام و نمی توانم خدمت برسم بسیار ناراحتم، چون من وقتی به شیراز می آیم از بس گرفتاری دارم نمی توانم زیاد شما را ببینم.
خوب مادرجان و پدرجان! حالتان چطور است؟ امیدوارم که خوب و خوش، در سایه امام بزرگوارمان زندگی کنید و از این که دیر نامه نوشتم چون آدرس مشخصي ندارم حالا هم به توسط یکی از رفقا نامه برایتان می فرستم. پدرجان! از این که خبر بدی برایتان آوردند و کمی ناراحت شده ای سخت خودم هم ناراحت شدم تمام این حرف ها دروغ است هر وقت از طریق رادیو چیزی ابلاغ شد آن وقت شما می توانی نگران شوی و آن هم نگرانی ندارد چون که من در راه خدا و در راه خلق ستم دیده جان فشانی می کنم و اگر جانم را هم در راه امام بزرگوارم بدهم هنوز کاری نکرده ام.
از شما خواهش دارم اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید چون که من خودم خواستم و رفتم. به خدا مادرجان تا حالا چند بار خواستند مرا به زور بفرستند ولی دلم قبول نمی کند که برگردم و برادرانم را در جبهه تنها بگذارم. همین دیروز بود که با یک پیروزی بزرگ رو به رو شدم و یک حلقه گل به گردنم انداختند. خوب چطور می توانم برگردم؟ وقتي که این قدر در جبهه به من احتیاج دارند چطور به شیراز بیایم؟
خواهشی که از شما دارم این است که امام را تنها نگذارید فقط شما هستید که می توانید مشت محکمي به دهان این آمریکای جنایتکار بزنید و خون من و امثال من را پایمال نکنید. باز هم می گویم مادرجان! پدرجان! و خواهرجان! اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید که دشمن از اين كار شما خوشحال شود و یاد تمام خانواده عزیز شهدا کنید و هر وقت توانستید یک سری به بچه ها بزنید که امیدشان اول به خدا و دوم به شماست.
پدرجان و مادرجان! اگر توانستم حداقل تا 15روز دیگر خدمت شما می رسم و اگر نتوانستم باید مرا ببخشید چون که دست خودم نیست، عشقم شهادت و پیروزی است. بیشتر از این مزاحم وقت عزیزتان نمی شوم، زیاده عرضی ندارم، امام را دعا کنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار، از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا. آمین یا رب العالمین
راستی از قول من سلام به خواهرانم، برادرانم و تمام اقوام و خويشان برسانید و احوالپرسی کنید.