کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 22 مرداد 1405
05:15
منصور حمیدی جهرمی

منصور حمیدی جهرمی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند امراله

تاریخ تولد
1338/09/20
تاریخ شهادت
1360/03/26
محل شهادت
دهلاویه دشت ازادگان سوسنگرد
محل تولد
فارس - جهرم - جهرم
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
مفقودیت
نوع خدمت
گروه شهیدچمران
عضویت
بسیجی
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد منصور حميدي : برادر شهيد منصور حميدي در سال 1338 به صورت هديه اي پاک و مطهر از سوي خداي بزرگ و در خانواده اي از طبقه اي که اکثريت جامعه را مي سازد ديده به جهان گشود .کودکي با صورتي آرام و لبخندي ملايم که پيوسته بر صورتش نقش بسته بود .او چون براه افتاده و آنگاه که زبانش در کام چرخيد يعني زماني که هر طفلي حرکات را با ديده استفهام مي نگرد عشق به اعمال مذهبي که ابتداي آن و قابل لمس ترين آنها برپايي نماز مي باشد در وي نمايان شد آنزماني که قلب هر پدر و مادري از شنيدن صداي کودک خود به طپش مي افتد منصور قلب پدر و مادرش را با اداي شيرين و دلنشين کلمات و کلمه توحيد (الله اکبر ) روشن و منور ساخت و چنين بود که استعداد ،هوش ،ذکاوت بافت فکري خود را از خيلي زود از خود بروز داد . شش ساله بود که دوره تحصيلات ابتدايي خويش را در دبستان دهباني جهرم آغاز کرد و رفت تا خوبتر بخواند و خوبتر بفهمد آنچه را که واقعاً خوب فهميد و بدان عمل نمود .ياران دوران کودکي و آنروز ها را خوب به ياد مي آورند که در صداقت و پاکي نزدشان زبانزد بود زرنگ و فعال و با علاقه دوران ابتدايي را سپري و دوره سه ساله راهنمايي تحصيلي را در مدرسه راهنمايي دکتر شيرازي جهرم سپري کرد منصور درسهايش را براي بيشتر آموختن مي خواند و پيوسته از محصلين ممتاز بود .چرا که احساس مسئوليت مي کرد در قبال اوقات و لحظات عمرش و در مقابل زحماتي که خانواده براي تحصيل او مي کشيد که او خود بخوبي به اين مسائل آگاه بود از همان سالهايي که قد مي کشيد و هم خود و هم عقل و انديشه اش را بالا و بالاتر مي کشيد اجتماع خود را و موقعيت خانواده هايي هم طبقه اش را در اين دوران و سالها بيشتر و بهتر مي شناخت مي ديد خواسته هاي مردم هم قشرش را و دست کوتاهشان را به خرماي در نخيل . از همان سالها بود که اين خوبترين جوان قبيله در پي علل محروميتها و زندگي توام با زجر و فقر و درد توده محروم جامعه به ريشه هاي اين کمبود ها و نارسايي ها پي برد و دژخيم و دژخيمان را شناخت و در مقابل درست به مثل درد و درمان به اسلام و قرآن مجيدش نيز دقت بيشتري کرد .با قرآن ميثاق بست و با خداي خود عهد کرد ،دست ياران را فشرد و آنگاه که خدايش از او پرسيد "الم نشرح لک صدرک " در خلوت ملکوتيش سر را به آسمان بلند کرده و جواب داد . آري خداي من و آري پروردگار تواناي من .تو سينه مرا فراخ کردي تا قلبم را به نور و صفايت جلا بخشم و در درياي بيکران و لا يتناهي علم و معرفت و نور و کمال خداونديت بر تاريکيها و سياهي ها چيره شدم و تنها ترا بجويم اي خداي کعبه و اي خداي محمد در اين هنگام تولدي دوباره که در آن با چشمهاي ديگري دنيايش را مشاهده مي کرد از رنگي که او به دنياي کوچک و زندگي ساده و آرام و بي صداي خود زد چنين استنباط مي شد که از درون مي نالد و آرزو مي کند که کاش او هم همان زماني مي زيست که مولايش علي عليه السلام مي زيست تا شايد بتواند به آنچه که براي رسيدن به آن مهيا مي شد که همان انسان پاک و خداگونه علي وار بودن مي باشد بهتر و زودتر نزديک شود منصور بر علي عاشق شد با نهج البلاغه دوستي و الفتي ناگسستني گرفت اين گنجينه گرانبهاي عالم شيعه و تشيع را در آغوش گرفت و به خلوت خود کشيد تا با سطر سطر آن به راز و نياز نشيند . آري اين چنين صراط المستقيمي را که در نمازهايش از خدا آرزو و تمنا مي کرد جست و در آن مسير به سرعت تاخت . اينک او به خاطر علاقه زيادش به ساختن و سازندگي و ابداع و اختراع جذب و نيروي برق گرديده بود و براي رام کردن و در اختيار گرفتن در خانه تعميرات و ساختن بعضي لوازم و وسايل برقي را شروع کرد .در پي همين علاقه و کشش بود که او جوهر راستين جوان مسلمان نسل امروز تصميم به ادامه تحصيل در همين رشته را گرفت و به هنرستان صنعتي جهرم وارد گرديد . به محيطي بزرگتر از مدرسه،با انسانهايي متفاوت از قبل .در اينجا افراد مختلفي با او برخورد مي کردند و کساني با او خو گرفتند که تا آخرين روزهاي قبل از شهادت با او ديدار و همراه بودند در محيط جديد ،جريانات و اتفاقاتي مي افتاد که با روح پاک و مطهر او سازگار نبود از جمله تصميمات مديريت هنرستان مبني بر مختلط کردن هنرجويان که با مخالفت شديد منصور و يارانش روبرو شد .زيرا آنها فردا را مي ديدند و درک مي کردند که اين اختلاط يعني چه .اين تصميم ،بدنبال برنامه هايي گرفته شد که سراسر مملکت و ميهن اسلاميشان را داشتند به آن آلوده مي کردند يعني برنامه اي براي بي بندو بار ساختن جوانان و گرفتن ايمان و اعتقاد و صداقت و پاکدامني از آنها و به دنبال آن بي خيال ساختنشان نسبت به آنچه بر سرنوشت کشورشان مي گذشت که لازم به گفتگو پيرامون اين مسائل نيست و همگان مي دانند که چه کردند ديکتاتورهاي پهلوي .همچنين وجود ايده هاي انحرافي و اخلاق هاي بد و فاسد در ميان بعضي از مدرسين که سعي در ايجاد محيط فکري مناسبتي مطابق با برنامه را داشتند که همه و همه در مقابل آهنين اراده هاي ؟؟؟ منصور و ديگر دوستانش قرار گرفتند و سدهايي از ايمان و رستگاري ؟؟؟ جوانان پاک و منزه که نگذاشتند آنها به نقشه هاي شوم و پليدشان برسند .؟؟؟ مدعا هستند هنرجوياني که نقل مي کنند چه گذشت بر يکسالي که هنرستان صنعتي به پارکي مختلط در آمده بود و در آن آنچه بود ،علم و درس و فن و هنر نبود که منکرات بود و بس . کتابخانه عمومي اسلامي جهرم و منصور نيز بصورت دو عضو با يکديگر پيوند خوردند و او که تشنه آموختن و کسب فضايل اخلاقي بيشتري ؟؟؟ از سالهايي 52 به صورت لا ينقطع دراين مکان اسلامي حاضر مي شد کار و ايده هاي او بزودي همه را جذب کرد .منصور نرم سخن مي گفت: و ياران سخت بگوش بودند منصور در حرفهايش اميدهاي تازه اي نهفته بود ديگر برادران نيز به آن علاقه داشتند و درانشان و قلبشان به آن انديشيدند .با چشمهايش که وسعت درياهاي سبز را داشتند با ملايمت به دوستان مي نگريست و لبخند گرم و متينش را بر چهره آنها مي پاشيد و ؟؟؟ از آنچه که بايد بشود سخن مي گفت بزودي محرمترين گرديد . بجايي و مکاني مي رفت و در جلساتي شرکت مي جست که هر کسي را بدان راه نمي دادند زيرا در آنجا اسم از چيزي بود که شايد در آنزمان نيمي بيشتر از مردم حتي براي يکبار هم که شده بدان نينديشيده بودند . اسم از انقلاب ،اسم از امام ،نوار امام ،فيلم امام و سخنان گهربار امام که جو چنين نشتهايي را مي ساخت . او کلمات را و سخنان را با گوش جان مي خريد و عضو ثابت و دائم اين نوع جلسات شد . ضبط مي کرد صداي امامش را و تکثير مي کرد بيانات اميد آينده اش را و با دقتي وافر آنها را در اجتماع پخش مي کرد .روزهاي قبل از انقلاب از روزها و ايام ويژه اي در زندگي شهيد مي باشند . از روزهايي که او بدان عشق مي ورزيد و هر انقلاب پيروزمندي به ياد آن صبح و ظهر و شب نقشه ريزيها و بمب بنزيني ساختنها مي افتد چشمانش از رضايت برق مي زند آري آنروزها از ايام شيرين زندگي منصور است چون او مي خواست با توده هاي مستضعف اين جامعه بناي عظيم کاخي را ويران و سرنگون سازد که هر آجرش و هر سنگش نمايانگر کوخهايي بود و درجه اي از فلاکت و فقر و سيه روزي مردم محروم ميهن اسلاميش .او درصدد ويران کردن بنايي بود که براي پايداريش دژخيم و دژخيمان هر روز چندين گل سرخ جوان را از شاخه اش جدا و پرپر مي کردند انقلابي پر شور و شوق و ايمان آنروز ،شهيد شاهد امروز ،در آن لحظات سرنوشت اسلام و کشورش لحظه اي آرام نگرفت .مخفيگاه ها و حرفهايي که با طپش شديد قلبهاي او و ديگر ياران توام بود دستهايي که تند تند کار مي کرد شيشه ها پر مي شد . کاغذهاي سفيد نوشته مي شد هر روز پس از آن اجتماع مخفي آنها به ميان مردم مي فرستند آخرين اخبار و اطلاعات فردي به درياي عظيم مردم وارد مي شد و آننها چون دريايي طوفانزده به تلاطم مي آمدند موجهاي عظيم جمعيت همراه با ديگر شهر ها در جهرم و زادگاه اين شهيد نيز به حرکت مي آمد موجها عظيم و عظيم شدند با دهان کف آلود خود هر بار محکم و محکمتر از قبل ديوارهاي کاخ ظلم کوبيدند و پايه هاي آنرا پوسيده لرزان و متزلزل ساختند .شب خدا ترسان و شب تقوا پيشگان ،شبهاي دعا و ثنا و عبادت شبهاي مبارک و قدر ،شبهاي ماه روزه و خودسازي رمضان ،شدت مبارزه و فعاليتهاي منصور بيشتر و بيشتر مي شد .هيچ شبي تا سحر به خانه نمي آمد زيرا ماه عبادتي واجب تر و پراهميت تر از روشنگري و بيدار ساختن وجدان عمومي و بالاتر بردن سطح آگاهيها بوسيله پيامهايي که امام خميني مي فرستادند و در اين راهها از هيچ خطري نهراسيد و نهراسيدند چه در آن هنگام و چه در آنزماني که حکم و زعيم عاليقدر و رهبر بزرگ براي مقابله با حکومت چکمه پوشان و خون آشامان نظامي شاه صادر گرديد که اينک دست تواناي او مي بايد به صورتي ديگر بکار افتد براي ساختن شيشه بنزهايي که در نهايت بر تانکها و توپهاي رژيم چيره شدند در پي همين اعمال بود که او هر شب لبخند جاويدش بر لب چشمانش را ملايم به آسمان مي گشود و در بستر راضي از روز گذشته و در انديشه فردا فرداهاي ديگر ساعتهاي متمادي به فکر فرو مي رفت .براي مقابله با کفر و براي نيل به هدفهاي مقدسش بر اين عقيده بود که بايد خود را آماده کرد چه از نظر اعتقادي و مکتبي و چه از نظر جسمي و با چنين فکري بود که کوه را و در نور ديدن آن را بعد از آنکه در کنار تسبيح و سجاده اش اطاعت خدايش را مي کرد آغاز مي نمود چه معتقد بود بدن سازي و مقاوم بار آمدن نيز بايد از ويژگي هاي افراد مسلمان ون با ايمان باشد . کوه را انتخاب کرد تا کوه شود .صخره هاي سخت را فتح کرد تا قادر باشد قلب سخت دشمنان و تيره دلان را نرم کند و فتح سازد .بالا و بالا تر مي رفت تا عضلاتش قدرت يابند تا به هنگام رزم سلاح را مردانه و استوار در دست بفشارد هميشه تلاش همه وقت کار چه براي خودش و چه بصورت کمک به هم نوعانش که با مهرباني و احترام به آنها کمک کند و آنها را ياري دهد .پيوسته مي گفت: بي هدف هرگز و چون پولي داشت حتماً مي بايد خمسش را مي داد و سپس از آن استفاده مي کرد و در غير اينصورت به آن دست نمي زند چون هيچگاه همه چيز را حق خود نمي دانست و حق حيات را به اجراي احکام فقهي دينش براي همه گرامي مي داشت .گاهگاهي هم به باغچه کوچکي که در آن کارهاي کشاورزي را تجربه گاهي به دوستان مي آموخت سر مي زد . چاقويي به دست مي گرفت پيوند مي زد ، بين درختها ،گويي تصميم داشت آنها را نيز باهم متحد و بين ستونهاي استوارشان پيوند محکم برقرار سازد تا آنها را نيز براي ؟؟؟ اش عليه کفر و بيداد و استبداد بهره گيرد از نيت پاکش دستانش کار مي کرد تمام يا اکثر کارهاي کشاورزي و کاشتنهاي او مي گرفت و قد مي کشيد او هم به آنها مي نگريست و باز هم همان نگريستن و با معني ،با همان چشمان مهربان و سبز لبخندي ديگر از رضايت خسته مي شد سايه درختها آسايشگاهش بودند و صداي ريزش آب که به معني واقعي حيات را تداعي مي کرد تسکين دهنده روحش .لباسهايش هيچ نشاني از تکبر و غرور نداشت بيرون مي آورد وضو مي ساخت و به سوي او مي شتافت . بي آلايش ولي تميز مي پوشيد و در پوشيدنش نيز تقوا و مبارزه را مراعات مي کرد او با نخريدن لباسهاي آمريکائي هم به صورتي ديگر مرگ بر آمريکا مي گفت و عقيده داشت اين فرياد مرگ بر آمريکا بايد عملاً به ثبوت برسد و بدان عمل گردد . اين اعمال و رفتار آنقدر در دوستانش اثر مي گذاشت که هر روز بيشتر از بيش جذب و شيفته مولايش علي و ابر مردي ديگر از تبار علي است .غافل نه اينکه نمي دانستند که او به امام و رهبرش عشق مي ورزيد بلکه بدين سبب که او از آن طريق و از شنا در آن درياي عظيم علم و معرفت و کمال که همانا درياي کمال علي است بدين ساحل رسيده بود . روز بزرگ ،يوم الله روز مقدس و روز پيروزي از وراي دود باروتها فريادها و درياهاي خون که از پيکرهاي پاک رزمندگان و انقلابيون بزرگ تلاطم آمده بود فرا رسيد روزي که ساليان دراز منصور را به انتظار فرارسيدن خود گذاشته بود او ديگر سر از پا نمي شناخت از شوق در پوست خود نمي گنجيد .براي روز پيروزي چه شبها و چه روزهاي پر رنج ولي با استقامتي ؟؟؟ سرنگذاشته بود و اينک مي بايد براي تحکيم آن بکوشد تا جايي که؟؟؟ نقطه شهر را با دوستمان به پاسداري گرفتند و حتي منبع آب را نيز از نظر دور نگذاشتند همچون پروانه مي پريد به همه جا مي رفت ؟؟؟ آوري اسلحه و لوازمات پادگان و شهرباني در همه و همه جا منصور ؟؟؟ در آنوقت منصور دانشجوي تربيت معلم شيراز در رشته برق بود در يکي از روزهاي بعد از انقلاب از ميان لبهاي گرامي امامش شنيد که اين ايران بايد مستقل به معناي واقعي باشد چه از نظر سياسي چه از نظر کشاورزي ،مواد غذايي و اين او بود که اين سخنان گهربار را به منزله حکمي واجب ؟؟؟ دل زمين را شکافتند و با عشقي بي پايان دانه هاي بذر را در دل خاک کاشت . "بايد انقلاب را در تمام زمينه ها به پيش برد" اين شعار او و يار همراهش بود .قد بر افراشتند چشمانشان از شوق برق مي زد آنها در جبهه ديگري نيز دفاع کرده و مي کردند "امپرياليستها گورتان را گم کنيد ، ما ديگر گندمتان را ؟؟؟ آنها را به دريا بريزيد " و اين سخن و حرف بي کلام آنها بود در زماني که باد ساقه هاي زيباي گندم ها را به بازي مي گرفت و آنها را به رقص پيروزي و خود کفائي واميداشت . در پي همين اعمال و خواستنها بود که تصميم به ساختن دستگاهي گرفته که خود در حين حرکت گندمها را قيچي و درو مي کند . که با ابتکار و فکر و انديشه او که هميشه خوب کار مي کرد و يار همراهش اين دستگاه را روبراه کردند و ليکن مسئله جنگ مانع از به اتمام رسيدن آن گرديد جنگ و شهادت ياران از دوستان به ملکوت اعلا و تجاوز و متجاوز به ميهن اسلام در درجه اهم قرار گرفت اينک به دوستش چنين مي گويد : من به جهاد مي روم به مقابله با کفر و به مقابله با دستي ديگر از امپرياليستها که از آستين جنايتکاري ديگر در آمده است و اي برادر تو از گندمها محافظت کن آنگاه که من آمده ام تو برو و من مي مانم و بدين ترتيب بود که فدائي دلير اسلام ماشين درو نيمه کاره را رها کرد رفت تا برگردد و بسازد . زمين و گندمهايش را رها کرد رفت تا برگردد و درو کند ولي شايد هيچکس به اندازه خودش نمي دانست که او به ملاقات و به مکان انسانهايي مي رود که آنها را ديگر رغبتي به بازگشت به اين دنياي آلوده نمي باشد آري در پگاهي سرد و زمستان در همين سال 59 عزمش استوار و قدمهاي استوار تر بر مسيري نهاد که به رزمگاه نيروي حق عليه باطل منتهي مي گردد و رفت تا به سردار شهيد و قهرمان جنگهاي نامنظم و شهيد دکتر مصطفي چمران بپيوندد به شخصي که در کنار او جنگيدن نيز افتخاري بود و آنجا مکاني بود که آنهايي را ديگر ياراي صبر و تحمل براي پيوستن به جبهه را نداشتند بدانسو پرواز ؟؟؟ مي شتافتند در آنجا همه جان برکف ، هدف تنها شکستن پيکره کفر و منصور خيلي زود با همسنگران آشنا شد . با آنها خو گرفت مهرباني و اين معلم ناکام در رشته ي مورد علاقه اش يعني برق ، نقش خود را به عنوان آموزگار تقوا و ايمان و استقامت در جبهه ها آغاز کرد ابتدا الله اکبر قله هاي رفيعش او را به خود خواندند چگونگي کار در اين گروه يعني ستاد جنگهاي را و تاکتيکهاي مورد لزوم را به خود خواندند چگونگي کار در اين گروه يعني ستاد جنگها را و تاکتيکهاي مورد لزوم را خيلي سريع و زود در همان جبهه درس گرفت و با جسم و روج جانش آنها را فرا گرفت روزها چگونه ؟؟؟ مي آموخت و شبها چگونه معبود را ستايش کردن ياد مي داد او را لياقت و ايمان و تقوي همين بس که هنوز چند روز از ورودش به جبهه نگذشته بود که برادران در نماز امامش کردند و به او اقتدا نمودند . شبهاي جمعه ياران اطرافش را مي گرفتند و مي خواستند که او عاملي باشد براي رفتنشان به سوي خداي بزرگ مي خواستند که او صداي استغاثه ي اشان را بلند کند و هم ناله اشان شود و با هم دعاي امام پرهيزگارشان را با حالتي که بندگان صديق در مقابل پروردگار بخشنده و مهربان خود مي گيرند با شور و شوق وافر مي خواندند ديري نگذشت که حماسه فتح و پيروزي در ارتفاعات الله اکبر آغازيدن گرفت . طوفان آغاز شد و درياي اراده هاي آهنين به تلاطم آمد دلاوران چمران به همراه سپاه اسلام تاختند و ستونهاي کفر و الحاد مستقر در ارتفاعات الله اکبر را يکي پس از ديگري فرو ريختند آنروز کوهها مرداني را ديدند که در استقامت و بردباري از خود درس گرفته بودند .آنروز صخره ها سخت از خود را هم ديدند و آنروز صداميان فهميدند که اين سلاح ايمان و يد پروردگار است که مافوق سلاحهاي فوق ارتش کفر مي باشد و بدين ترتيب برگ زرين ديگري بر صفحات اوراق پر افتخار انقلاب گهربار امت اسلامي ايران افزوده گردد فتح و ظفر نصيب ارتش اسلام گرديده و ليکن او فرمانده با؟؟؟ دلاور و شجاع موشک تاو هنوز به وصال معشوق و به لقا الله نرسيده است گروه چهار نفري آنها که در اين موقع و در پيکار الله فرماندهي موشک تاو را به عهده داشت به شحيتيه مي روند و سپس به سبحانيه که در اين دو جبهه نيز حماسه آفريني هاي بسيار مي کند شبي که درخشش ستاره هاي آسمان جذبه اي ديگر و سکوت در شهر ابهتي ديگر داشت ،بي سيم آنها را ،مردان خدا را ،گروه استوار راست قامت چهار نفري موشک تاو را به جبهه اي ديگر مي خواند . ؟؟؟ ديگر که در آنجا نيز سپاه کفر براي ضربه زدن به انقلاب صف آرائي کفر است منصور دلاور در اينجا موشک تاو را به زمين مي گذارد ؟؟؟ به گروه پياده مي پيوندد نيمه شب يعني در اولين ساعتهاي روز 26/3/60 حمله و طوفان آغاز مي شود و آنچنان شجاعتي بروز مي دهد که گويي چند لشکر به مصاف دشمن آمده است و در اينجا نيز پس از چند ساعت پيکار دلاورانه در دل شب دو روستاي تحت تصرف دشمن را باز پس گرفتند چون صبح صادق دميد دشمن شکست خورده مقداري گشت زد و رفت تا جنايتي کند که روي تاريخ را سياه کرد اين گروه پيروز تنها به سلاح سبک مجهز و پياده بودند ولي دژخيميان و صداميان جنايتکار در دل گرماي سوزان روز 26 خرداد ماه يعني عصر همان روز پيروزي عزيزان با تمام قواي زرهي براي جبران شکست صبح و شب گذشته خود به مقابله آمدند کوههاي استوار اسلام ،فدائيان جان بر کف امام زمان دلاوران شهيد چمران به دفاع از متصرفات خود بر آمدند ولي در اين جنگ نابرابر ،توپ کجا و فشنگ ژ3 کجا ،تانک کجا و گوشت و پوست و استخوان کجا ؟ در عين حال دلاورانه مقاومت کردند و پس از به درک رسانيدن فرمانده يکي از تيربارهاي دشمن توسط فدائي شهيد و يار صديق چمران يعني شهيد منصور حميدي گروه توانست عقب نشيني کند ولي از آنجا که بندگان راستين خدا دعايشان مستجاب مي شود دعاي او هم گويا به اجابت رسيد زيرا دژخيمان چون اين دلاوري را از شهيد منصور ديده اند برادري نقل کرد که : ديدم جاي او را شناسايي و با سلاح سنگين زدند . منصور جسم و جان را هر دو در راه خدا و فرمان امامش به پيشگاه باريتعالي تقديم کرد و به تمام معني با خداي خود معامله کرد همان معالمه اي را که خدا در قرآنش از آن نام برده و ياد کرده است "گويند زخون شهدا لاله برويد ... نگفتند که چون لاله بميرد چه برويد "راهش پر رهرو باد و شهادتش مورد قبول ذات کبريايي .

QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید