بسم الله الرحمن الرحیم
زندگینامه شهید نصرت اله عباسی
شهید نصرت اله عباسی در آبان ماه 1340در روستای بابا عرب در یک خانواده متوسط ومذهبی بدنیا آمد.تحصیلات ابتدایی خود را در همان روستا بپایان رسانید.کلاس اول از دوره راهنمایی را در جهرم وکلاسهای دوم و سوم راهنمایی را در قطب آباد بود وبعد از مدتی ترک تحصیل کرد ودر کارگاه جوشکاری برادرش مشغول کار شد.
شهید می گفت که من فکر می کنم که اگر من یک درب برای یک پیرزن روستایی بسازم که او در زمستان سرما نخورد پیش خدا خیلی ارزش دارد پس هدف خدمت به اجتماع است.خلاصه شهید در کارگاه جوشکاری برادرش مشغول کار شد وشهید از همان روزهای پیش از انقلاب که هنوز در روستای ما بوئی از انقلاب نمی آمد او با دیدن عکس وپیام آیت اله خمینی که برادرش در سال 56از نجف اشرف آورده بود روشن شد وآرزوی حکومت جمهوری اسلامی داشت.کم کم نزدیکیهای اوج انقلاب بود که آیت اله خمینی از پاریس پیام داد در این زمان شهید خواب نداشت.واز آن موقع روی دیوار ها شعار می نوشت وچون هنوز مردم روستا آگاهی نداشتند صبح که می شد مردم دادوبیداد می کردند که این کی هست که شعار می نویسد تا جائی که شب او را دیده بودند ویک روز صبح بود که جلو روستا سروصدا می آمد وعده ای از مردم بی آگاه داشتند فحاشی می کردند این رفتارها او را در راهش استوار تر می کرد. تا جائی رسید که کم کم مردم روستا آگاه شدند وانقلاب به ثمر رسید شهید برای مجلس مذهبی که در مسجد محل برپا می شد خیلی فعالیت می کرد وبه کتاب خواندن هم علاقه زیادی داشت وشاید حدود 200کتاب انقلابی داشت وشبها آنها را می خواند.خلاصه از نظر روحیه خیلی عوض شده بود که در سالروز انقلاب اسلامی یعنی 22بهمن 59در مسجد بابا عرب خواند شاید بگویم که از همان روز تصمیم گرفت که به جبهه برود وبرما واضح شد که او شهید می شود وشاید همان روز هم جای قبر خودش در مسجد انتخاب کرده بود ودر همان روز ودر همان موقع بود که چند بار به سپاه وبسیج مراجعه کرد که ثبت نام کند ولی چون رضایت نامه در دست نداشت قبولش نکرده بودند.خلاصه حدود 2ماه او هر روز به برادرانش می گفت که من می خواهم به جبهه بروم تا اینکه با یک رضایت نامه ای که خودش نوشته بود ثبت نام کرد وبه شیراز اعزام شد وپس از دیدن آموزشهای کافی برای خداحافظی به محل آمد وروز 16/ 2/ 60 به اهواز رفت ودر پایگاه منتظران شهادت اهواز مستقر شده بود براستی که منتظر شهادت بود تا اینکه در صبح دم 31/ 2/ 60 در تسخیر تپه الله اکبر به درجه شهادت نائل آمد وبه آرزوی خود رسید.((یادش گرامی وراهش پررهروباد))
. بنام خدا. خداوند مطمئنا از مومنان جان و مالشان را به بهاى بهشت خريدارى كرد. آنهايى كه درراه خدا جنگ كنند بكشند و كشته گردند. اين وعده حتمى از خدا در تورات و انجيل و قرآن است. وفادارتر از خدا بعهد خود كيست؟ پس بدين معامله و سوداگرى كه گرديد شادمان باشيد كه آن رستگارى بزرگى است. خداوند همه ما را آزاد آفريد، بما فهم و درك داد كه از اين آزادى دفاع كنيم از اسلام و همنوعان از شرف و وجدان خود و ديگران دفاع كنيم، ما جهاد مى كنيم و كشته مى شويم در راه خدا دفاع مى كنيم از اسلام و عقيده و وطن خود و تا آخرين نفس سازش نخواهيم كرد. همانطورى كه حسين (ع) حتى فرزند ششماهه خود را فداى اسلام آزادى و شرف خود كرد تا آخرين قطره خونمان را فداى اسلام و آزادى مى كنيم ما همه شاگردان حسين ابن على (ع) هستيم خداوند اگراين نعمت بزرگ يعنى شهادت نصيب من كرد و شهيد شدم هزاران بار شكر خدا كنيد از پدرم و از مادرم مى خواهم كه نگويند اين فرزند مال ما بود بگويند مال الله بود مال همه مردم مستضعف بود. الله خودش خلقش كرد خودش هم ازدنيا به دنياى ديگر بردش. و بعد از آن پيامم به ملت چنين است: خواهران، برادران، پدران و مادران از شما مى خواهم كه هميشه ايمانتان بر هواى نفستان غلبه كند. به ريسمان الهى چنگ بزنيد، وحدت را حفظ كنيد در برابر ابرقدرتها بايستيد كه خدا شما را يارى مى كند. و درضمن از خواهران شرافتمند مى خواهم كه حجاب خود را حفظ كنند خواهرم حجاب تو كوبنده تر از خون من است. از برادران مى خواهم كه راه مرا كه همان راه الله راه انبياء راه حسين و ديگر شهداى به خون خفته است ادامه دهند. در پايان از شما مى خواهم كه اين وصيت مرا بپذيريد: 1- اگر من شهيد شدم مرا به زادگاهم يعنى باباعرب ببريد. (اگر امكان دارد در مسجد بخاك بسپاريد). دستهايم از تابوت بيرون بگذاريد تا بدانند كه با دستى خالى اما با سلاح ايمان از دنيا رفتم. چشمانم باز بگذاريد تا بدانند كوركورانه از دنيا نرفتم. تكه يخى را بر مزارم بگذاريد تا بر نامزدى كه ندارم بر من گريه كند. و ازخواهرانم
مى خواهم كه سنبلى باشند مانند زينب چون رسالت زينب بر دوش دارند. والسلام. خدمت گذار خلق درراه خدا. نصرت اله عباسى.