کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 22 مرداد 1405
23:14
سیدرحیم کاظمی نودادی

سیدرحیم کاظمی نودادی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند سیدرحمن

تاریخ تولد
1343/01/04
تاریخ شهادت
1361/06/18
محل شهادت
پاسگاه زید آبادان
محل تولد
فارس - جهرم - نوداد سیمکان
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
بسیج
عضویت
بسیجی
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد سيد رحيم کاظمي : در سال 1343 در خانواده اي نسبتاً پر جمعيت در روستاي نوداد از بخش سيمکان ديده به جهان گشود او هشتمين فرزند خانواده بود دوران خردسالي و کودکي را با تمام شرايط سخت آن روزها و سالها پشت سر گذاشت تحصيلات ابتدايي را در همان روستاي خود گذراند تا اينکه 12 ، 13 ساله شد با اينکه سنش کم بود اما درسن نوجواني با يک دستگاه تراکتور که توسط پدرش در اختيار او گذارده شد در کار کشاورزي شروع به فعاليت و کمک خانواده اش در کنار کار کشاورزي تحصيلات راهنمايي نيز ادامه مي داد او فردي بود خانواده دوست به خصوص پدر و مادرش را خيلي دوست مي داشت براي طرف مقابلش احترام زيادي قائل مي شد با تمام فعاليت و تلاشي که در کار مزرعه و کشاورزي داشت هيچ توجه و تعلق خاطري به مال دنيا و مافيهاي آن نداشت به گونه اي که به اندازه پر کاهي مال کسي و حق کسي را طالب نبود او همچنين متوجه شد بسيج چيست در اين نهاد مقدس ثبت نام کرد دو سالي بود که از جنگ تحميلي عراق عليه السلام ايران مي گذشت او هم مانند بقيه جوانان ايراني در آن مقطع زماني در برابر نامردمي هايي که عليه اسلام و ايران مي شد غيرتش به جوش آمد و لبيک امام را پاسخ گفت و در سن نوزده سالگي با وجود اينکه هنوز سربازي نرفته بود از طرف بسيج به صورت داوطلبانه عازم جبهه هاي جنگ شد او دوره آموزشي اش را در سپاه بخش سيمکان گذراند يک ماه آخر آموزشي اش در کازرون بود با رفتن سيد رحيم براي گذراندن دوره آموزشي ، فاميل به خانواده او سرکوب مي زدند و مي گفتند که بچه شما رفته برويد دنبالش او را برگردانيد پدرش هم براي ساکت کردن فاميل به دنبال او به کازرون رفت پدرش وقتي به کازرون رسيد و رفت پادگان و سراغ سيد رحيم را گرفت گفتند که براي تمرين نظامي به کوه رفته است او منتظر ايستاد تا اينکه ديد با ادامه تمرينات به پائين کوه آمدند آنها جمعاً 600 نفري مي شدند که در ميان آنها قد سيد رحيم بلند از همه بود پدرش باز سراغ او را گرفت گفتند موقع نماز است سيد پيش نماز است نمي تواند بيايد پدرش همچنان چشم انتظار پسر ايستاده بود تا اينکه نماز به پايان رسيد و سيد رحيم نزد پدرش آمد وقتي سيد رحيم متوجه شد که پدرش براي چه کاري آمده است گفت پدر کسي مرا مجبور به آمدن نکرده است هيچ گير و بندي هم ندارم اگر تو بگويي برگرد بر مي گردم ولي اگر به قول فاميل حرف بزني اينکار را انجام نمي دهم پدرش چون براي حرف فاميل رفته بود برگشت و به سيد رحيم گفت نه پدر من راضي هستم بعد از مدت زماني که سيد رحيم و پدرش در کنار هم بودند پدر برگشت و به او گفت تو جيبي مي خواهي سيد رحيم برگشت و به او گفت نه پدر خدحافظي کرد و به محل برگشت يک ماه آموزشي که به پايان رسيد 10 روزي براي مرخصي و خداحافظي از خانواده به منزل او در اين مدت با تمام اقوام و آشنايان خداحافظي کرد و حلاليت طلبيد اوايل فصل پائيز بود که از شيراز به جبهه هاي جنگ اعزام شد پانزده روز از رفتن او به منطقه مي گذشت که عده اي از برادران سپاه در خانه پدري سيد رحيم را کوبيدند وقتي پدر از آنها پرسيد که براي چه کاري آمده اند در جواب به پدر سيد رحيم گفتند که براي شناسنامه سيد رحيم آمده اند پدر در جواب به آنها گفت: شناسنامه براي چه مي خواهيد گفتند: براي کاري لازم دارند پدر سيد شناسنامه او را به آنها داد و بردند طولي نکشيد که خبر شهادت فرزندش را براي او آوردند شهيد سيد رحيم کاظمي با پنج تن از دوستان و همرزمانش در يک سنگر مستقر بودند که سيد براي بردن غذا براي دوستانش از سنگر بيرون مي آيد که ناگهان خمپاره از طرف دشمن پرتاب و يکي از ترکش هاي خمپاره نصيب سيد مي شود روح او را از زمين خاکي به بالا مي برد از ميان هم سنگرهايش يک روزي نصيب او شد و بقيه زخمي شدند و بعد از مدتي هم بهبود يافتند شهيد کاظمي از اخلاق ويژه و منحصر به فردي برخوردار بود شخصيتي ساده زيست اهل عبادت و نماز شب بود کارهاي شخصي اش را خودش انجام مي داد هيچ وقت از کسي نمي خواست اهل دستور دادن نبود . رفت و برگشت او به جبهه پانزده روز طول کشيد خبر شهادتش را آقاي وحيدنيا از بچه هاي سپاه براي خانواده اش برد بعد شهيد رحيم را براي خاک سپاري در زادگاهش از جهرم به سيمکان منتقل کردند روز تشييع جنازه اش جمعيت زيادي از سر تا سر بخش سيمکان جمع شده بودند ساعت 5/10 پائيز سال 61 بود که او را در گلزار شهداي روستاي نوداد بخش سيمکان به خاک سپردند و او به ابديت پيوست و جاويد شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .
شهيدم من شهيدم من به كام خود رسيدم من شدم ؟؟؟ خون غلطان مخور غم مادر نالان
انسان يك بار بيشتر نمى ميرد، و چه بهتر اين مردن را در راه الله باشد. همينطور كه خداوند به ما جان داده، مال و زندگى داده است ما هم بايد چيزى كه داريم در راه او تقديم كنيم. من كه چيزى ندارم در راه خدا بدهم اما جان دارم و بايد در راه او تقديم كنم. البته من كوچكتر از آنم كه بخواهم سخنى بالاتر از سخن شما بگويم. اما چند كلمه مى خواهم درد دل نمايم. پس از سلام و تبريك به پدر و مادرم و برادرانم و خواهرانم و قوم خويشان. از شما مى خواهم كه بعد از خبر مرگم براى من اشك نريزيد، زيرا امام در مرگ فرزندش اشك نريخت. چون مى دانست رضاى خدا در اين امر مى باشد. مادرجان خوشحال باش از اينكه فرزندت را در راه اسلام مى دهى. ديگر در آن دنيا حضرت فاطمه (س) از تو گله اى ندارد. اگر تو يك فرزندت در راه خدا
داده اى اما آن حسن و حسين (ع) داده است. پدرجان و مادر مهربانم و برادران و خواهرانم از شما
مى خواهم كه بجز عزادارى برايم جشن بگيريد و دلم مى خواهد كه مرا تشييع نكنيد زيرا از روى هزاران شهيد كه بى هيچ تشييع جانشان را در راه اسلام فدا كرده اند شرمنده ام و مرا در آرامگاه شهيد نظرى بخاك بسپاريد. برادران من بعد از اينكه نماز خواندى 2 ركعت براى من بخوان و 4 ماه تقريبا روزه دارم از شماها مى خواهم كه قضاى آنرا بگيريد. اجركم من الله. من يك مهر نقره اى را پيدا كرده ام اى پدر تو بفروش و به نيت صاحبش صدقه بده و 30 تومان هم جدا صدقه بده از تمام اهل ده يك بيك آمرزش و بخشش مى خواهم. مرا قبلا حلال كنيد چه خصوصا پدر و مادرم. خداحافظ. در ساعت 4 بعدازظهر روز چهارشنبه 10/6/61. وصيتنامه شهيد سيدرحيم كاظمى.

QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید