کنگره ملی شهدای استان فارس

جمعه 23 مرداد 1405
03:59
خلیل  مطهرنیا ( شاه علیان)

خلیل مطهرنیا ( شاه علیان) ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند برج علی

تاریخ تولد
1338/01/15
تاریخ شهادت
1365/10/30
محل شهادت
شلمچه (پاسگاه زید آبادان)
تحصیلات
دیپلم
محل تولد
فارس - جهرم - علی اباد
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
مسئول طرح و برنامه قرارگاه
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
سپاه
عضویت
کادر ثابت
بسم الله الرحمن الرحيم <br> زندگي نامه شهيد خليل مطهرنيا <br> شهيد خليل مطهرنيا در مهرماه1338 در خانواده اي مذهبي و با ايمان در قصبه علي آباد از توابع شهرستان جهرم در استان فارس چشم به جهان گشود از همان دوران کودکي استقامت و پايمردي را نو کوهها و صفا و صميمت را از گلبرگهاي زيبا و با طراوت صحراهاي الهي و دليري و شجاعت را از شيران بيشه تهجد و شب زنده داري را از مرغان سحر آموخت . و چه نيکو آموخت که رمز سعادت انسان و اتصال به محبوب است و او خوب مي دانست که بايد عاشق شود تا بداند قدر معشوق را تا نباشي آشنا زين پرده رمزي نشنوي ... گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش ... او دوران تحصيل ابتدايي را در دبستان عشايري گذراند و براي ادامه تحصيل وارد مدرسه راهنمايي تحصيلي سعادت در شهرستان جهرم گرديد و در اين دوران علاوه بر تحصيل به کار نيز اشتغال داست و او دوست داشت از زحمات و دسترنج خويش اداره کننده زندگي خويش باشد . در تابستانهاي بسيار گرم تابستانهاي بسيار گرم به کارهاي سخت و طاقت فرسايي بود و به اندازه اي کار مي کرد که مخارج دوران تحصيل خود را تامين مي کرد و کمتر مي شد از خانواده چيزي بخواهد در صورتي که خانواده به آساني قادر به تهيه تمام احتياجات او بود و با اين وصف پس از گذراندن دوران راهنمايي بود دبيرستان اسلامي در شهرستان جهرم گرديد . او در رشته علوم تجربي تحصيل مي کرد و ممتاز بودنش در دبيرستان زبانزد خاص و عام بود و خصوصيات عجيبي داشت و گاهي اوقات به اندازه اي مطالعه مي کرد که دوستانش به شوخي مي گفتند که تو از شدت درس خواندن يا ديوانه مي شوي و يا چشمهاي خود را اذيت مي دهي . در روزهاي بسيار گرم داخل اتاق مي رفت و درب اطاق را مي بست و مطالعه مي کرد و بعضي وقتها از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب درس مي خواند و در صورتيکه اطاق فاقد هر گونه وسيله خنک کننده بود او خاصيت عجيبي روي مسئله حجاب داشت و خواهران بدون اجازه او از خانه خارج نمي شدند اکثر اوقات خود را به تنهايي و مطالعه مي گذراند . در اين زمان بود که مهمترين تکيه گاه خود را يعني پدرش رحمت الله عليه از دست داد و در سوگ پدري نشست که تا آن روز بفکرش هم خطور نمي کرد و او پدري داشت که در ميان تمام اقوام و طوايف چهره آشنا مي گذشت و آنچنان نفوذي در بين ملتهاي محروم و زجر کشيده داشت که مادرش در گذشت او گويي همه در سوگ پدر خويش نشستند . در اينجا بود که در احساس مسئوليت بيشتري مي کرد و با وجود اينکه برادرتان بزرگتري داشت ولي خود را سرپرست خانواده مي دانست و خلاصه با تمام اين سختي ها و مشکلات دوران دبيرستان را پشت سر گذاشت و در سال 1357 همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي موفق به اخذ ديپلم دو رشته علوم تجربي گرديد . بعد از اين که انقلاب خونبار اسلامي شروع شد و فطرت پاک و الهي اش او را پروانه او را به دنبال رهبرش مي کشاند و در تمام درگيريها و تظاهرات شرکت داشت و در تسخير ژاندارمري و شهرباني و پادگان ؟؟؟ قبلي جز اولين کساني بود که ميله هاي آهستي درهاي بسته را مي شکست و من خود شاهد بودم که در يکي از درگيريها به سوي ايشان تيراندازي شد ولي دست تقدير او را براي چنين روزي پرورش مي داد . در اين زمان بود که در امتحانات کنکور سراسري داشنگاهها شرکت کرد و در دانشگاه شيراز پذيرفته شد که مصادف شد با انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها . از آنجايي که علاقه و عشق وافري به اهل بيت عليه السلام داشت از وقتي به دانشگاه صرف نظر کرد و در سال 1358 به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان جهرم در آمد . وي پس از گذراندن دوره هاي مختلف آموزشهاي نظامي عقيدتي مشغول خدمت شد و بعد از فرمان تاريخي حضرت امام مبني بر تشکيل ارتش بيست ميليوني يکي از بنيانگذاران اصلي بسيج و تشکيل دهندگان گروههاي مقاومت گرديد و در او مدتها بعنوان مسئول سازماندهي و عمليات در واحد بسيج جهت حفظ دستاوردهاي انقلاب اسلامي سر از پا نمي شناخت و به آرزوي دادن نيروهاي بسيج مشغول گرديد . من چقدر شب و روز اوائل انقلاب زحمت کشيد و با وجودي که در اين شهرستان بود گاهي زيادي به منزل نمي آمد و شب و روز تلاش مي کرد که گاهي اوقات ما براي ؟؟؟ داديم و اين زمانها همچون تصوير فيلمي گذشت و جنگ تحميلي کفر مردم ؟؟؟ بر اين ملت مظلوم ؟؟؟ شروع شد . 31 شهريور 1359 . بود که عزم خويش را جزم نمود و جهت جلوگيري از ظلم و فساد و تجاوز و وحشي گريهاي صداميان عاشقان ؟؟؟ و با پيام امام که فرمودند حصر آبادان بايد شکسته شود از شکستگان حصر آبادان بود . ؟؟؟ رحمت الهي به رويش باز شد و مگر نه اينکه امام علي عليه السلام فرمودند که جهاد يکي از درهاي رحمت الهي بندگان خاص خدا باز مي شود بنابراين او مصديق اين جمله مولا علي عليه السلام ؟؟؟ يعني چه او چيزهايي در اين جنگ ديده بود که حتي به قيمت از دست دادن جانش هم حاضر مگر نه اينکه در آن زمان ارتش کفر صدامي در خوزستان تا کفار آبادان دروازه هاي اهواز سوسنگرد ، بستان و شوش و دروازه هاي دزفول پيش آمده بود و در منطقه لرستان نفت شهر ، قصر شيرين ، سر پل ذهاب بانه ، ؟؟؟ پيشروي کرده بود و خدا مي داند . اينها چه جناياتي مرتکب شدند که انسان شده مي کند آنها را نقل کند آثار جنايات وحشيانه مغولهاي زمان هنوز نمايان است و گورستانهاي دسته جمعي از زنان و دختران و کودکان بي گناه در سوسنگرد و قبرستان دختران زنده به گور شده بستان و هزاران جنايات ديگر سال به اين مدعاست که اين خود نشان دهنده حاکميت روح پليد جاهليت عرب در زمان ظهور ؟؟؟ آيا اينها به اين زودي به ديار بستان و فراموشي سپرده شده است . او چنين چيزهايي را مي ديد و روح دليري و مردانگي و غيرت و جوانمردي به او اجازه نمي داد که برادران و خواهران ما در مرزهاي کشور اسلاميمان اين چنين پايمال چکمه هاي دژخيمان بعثي گردند و او در اين شهر به آرامي عمر خويش را سپري نمايد . خدا مي داند از آن روز که پا به عرصه پيکار گذاشت با خداي خود چه عهدي و پيماني بست که تا زمان عروج ملکوتيش لحظه اي آرام نگرفت و در فکر جنگ غافل نگشت و از حصر آبادان تا عمليات کربلاي 5 که به ديار نور شتافت و به معبود خويش رسيد و مدام در جبهه ها حضور داشت و اينها در آسمانها مشهورترند تا در روي زمين و خدا مي داند که در اين مدت هفت سال جنگ چه سختي هايي کشيد . اگر امروز کسي شاهد بر اين مدعا نيست فرداي قيامت سرزمينهاي بسيار گرم خوزستان و بسيار سرد کردستان و وجب به وجب اين سرزمين اسلامي ماه و ستارگان خورشيد و آسمان براي او شهادت خواهند داد . شهادت خواهند داد که او با گامهاي استوارش هفت سال پروانه وار به هر سو پر مي کشد و اينها شهادت نسلهاي دراز و طولاني که خليل نخوابيد و زجر کشيد و شبهاي زيادي را به تفکر و تعمق مي گذراند و انديشه او چه بود آيا به آينده اسلامي و مسلمين يا به ياران شهيدش که گوي سبقت ؟؟؟ يا به ظلم ظلمشان بر سر ملتهاي ستمديده سايه افکنده بود يا به پيروزي تمامي اين احتمالات صحيح است با خود مي انديشيد که خود يا بعد از 1400 سال ؟؟؟ به دست ما سپرده شده است وظيفه ماست که اسلامي را حفظ کنيد و به نسلهاي آينده بسپاريم و گرسنگي و تشنگي را تحمل کرد و در اين صحراها و بيابانها و کوه هها و تپه هاي الهي به جستجو هاي عملياتهاي طرح کرد و در فکر آزادي کربلا بود او از شوق رسيدن به کربلا بسر از پا نمي شناخت ؟؟؟ در درونش روشن کرده بود مي خواست با پاي پرهنه و سر و سوي بخاک نشسته از عمليات صحن مطهر مولايش حسين عليه السلام شود ولي آنانکه ره عشق گزيدند همه ... در کوي شهادت آرميدند همه ... افسوس که گلگون کفنان ايران ... جان دادها و کربلا نديدند همه ... شرکت داشت و شايد کمتر عمليات بود که خليل موفق به شرکت نمي شد . رمضان ، محرم و والفجر يک و والفجر دو . والفجر 8 ، خيبر ، بدر ، کربلاي 4 و 5 شرکت داشت و بارها تا سرحد شهادت به پيش رفت و چندين بار به شدت از ناحيه هاي مختلف سر و صورت و دست و پا و پهلو مجروح گرديد ولي خدا نخواست که با چنين زخمهايي به شهادت برسد بلکه او دوست داشت که مثل مولايش حسين عليه السلام سر در بدن نداشته باشد و تا فرداي قيامت سربلند و سرافراز باشيد . خليل در عمليات رمضان بعنوان فرماندهي گردان وارد عمل و بعد از آن به سمت فرماندهي طرح عمليات لشکر المهدي منصوب شد و بعد از آن زمان تاکنون عمليات کربلاي 5 در اين واحد انجام وظيفه مي نمود و در اين اواخر قبل از عمليات کربلاي 4 در حال گذراندن عالي ترين دروه فرماندهي در تهران بود که با شروع عمليات کربلاي 4 آنجا را رها و خود را به عمليات رسانيد . در فاصله بين عمليات کربلاي 4 تا کربلاي 5 حتي به مرخصي هم نيامد . وي در سال 1361 ازدواج کرد که حاصل آن دو فرزند ارزشمند بنامهاي سجاد و فاطمه مي باشد که اميد است ؟؟؟ و پيام رسانان خون انقلاب پدرشان باشند و او علاقه زيادي به همسر و فرزندانش داشت و هميشه به همسرشان سفارش مي کرده که فرزندان را طبق موازين و دستورات اسلامي تربيت نمايد . هنوز مدتي از ازدواج نگذشته بود که راهي جبهه ها شد ؟؟؟ از مدتي هم که بر مي گشت اکثر اوقات روزه بود و در اين مدت به منزل شهدا و مجروحين .... دوستان و آشنايان سرکشي ميکرده و بسياري از اوقات در دبيرستانها و مدارس ايراد سخنراني مي کرد و معمولاً بعد تو عملياتها براي برادرمان سپاه و بسيج سخنراني و درباره عملياتها توضيح و نقشه هاي عملياتي تشريح مي کرد که از ايشان نوارهايي از سخنرانيها و مصاحبه ها و تعدادي هم فيلم ويدئو درباره تشريح عملياتها (عمليات والفجر 8 ) و يادواره ايشان موجود است . مطالعات پي گيري در زمينه هاي مختلف اعتقادي ، مذهبي ، اجتماعي ، سياسي ، تدريجي و مخصوصاً کتب تفاسير داشت و گاهي اوقات 13 _ 12 ساعت مطالعه مي کرد و اکثر اوقات در حالت سکوت و خاموشي به سر مي برد و کمتر صحبت مي کرد مانوس با قرآن بود و خطبه هاي نور نهج البلاغه را فرا گرفته و به دعا و نمازهاي جمعه و جماعات و ديگر مسائل اسلامي اهميت زيادي قائل مي شد و شبها را به راز و نياز و نيايش و نماز شب مشغول بود و کمتر مي شد که صبحها زيارت عاشورا نخواند و براي دوستان شهيدش و پدر و مادرش دعا مي کرد . بعد تو عمليات خيبر بود که مادر بسيار مهربان و گرامي اش به رحمت ايزدي پيوست اينکه نه پدري و نه مادري ، در فراق پدر و مادرش اشک فراق مي ريخت و در يکي از وصيت نامه هايش گفته بود که اگر شهيد شدم قول مي دهم که در آخرت شما را شفاعت کند اگر خدا بخواهد اميد است که خداوند و دعاي او را مستجاب و ما را هم شفاعت کند انشاء الله . همسر ايشان نقل مي کند که بعد از شهادت همرزم وفادارش حاج علي اکبر رحمانيان که از ابتداي جنگ تا زمان شهادت همدوش هم و در کنار يکديگر در مصاف با يک دشمن مشترک مي رزميدند تا هميشه متاثر بود و شبها بيدار مي شد و به ياد او گريه مي کرد و گاهي اوقات از اطاق بيرون مي رفت و در حيات مدتي مي گشت و مي گريست و بعد مي گشت و شهادت او تاثير عجيبي دوري ايجاد کرده بود و هنوز به يکمين سالگرد شهادت او نرسيده بوديم شاهد عروج خونين و رسيدن او به ديگر ياران همرزمش بوديم . خدايا از آن روز که هابيل به جفاي نا برادر جان داد و تا ديروز که حسين به جفاي نامردمان سر داد و تا امروز که حسينيان به جفاي ظالمان جان مي دهند صحنه جنگ حق عليه باطل ادامه دارد و در اين صحنه خليل همه شهيد شد و خليل که از با تلاقهاي فرد برنده من و ما گذشته و به ظواهر فريبنده دنيا وقعي نگذاشت خليل که جاني ؟؟؟ آباد و دلي از فولاد خليل که گسترده ترين و بي آلايش ترين دشتها را در بسته جاي ميداد که پاکترين و بي شائبه ترين شبنم ها را با آنها توان برابري نبود خليل که استواري او حسرت سروها و غبطه و نخله ها و صنوبرها را در افراشته ترين آبي آسمانها بر مي انگيخت خليل عاشقي که جز رضاي معشوق هيچ نشناخته بود خليل که در زير باران گلوله جهاد در رکاب حضرتش را تمرين جانبازي ميکرده خليل کفر ستيز ظلمت و روبي که خستگي را در خاک نشيان مدفون کرد و پس از مظلوميت قرنها استقامت سر بر آورد و قلب پيکر پليد دژخيمان سياهي را نشانه رفت و خلاصه خليل که عشق مجسم بوده و رويش محض با مشعل ؟؟؟ دقت و استقامت دشمن زبون را تا فراسوي مرزها راند و مي رفت و تا شمشير انتقامش را بر صفوف دشمنان حسين فرو آورد شهيد شد خليل نيروي نوح طاعت يونس صبر ايوب و حسن جمال يوسف عليه السلام داشت خليل مهر بود در دل مهرباني چلچراغي بودند دل شبهاي تاريک ، عابد و عارف بود و عاشق امام و بهمين خاطر در قسمتي از وصيت نامه اش در وصف امام فرمود خداوند بر شما منت نهاد و اين چنين رهبري را به سوي شما گسيل داشت تا با پيروي از مکتب اسلام آنچنان از خود دفاع کنيد و بر ظلم و باطل بشوريد و که به سعادت برسيد . بالاخره پس از طي اين مراحل و سختي هايي که کشيده بودند سالها انتظار لحظه موعود فرا رسيد و در مرحله پنجم عمليات کربلاي 5 در مرز شلمچه ضامن حيات اسلام گشت و سر خويش را تقديم دوست کرد و ديگر صداي آرامش بخش خليل از پشت بي سيمها به گوش نرسيد لحظه هاي چند بي سيمها صداي خليل ميزند و بعضي از فرماندهان دنبال مي گشتند تا اينکه بقيه نيروها وارد عمل کند ولي افسوس که خليل اما باور کنيد هنوز طنين صداي دلنشين خليل به گوش مي رسد که پيشروي کنيد استقامت نيروهاي کفر را درهم بشکنيد . کربلا در انتظار گامهاي استوار شماست امروز روز استقامت است محکم بايستيد . خلاصه او رفت تا خستگي هاي چندين ساله جنگ را بدر کند و به دوستان و اوليانش برسد و با شهادتش فروغ زندگي مان را خاموش و گلهاي خانه را پژمرده و عالمي ؟؟؟ به سوگ نشاند و جسم مطهر و بي سرش را در سحرگاه پنجشنبه مورخه 9/11/65 با انبوه و کثرت بي سابقه ملت قهرمان و شهيد پرور جهرم تشيع و در کنار ديگر همرزمان شهيدش در گلزار شهدا (قبرستان فردوس) خاک سپرده شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد . اميد است خداوند توفيق ادامه راه سرخ شهيدانمان را به همه ما عنايت فرمايد و ما را از سالکان طريق عشق قرار دهد و سايه حضرت امام را بر سر مسلمين جهان مستدام و رزمندگان اسلام نصرت نهايي عنايت فرمايد . در پايان از امت قهرمان و شهيد پرور ايران و ديگر برادران و خواهران در مراسم تشييع و تدفين و ترحيم اين شهيد عزيز شرکت نمود و کمال تقدير و تشکر را دارم و از خداوند براي همگان اجر جزيل و صبر جميل خواستارم . شهادت افتخار آميز سر دار سپاه اسلام و پر چمدار قواي قرآن و ياري دهنده حضرت بقيت الله اعظم امام عصر اروحنا فدا فرمانده عمليات سپاه با عظمت و پر افتخار لشکر المهدي (عج) شهيد عزيز خليل مطهر نيا به محضر مبارک حضرت ولي عصر (عج) و نائب بر حقش رهبر کبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني مدظله و خدمت خانواده معظم آن شهيد بزرگ و به شما و همه عزيزان و همسنگران و همرزمان ولي مخصوص اين فاجعه و اسفناک وار به نماينده حضرت امام و امام جمعه محترم حجت الاسلام آيت الهي که با تربيت رزمندگان ايثارگر جان بر کف سهم زيادي در عملياتها داشته اند تبريک و تسليت عرض مي کنم او شهيدي بود که مي سوخت مي گداخت و راه رزمندگان پر توان اسلام را براي باز نمودن کربلاي حسيني روشن مي کرد او در عين اينکه يک نظام برجسته و پر تجربه بود و يک زاهد و عارف بود تهجد او نيز از برجسته ترين صفات يک نظامي متعهد . خليل بسيار متواضع بود او اهل خود نمايي و شهرت نبود و به راستي کسيکه با خدا پيونده داشته باشد هيچ چيز نمي تواند او را نزد ياد خدا باز دارد . شهيد شهيد پرور حزب الله ؟؟؟ در انقلاب و بخصوص در جنگ تحميلي شهداي بزرگواري را تقديم مکتب پر فيض تشيع و ولايت فقيه کرده است ولي الحق شهيد خليل بزرگ شهيدان جدم است نبابراين او بزرگ شهداي جدم يا شهيد بزرگ جدم لقب دارد پيشنهاد مي شود همين لقب را براي وي در نظر بگيريد که او زيحق چنين لقبي هست او در شکست حصر آبادان عمليات طريق القدس الي بيت المقدس فتح المبين شرکت فعال داشت او فاتح عمليات والفجر 2 پادگان نظامي حاج عمران بود او در عمليات بزرگ تعيين کننده خيبر و بدر و والفجر هشت نقش برجسته اي داشت شجاعت او در عمليات کربلاي پنج زبانزد عام و خاص بود دوباره تا سرحد شهادت پيش رفته بود و زخمهاي کاري بر سر و صورت و پشت و پهلو داشت . خدا نخواست که با چنين زخمهايي به شهادت برسد مگر نه اينکه سيد الشهدا ابا عبدالله الحسين عليه السلام سر بر تن نداشت چگونه خليل ما به شکل ديگري شربت گواراي شربت بنوشد درود خدا بر شهيد بزرگواري که سعيد زيست و شهيد گشت و با سرافرازي به ديدار معشوق شتافت و در قيامت چون چراغي فروزان به صحنه خواهد آمد که بسياري انبياء و اولياء غبطه خواهند خورد . ما کاروان آيا يتيم دوباره عصر ... او فرد بود و بيشتر از کاروان برفت . راهش پر رهرو و يادش گرامي و ديدارش در حق ما مستجاب باد . والسلام علي محمد بشارتي . در تاريخ 6/11/65 . گوشه اي از خصوصيات اخلاقي شهيد از زبان همسنگران و همرزمان شهيد : او هميشه عدالت و يک جسم نگاه کردن به افراد زير دست خود را سر لوحه مديريت خويش قرار مي داد و هرگز حتي در مواقع حساس جنگ عصباني و به سر کسي داد نمي زد هميشه خوش برخورد و خنده رو بود . در مواقع انجام وظيفه خود قاطع و در مواقع عادي خوش طبع بود . در مواقع عمليات همه دلگرم از وجود ايشان بودند و حتي شخصي فرمانده لشکر چونکه متفکر و جنگجويي بي باک بود و کارش بنحواحسن انجام مي داد و افکار و پيشنهادش مورد قبول تمامي فرماندهان رده بالا قرار مي گرفت و نه تنها هدايت عمليات لشکر المهدي بعهده ايشان بود بلکه جناحهاي چپ و راست و لشکرهايي که با هم عمليات مي کردند از افکار خوب ايشان استفاده مي کردند . تجاربي که در طي اين مدت هفت سال جنگ کسب نموده بود به افراد لايق نشر مي داد تا در آينده بتوانند از آن استفاده کنند حتي به نيروهاي عادي واحد انتقال مي داد يا جاي ديگري مامور به کار مي کرد و که ياد بگيرند و تجربه کنند هميشه ياور افراد ضعيف الحال و زير دست خود بود و در حل کردن مشکلات آنها کمک مي کرد ... تمامي دستورات اسلامي مربوط به پاکي جسم و روح را به طور دقيق رعايت مي کرد . در اين چند مدتي که به پايان پر برکتش مانده بود يعني کربلاي 4 و 5 هنوز خستگي تن از کربلاي 4 و غبار چهره منورش گرفته نشده بود که کربلاي 5 در شرف آغاز بود تمام همرزمانش به استراحت و مرخصي آمده بودند . بجز خودش که يک وقتها مسئوليت بقيه همکارانش را بعهده گرفت و تنها کسي بود که در اين يکي دو ماه عمليات حتي به اهواز هم بجز يکي دوباره آنهم براي استحمام نيامده بود او عقيده داشت که هميشه مسئولين بايد جلو باشند تا اينکه بهتر و موثر تر بتوانند به اهداف برسند و هدايت عمليات بکنند . جاهاييکه کار گره مي خورد و مشکلي ايجاد مي شد و شخصاً اسلحه بر مي داشت و در رفع مشکل براي حفظ آبروي اسلام و حفظ جان رزمندگان سخت مي کشيد . و در آن لحظه هاي آخر عمر پر بارش که من در خدمتش بودم مثل اين بود که به او الهام شده بود که ديگر بايد برود به سوي خدا و استراحت کامل بکند يک لحظه آرام و قرار نداشت . دائم به جلو مي رفت و در زير باران گلوله ها حرکت مي کرد و حتي من به او گفتم خليل اينقدر بيرون نرو خداي نخواسته طوري مي شود و از همين جا بگو به بچه ها گفت فلاني بگذار بروم و ديگر از اين دنيا خسته شدم بگذار بروم شايد که در جوار ديگر شهدا راحت بخوابم من ناراحت شدم گفتم خدا نکند و نزديک نماز مغرب و عشا شد و نماز را به طور مخصوصي با خلوص تمام بجا آورد و من گريه ام گرفت و پيش خود گفتم ديگر خليل از دستمان رفت و در آن شب سنگر اولمان خراب شد و به اتفاق به سنگر ديگر رفتيم و آن سنگر هم با خمپاره زده شد و آتش گرفت و نزديکهاي صبح بود که به سنگر ديگر رفتيم و پس از اينکه يکي دو تا بيسکويت (صبحانه ) خورد مقداري شوخي کرد و به بچه ها که ناراحت بودند خوشحال و خندان کرد و گفت من مي خواهم بروم گفتم حالا نمي شود که نرويد و از همين جا کارتان را با بي سيم انجام دهيد گفت نه بايد بروم گفتم مرا هم با خودت ببر گفت نه تو بايد بماني اينجا و حرکت کرد و با حرکتش احساس عجيبي به من دست داد و ... همه اش بفکر او بودم که و دعا مي کردم که سالها بر گردد پس از يکي دو ساعت خبر شهادتش را شنيدم و خود را در يک عالم ناراحتي از فقدان چنين اسوه اي و آرام بخش دلهاي ضعيف از مشکل و جنگ احساس مي کردم . نجف : خاطره اي از ايشان به ياد دارم : اين بود که در جريات عمليات والفجر 8 زماني که مرحله اول عمليات به يپروزي رسيده بود ايشان بر اثر گاز شيميايي که شب عراقيها به وسيله گلوله توپ پرتاب کرده بودند مجروح گرديد که از چشمانش اشک سرازير بود و حالت تهوع داشت که فرمانده لشکر به او گفت که فعلاً برو بهداري که در خط دوم مستقر است و تا معالجه شوي و بعداً برگرد ولي ايشان گفت تا زماني که نيروهاي ما اين طرف اروند رود هستند من به عقب نمي روم که همان شب بنا به دستور در منطقه کارخانه کمک عمليات شد که با همان حالت مجروح عمليات شد هدايت مي کرد . ... نکته قابل توجهي که از آن عزيز به طور مشخص مي توانم بازگو نمايم و زياد جلب توجهم مي کرد برخورد ظاهري حرفي و عملي او بود اگر کسي مي خواست به ظاهر او قضاوت کند شايد از اول دچار شک و ترديد مي شد ولي اگر مدتي با او مي بود مي ديد که در عمل چقدر مخلصانه کار مي کند و اين نشانه اخلاص و کار براي رضاي خدا انجام دادن او بود . دوم : جذابيت کساني که با جنگ از نزديک سروکار دارند اين را ميدانند که اگر کسي در جنگ قدرت جذب نداشته باشد تنها مي شود و تنهايي در جنگ از تنهايي مصيبت بارتر است و هيچ کاري پيش نمي رود جنگ يک کار عمومي و همگاني است و فرماندهي در جنگ بايد دستش از نيرو پر باشد و تا بتواند از ساعت موعود و وقت معين خود را پاي کار آماده عمليات کند . نيروهايي از شهرهاي مختلف با استعدادهاي متفاوت ولي همه عملياتي به دور خود جمع مي کرد و هم به آنها دستور مي داد که و هم آنها را مي خنداند بچه ها از صميم قلب او را دوست داشتند . شناخت اولويت به نيروها ، نيروهاي زير دستش را در بحرانهاي آتش و خون آزمايش مي کرد و براساس شناختي که به آنها پيدا مي کرد و ميدان ميداد و وسايل و تجربيات را در حد ظرفيت به آنها منتقل مي کرد . چهارم : تفکر و تدبير : قبل از عملياتها کار به کسي را مشخص مي کرد بعضي را کتباً و بعضي را شفاهاً و بعد پي گيري مي کرد و از آن ها گزارش مي خواست و عادت خوبي که داشت اکثر مطالب را مي نوشت و در دفتر مخصوص جمع آوري مي کرد و در عمليات به تناسب وضعيت دشمن وضعيت زمين و استعداد خودي فکر مي توانند از خود بروز دهند و اين استعداد و تفکر او در بعد نظامي مي رساند . پنجم : قدرت روحي و جسمي : شبهاي زيادي از ايشان سراغ دارم که بي خوابي مي کشيد و يا کم مي خوابيد در بعضي عملياتها طوري مي شد که چهره و صداي او را در اثر صبحت پشت بي سيم و هدايت عمليات تغيير مي کرد ولي روح بزرگ او اجازه نشستي را به او نمي داد که اکثر مشکلات عملياتها را در درون خود هضم مي کرد و اين نشانه شرح صدر و قدرت روحي او بود و در کوهنوردي و شناسايي عملياتهاي کوهستاني برادران را به دنبال خود مي کشيد ، در عملياتهاي آبي خاکي پا به پا دوران به شناسايي مي رفت و شناساييها را چک مي کرد و اين در محبوب شدن او سهم بسزايي داشت . ششم : شناخت فرماندهان اکثر فرماندهان رده بالاي سپاه رشادتها و شجاعتهاي خليل را در عملياتها ديده بودند و برادر محسن رضايي فرماندهي کل سپاه خليل را به اسم مي شناخت و او از مشهور شدن پرهيز مي کرد و خودش را در خفا به بسيجها نزديکتر مي کرد و اين نشانه عظمت روحي بزرگ او بود . برادر عزيزم حاجي اسدي فرماندهي لشکر مي گفت خدا خليل را حفظ کند او دست راستي براي لشکر است . هفتم : نزديک شدن او به دشمن زودتر از هر کسي خود را به دشمن نزديک مي کرد و معتقد بود که فرماندهي بايد در خط نيروهاي زير دست را هدايت کند بعضي وقتها کنار فرمانده گردان و بعضي اوقات در کنار فرمانده دسته به هدايت عمليات مي پرداخت و مشکلات آنها را از نزديک پي گيري و تذکرات لازم را مي داد . هشتم : مطالعه و برداشت از وقت خوب استفاده مي کرد اهل مطالعه بود و بعضي از روزها در حدود 10 ساعت مطالعه مي کرد و در جبهه و از مطالب يادداشت بر مي داشت موردهاي زيادي ديدم که مشغول نماز شب بود و در بيشتر مواقع به خودش گرسنگي مي داد . قرآن و نهج البلاغه مي خواند و خيلي از سوره هاي قرآن و قسمتي از خطبه هاي نهج البلاغه از حفظ بود . نهم : متشرع بود خيلي از مسائل احکام رسانه امام خميني که مورد نياز بود مي دانست و هر موقع مسئله اي مطرح ميشد جواب مي داد در رابطه با مسائل شرعي که در کار جنگ و زندگي اجتماعي و شخصي او پيش مي آمد سوال مي کرد . دهم : راز داري : اسرار نظامي را حفظ مي کرد بعضي وقتها که از بعضي اشخاصي در رابطه با لو نرفتن مسائل نظامي احساس خطر مي کرد و دروغ مي گفت و افراد را گيج مي کرد و به او دردل بچه ها گوش مي داد و راز دل آنچنان نگه مي داشت و بر کاري در مورد مشکلات آنها از دستش مي آمد آشکارا و مخفيانه انجام مي داد . يازدهم : تعصب روي برادراني که به طور مستمر در جنگ شرکت داشتند و امتحان خودشان را پس داده بودند و تعصب داشتند و در همه زمينه ها از آنها جانبداري مي کرد . دوازدهم : علاقه به امام خميني : در عمل به امام عشق مي ورزيدند به ياران امام علاقه مند بود و سخنان امام را در مقطع هاي مختلف جمع آوري مي کرد و در پايان بر سال روي سخنان امام و عملکرد مسئولين نسبت به سخنان ايشان بررسي و نتيجه گيري مي کرد . سيزدهم : نصيحت مخفيانه در ظاهر با برادران مزاح مي کرد ولي در خفي اشتباهات آنها را متذکر مي شد و آنها را نصيحت مي کرد . چهاردهم : تکيلفي عمل مي کرد و بدون اينکه توجيه کند سعي مي کرد کار مي کند که به پيام امام و فرموده امام نزديکتر باشد با وجود اينکه استعداد دانشگاه و تدريس داشت مي گفت که بفرموده امام مسئله اصلي جنگ است و من بايد در جنگ باشم قبل از عمليات ها خودش را براي برداشتن بار سنگيني آماده مي کرد . پانزدهم :صراحت و صداقت و شجاعت : از ويژگيهاي آن شهيد بوده با توجه به محدود بودن زمان در عملياتهاي يکي از ويژگيهاي يک فرمانده بايد با صراحت باشد نواقصات را تذکر مي داد و مشکلات را پيگيري مي کرد در شجاعت او همان بس که چند مورد بايد اسير مي شد خودش را به دشمن نزديک کرده بود با زيرکي و فريب دشمن فرار کرده بود چند مورد در نزديکي هاي دشمن تير خورده بود . جنگ و دفاع از دورويي و دودلي و شک و شبه را از انسان مي برد و اين عزيز آنقدر صراحت لهجه و صداقت داشت که انسان از صميمت با او لذت مي برد . شانزدهم : آموزش ، نقش موثري در پايه گذاري بسيج خصوصاً بسيج دانش آموزي داشت و به آموزش علاقه خاصي داشت و هر وقت فرصتي پيش مي آمد جهت فرماندهان گردانها و گردهانها کلاس مي گذاشت . بجاست ياد کنيم از همرزم و معاون رشيد او حاج علي اکبر رحمانيان که در عملياتها خود را به آب و آتش مي زد و با پاي برهنه خود را آماده رفتن به کربلا مي کرد و ساير همرزمان شهيد معذرت مي خواهم اگر نتوانستم .
بسم الله الرحمن الرحيم <br> وصيت نامه شهيد خليل مطهرنيا <br> . لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم . ربنا اننا سمعنا قبادياً ينادي للايمان آن امنوا بر بکم فامنا ربنا فاعفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار . با سلام و درود به تمام انبياء بخصوص خاتم الانبياء محمد مصطفي (ص) و با سلام و درود بر تمامي ائمه معصومين بخصوص منجي عالم بشريت حضرت مهدي آل محمد و با سلام به رهبر کبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني و با سلام و درود به تمامي شهدا و از صدر اسلام تا بحال بخصوص شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي . و با سلام و درود به امت شهيد پرور ايران بخصوص مردم غيور و شجاع و شهادت طلب شهرمان و با حمد و سپاس بي کران خداوند متعال وصيت نامه خود را شروع مي کنم . خداوند ترا شکر مي کنم که مرا از سر گردانيها و پوچيها دنيا و زندگي بيرون آوردي و به راه مستقيم و هدايت رهنمون ساختي مرا از آن دلبستگي هاي مادي و دنيوي که آرزوهاي بشر مکتبهاي الحادي و کمونيستي و مارکسيستي مي باشد نجات دادي و به وعده هاي تخلف ناپذيرت در دنيا و لا رعبقي سوقم دادي لذت نعمات ابدي و جاودانيت در آخرت را که در قرآن کريم ذکر کرده براي هر روز مرا از گسستن و شکستن قفسه تنگ دنيا و عروج به مقام قدس احديت آماده تر مي ساخت . شهادت همرزمان و ياوران و همسنگرانم که سالهاي سال با آنها در جبهه هاي گوناگون غرب و جنوب جنگيده بودم و خود شاهد شهادت اکثر آنها در لحظات سرنوشت ساز مقابله کفر و اسلام بودم هميشه مرا به سوي خود دعوت مي کردند و آنهايي که گفتند پروردگار ما خداست و در اين راه استقامت نمودند و تا بر سر عشق معبود جان به جان آفرين تسليم نمودند . ناله و ضجه هاي همسران و کودکان داغديده ايراني ، لبناني ، افغاني ، فلسطيني آتش خشم درونم نسبت به کفر و دشمنان خونخوار اسلام بيشتر مشتعل مي کرد و وقتي به کمي و قلت مجاهدان و کثرت دشمنان مي نگريستم به ياد صحنه هاي عاشورا مي افتادم و آن صحنه ها برايم عينيت بيشتري مي يافت و وقتي در عملياتها با کثرت تانکها و نفرات و آتش توپخانه دشمن روبرو مي شوم و مرتب برادري بعد از برادري ديگر در خون خود غوطه ور مي شد و شربت شهادت را مي نوشيد و عاشقانه در حال شهادت سر بر خاکهاي مقدس مي گذاشت و اشهد خود را مي خواند مرا به استقامت درهدفم و ماموريتم و مسئوليتم را سرخ تر مي کردند و شرمم مي آمد که جبهه را رها کنم و به شهرمان برگردم . دياري که به جز شهدايش ، مجروحين و معلولينش و مجاهدنيش بقيه گويي در خواب عميق فرو رفته بود و بر سر حال و منان دنيا صبح خود را به شب مي رساندند و براي پر کردن کيسه هاي خود دست بهر حيله و مکري مي زدند و غافل از اينکه . الذين يکنفرون الذهب و القصه و لا ينفقهونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم . کساني که طلا و نقره مي اندوزند و در راه خدا انفاق نمي کنند و عذاب دردناک خداوند در انتظارشان دست و با آن پولها پيشاني به پهلو و دستهاي خود را داغ مي کنند . آري تصميم گرفتم که تو توانم را از دست نداده ام و در جبهه حق عليه باطل بجنگم و آرزوي رها کردن جبهه که خواست دشمن بود را به ياس تبديل نمايم . از خداي بزرگ مسئلت دارم که مرا تا آخرين لحظات عمر لحظه اي به خودم واگذار نکند انشاء الله . و سخني چند با : 1. همرزمانم برادرانم شما امروز ادامه دهندگان راه شهدا هستيد و آنها رفتند و خون خود را فداي اسلام کردند تا اسلام تنومندتر و با پرچمي محکمتر در جهان بدرخشد و سيل عظيمي را به راه اندازد و تا خرمن هستي ظالمان نشسته در کاخهاي شيطاني کرملين و سفيد (سياه) را از روي زمين بشويد و به ديار عدم فرستد . امروز اسلام غريب است و حامياني بجز شما ندارد دوست غربتي شبيه غربت اسلام در آغاز بعثت رسول اکرم (ص) که بجز حضرت خديجه و علي عليه السلام کس ديگري در کنار آنها نبود . مبادا دست از اسلام بکشيد و جبهه ها را رها کنيد امروز صحنه هاي نبرد ميزان و محک خوبي براي تشخيص حق از باطل دروغگو از راستگو و مومن از مدعي ايمان است . مسئله اصلي ما به فرموده امام جنگ است و شما بايد تا تعيين سرنوشت نهايي جنگ در ميدان بمانيد و شمشيرهاي خونين خود را بر فرق مستکبرين و طاغوتيان فرو آريد و بدانيد که پيروزي از آن شماست . ان النصر عندالله سبحانه . 2. برادران عزيز بسيجي و انجمن اسلامي . خداوند به شما سعادت عظيمي عنايت کرده است توفيقي که امروز به شما دست داده است به سهولت از دست ندهيد ، با بينش الهي و اسلامي ضمن اينکه هاديان و راهنمايان براي ديگر برادران هستيد مواظب نفوذ عناصر ويرانگر و تجزيه طلبه در بين خود باشيد و شما بايد در يکديگر ممزوج شويد و تبديل به يد واحده گرديد ، هر نغمه شوم و تفرقه و جدايي را با آب اخلاص و صداقت بشوئيد و چون حديد (آهن ) در کنار يکدگير براي پياده نمودن احکام اسلام شديد و قدرتمند باشيد و عزت و صلابت و استواري شما در گرو وحدت شماست . کم توجهي و ناداني عده اي از دوستان شما را به يکديگر بدبين نکند آنها را ارشاد نمائيد و راه پر پيچ و خمي را که بايد دوش به دوش يکديگر بپيمائيد و مسئوليت عظيمي را که در سازندگي کشورمان بايد پذيرا باشيد و به آنها گوشزد نمائيد . از تمامي شما برادران انجمن اسلامي و بسيجي که مرا مي شناسيد حلاليت مي طلبم . اگر براي شما برادران مهربان و دلسوز نبودم و به بزرگوراي خودتان مرا ببخشيد من همه شما را دوست دارم و شما را حلال مي نمايم . 3. مردم شهيد پرور شهرمان : شما تا بحال نيرومند رهبر انقلاب اسلامي براي تثبيت انقلاب و به پيروزي رساندن جنگ تحميلي بوده ايد ، در ميان شما گوهري تابناک از آسمان ولايت مي درخشيد و اين درخشندگي از اجداد طاهرنيش به او ارث رسيده است او امام جمعه محترم شهرستان حضرت آيت الله آيت الهي دامنه ؟؟؟ مي باشد . حمايت و پيوستگي خود را با او بيش از پيش بيشتر نمائيد و خطر اينکه شما و انقلاب را تهديد مي کند و او را منابر و امکان نماز جمعه بيان مي کند با ديده بصيرت بنگريد و به سادگي از کنار آن نگذريد و از بيانات و راهنمائيها و ارشاد او توشه اي وافر برداريد و آنرا ذخيره آخرت خود سازيد مخصوصاً به برادران نيروهاي مسلح توصيه مي کنم که از امام جمعه محترم راهنماييهاي بيشتري بگيرند زيرا کار آنها حساسيت بيشتري دارد و جنبه هاي شرعي آن را ايشان بنحو مطلوبي مي توانند حل نمايند . حداقل هفته اي يکبار با ايشان جلسه داشته باشيد . 4. برادرانم منصور ، تيمور ، امير ، جليل : اميدوارم که مرا حلال کنيد شما حق زيادي به گردن من داديد براي من زحمات زيادي مي کشيديد من هيچگاه کمکهاي بيدريغ شما را فراموش نمي کنم من افتخار مي کردم که برادراني اينگونه مذهبي و مکتبي دارم که در راه پيشرفت اسلام از هيچگونه کوششي دريغ نمي ورزند از خداي بزرگ مي خواهم که همچنان در راه او کوشا باشد و دست از اسلام عزيز و رهبر کبير انقلاب بر نداريد . 5. خواهرانم شما چون فاطمه زهرا (س) و حضرت زينب (س) در مصائب و مشکلات دنيوي صبور و آرام باشيد ، در شهادت من بي تابي نکنيد و ضجه و ناله سر ندهيد ، و بر خود بباليد که برادرتان در راه هدف مقدسش به خيل عظيم شهدا پيوست اگر براي شما برادري رئوف و مهربان نبودم مرا ببخشيد و اگر بدي از من ديده ايد مرا حلال نمائيد و همه شما را بخدا مي سپارم اميدوارم که شهرام ها و ابوذرها و ياسرها را با تربيت اسلامي بزرگش کنيد و مانند ابوذرها و ياسرها و عمارهاي صدر اسلام و در راه اسلام هديه نمائيد و مادرهايي مهربان و ايثارگر براي جامعه اسلامي باشيد . 6. و اما تو همسرم و فرزندم سجاد : همسر مهربانم تو از من هيچ خوبي نديدي و هميشه از زمانيکه با من ازدواج کردي بعلت دوري من از خانواده در رنج و ناراحتي بودي و طعم خوش زندگي را لمس ننمودي . هنوز بيش از پنج روز نبود که با تو ازدواج کرده بودم که راهي جبهه ها شدم چون نمي توانستم اسلامي را که به من و امثال من نياز داشت رها کند و به آغوش خانواده ام پناه ببرم . در طول مدت حدود 3 سال که با تو ازدواج کردم شايد جمعاً بيش از 8 ماه در خانه نبودم . چه مي توانستم بکنم نياز جامعه اسلامي و جامعه تازه گسسته از دامن اهريمن مرا به سوي خود جلب مي کرد قادر تمامي صحنه هاي نبرد جامعه حضور پيدا کند و دين خود را نسبت به اسلام و جامعه ام ادا نمايم تو خود نيز خوب مي دانستي که من همرزمان و ياوراني را از دست داده بودم که بسادگي نمي توانستم در خانه بنشينم و رفتن آن عزيزان را تماشا کنم و ميدانستم که اگر مي خواستم پيش شما باشم خودتان مرا سرزنش مي کرديد چون شما نيز دوستانتان اکبر بهمني زادگانها ،اکبر فرهاديها و علي الوانيها را از دست داده بودند و اميدشان به اين بود که لااقل همسر شما هست تا در جبهه ها جاي خالي همسر آنها را پر کند کمي بينديش همسرم ، ببين آنچه مي گويم حق است يا باطل اگر حق است پس هيچ نگران و محزون نباش که خدا با شماست و او که يار و نگهبان همه ماست شما را کافي است فرزندم سجاد را زماني که بزرگ شد و به ياد من افتاد حقيقت را به او بگو برايش حماسه عاشورا را زمزمه کن به او بگو که پدرش زماني که دشمنان اسلام آمدند تا افسار بر گردن مان بگذارند و به کيش خودشان دعوتمان کنند به مبارزه برخاست و تا داغ اين حرکت را بر دل آنها بگذارد و رفت تا در ميان امواج عظيم نيروهاي انساني خود را به آن اقيانوس بسپارد و از نابودي و تنهايي بيرون آيد . به او بگوييد که تو نيز چون پدرت هميشه با سلاح ايمان و سلاح آهنين را کنار يکديگر بکار بري تا دشمنان نتوانند در ايمان تو طمع کنند فرزندم سجاد را با اخلاق نيکو و صفات پسنديده تربيت نما و با خودت عهد کن که او را در راه اسلام فدا نمايي . و در پايان از تو مي خواهم که مرا از صميم قلب حلال نمائي و بديهاي مرا فراموش کني . و اما تو فرزندم سجاد عزيزم : چقدر دوست داشتم که هميشه در کنارت باشم و چقدر دوست داشتم تا بزرگ شدنت را ببينم و با چشم خود شاهد باشم که تو تربيت شده مکتب اسلامي و همان هستي که من مي خواستم اينگونه ترا بزرگ نمايم . پسرم مبادا وقتي بزرگ شدي و فهميدي که پدرت را از دست دادي محزون باشي و با قامتي استوار بايست و بدان که تو خود بايد افسري رشيد براي اسلام شوي و هميشه بر خدا توکل کني و از وابستگي به ديگران رها شوي . هيچوقت به خاطر مقام مال و ثروت به ديگران احترام نگذار ، پشتوانه دلت خدا باشه و اميدت به تلاش و کار خود اميد است که تو نيز فرزندي نيکو براي خانه مان باشي و جاي خالي مرا در خانه پر کني . پس به مادرت احترام کن او را دوست بدار و از آزار و رنجش او بپرهيز و مادرت به تو خيلي کمک کرده و او به تنهايي ترا بزرگ کرده است و من در رشد و بزرگ نمودن تو هيچگونه نقشي نداشته ام و موفق و پيروز باشي . در پايان از تمام کساني که مرا مي شناختند حلال بودي مي طلبم و اميدوارم که هر وقتي فرصتي پيش آمد بر سر قبرم بيائيد و فاتحه اي برايم بخوانيد . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . حتي کنار مهدي خميني را نگه دار . برادر شما خليل مطهر نيا 19/12/63 برادر شما خليل مطهر نيا . يک شب مانده به عمليات حماسه آفرين بدر .
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید