بسم الله الرحمن الرحيم . ملتي که شهادت دارد اسارت ندارد . امام خميني . زندگي نامه شهيد قربانعلي آونج که در تاريخ 15/5/1361 در سد بوکان به درجه رفيع شهادت رسيد . پدر شهيد قربانعلي آونج که دريک از عشايرهاي ايراني بود قبل از ازدواج زندگيش بصورت کوچ از بياباني به بياباني و چوپاني کردن مي گذشت و در زمان ازدواج در دهنو سروستان به زندگي روستائي شروع به کار کشاورزي کرد و بعد از اينکه داراي 2 فرزند شد از آن روستا به روستاي روکن باد سروستان کوچ کرد و در آن ديار تا مدتها زندگي کرد و چون کار کشاورزي آن درآمد را نداشت مادر شهيد براي گذراندن تحصيل فرزندان خود قاليبافي و پدرم به شيراز به کار چاه حفر کردن آب و قنات مشغول مي بود که شهيد قربانعلي از روستاي رکن آباد سروستان براي تحصيل به دهنو که حدود 4 کيلومتري رکن آباد مي رفت . تا اينکه درکلاس سوم ابتدائي بخاطر درآمد کم زندگي پدرم تصميم گرفت که به شهر کوچ کند و ما به شيراز آمديم و در محله جنوب شهر به نام پاي کوتا در کلبه اي شروع به زندگي روزمره کرديم که شهيد در مدرسه رحمت در فلکه خاتون دوره ابتدائي را گذراند و بعد به مدرسه راهنمائي آستانه ، ابوذر امروز شروع به تحصيل کرد و در دوره راهنمائي بود که مخالفت خود را با اين خاندان يزيدي شروع گرديد و به خاطر مخالفت با حجاب که فرمانده بي حجابي فرح ؟؟؟ و اشرف پهلوي همسر و خواهر شاهنشاه بودند شروع کرد و چندين بار از مدرسه اخراج و دوباره به سرکار خود باز مي گشت . تا اينکه يک روز معلمان از مادرم خواستند که به مدرسه مراجعه کند وقتي مادرم به مدرسه رفت به مادرم گفتند که شهيد قربانعلي آونج با معلمان که طرفدار اين خاندان بوده اند درگير و باعث زدوخورد بين معلم و خودش و حرفهاي ضد شهربانو زده است که براي هميشه از مدرسه اخراج گرديد و ديگر به مدرسه نرفت و در اين مدت که از مدرسه اخراج گرديد درکلاس سوم راهنمائي بود که بعد از اخراج شدن شروع به کار کردن جوشکاري و کار بنائي کرد و او هميشه در زندگي خوشحال بود و با هر کس که برخوردي داشت هميشه صحبتهايش با خنده و شوخي شروع مي گرديد که باعث شادماني از طرف مقابلش مي گرديد و احترام شاياني هميشه به مادرم داشت و هميشه همراه مادرم بود که در سال 1360 در آذرماه 15/9/60 بخدمت مقدس سربازي درآمد و دوره آموزشي خود را در پادگان جهرم گذراند و داوطلب به استان کرمان رفت و مدتي در پادگان بم کرمان بعد به پاسگاه رحمت آباد رفت و در آنجا شروع به پاسداري از جمهوري اسلامي و نواميس کشور کرد . و در تيرماه داوطلب به مأموريت در کردستان رفت در کردستان در سنندج و از آنجا به سقز و از آنجا به شهر بوکان گردان کربلا رفت و از گردان کربلا به سد رزينه بوکان که محل استقرار خودشان در مقابل ضد انقلابيون دمکرات و کومله بود شروع به مبارزه کرد و در آن منطقه که حدود 6 نفر از بچه ها که از شش دسته اعزامي از شهرهاي ديگر بوده است از دسته 44 نفري خودشان داوطلب براي شناسائي منطقه مي شود و در شب در ساعت 8 در حال گشت درگير و بعد از چند ساعت مبارزه و تمام کردن مهمات به اسارت کومله در مي آيند و حدود 10 ساعت زير شکنجه دشمن با قنداق او را شکنجه داده و سينه پر عشق به امام و امتش را مي سوزاندند و بعد زير شکنجه چشم راستش را از حدقه درآورده و اينگونه به درجه رفيع شهادت نائل مي آيد و به سوي خدايش پيوست . انا لله و انا اليه راجعون . براستي بازگشت همه به سوي خداست . والسلام . روحش شاد و راهش مستدام باد .