ابراهیم ادبی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))
فرزند عبدالعلی
تاریخ تولد
۱۳۲۰/۰۲/۱۳
تاریخ شهادت
۱۳۶۱/۰۲/۲۰
محل شهادت
شیراز - کازرون
تحصیلات
سیکل
محل تولد
فارس - شیراز - شیراز
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
تدارکات
نحوه شهادت
سانحه رانندگی
نوع خدمت
بسیج
محل دفن
گلزار شهدای شیراز
عضویت
بسیجی
بسم رب اشهداءوالصديقين
انا لله وانا اليه راجعون
زندگي نامه برادر شهيد ابراهيم ادبي
عضو بسيج مستضعفين سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران
ولئن متم او قتلتم لي الله تحشرون
اگر در راه خدا بميريد يا کشته شويد(غم مداريد)که به رحمت ايزدي در پيوسته وبه سوي خدا محشور خواهيد شد. (آل عمران آيه 157)
شهادت،رسيدن به خدا در لباس شهيد وبا ايده شهد است. (امام خميني)
در آغاز جواني عهد بستم جان فداي معبودم کنم
بشکسته باد پشت من گر عهد وپيمان بشکنم
من که باشم ذره اي از امتم
خوش دل از آنم که خميني شده است رهبرم
اي خميني،اي خميني،اي خميني
ترا سوگند بان جلال کبريايي
به ايران انقلابي قيمي کن
زبان الکن ما را به صورت قرآن آشنا کن
(قسمتي از سروده هاي شهيد)
برادر شهيد ابراهيم ادبي در يکي از روزهاي خوب بهاري سال 1320همراه با شکوفا شدن گل ها وپراکنده شدن عطر طرب انگيز ونشاط؟؟؟در خانواده اي مذهبي ديده به جهان مي گشايد.وي از همان اوان کودکي عشق عجيبي به اسلام پيدا مي کند.تا حدي که در مسجد بيت العباس اقامه نماز مي گويد.بالاخره به سن 7سالگي مي رسد وبراي درس خواندن وارد مدرسه حافظ مي شود وتا کلاس ششم ابتدائي با نمرات خوبي قبول مي شود.اما بعد از مدتي تصميم مي گيرد که کار کند ودر پي همين تصميم مدت 5سال به کار آزاد مشغول مي شود تا بالاخره در سن 18سالگي وارد ارتش مي شود.در ارتش استعداد هاي نهفته را بروز مي دهد استعدادهايي که شايد به دلايل خاصي نتوانسته بود در اين مدت 5سال از خود نشان دهد.در آن جا دوره چتر بازي را با موفقيت تمام پشت سر مي گذارد وپس از آن براي انجام دادن يک سري کارهاي دفترداري مجبور به گرفتن گواهينامه ماشين نويسي مي شود اما زماني نمي گذرد که جوش وخروش جواني به او اجازه ماندن در اتاق در بسته وپشت ميز نشستن را نمي دهد.بالنتيجه در صدد بر مي آيد که دوره نيروهاي مخصوص را که در آن زمان تعداد افرادي که اين دوره را مي ديدند انگشت شمار بودند بگذراند ودر حين گذراندن همين دوره بود که ضمن پرتاب از ماشين ستون فقراتش مي شکند ودر اين موقع در بيمارستان 301ارتش کرمانشاه بستري مي شود.کليه پزشکان به او مي گويند که امکان فلج شدن شما بسيار بسيار زياد است زيرا سه مهره از مهره هاي کمرتان شکسته وبايستي آنها را تعويض وبه جاي آنها سه مهره پلاستيکي قرار داد البته امکان خوب شدن شما در ايران5 0% ودر خارج از کشور70% مي باشد حال هر کدام را که شما خود دوست داريد انتخاب کنيد.ولي از آنجائي که عقيده مذهبي ذره ذره وجودش را در بر گرفته بود گفت درست است که دکترها ومتخصصين فرق دارند اما خداي باري تعالي که شفا دهنده کليه بيماران است يکي است وبه پزشکان آخرين حرف را زد وگفت من در ايران مي خواهم عمل بشوم سه هفته بعد وارد اتاق عمل مي شود پزشک کار خود را انجام مي دهد.وديگران پشت در منتظر مي مانند هر لحظه اضطراب ونگراني وتشويش در وجودشان بيشتر مي شود.بالاخره دکتر پس از 7ساعت عمل طاقت فرسا با لبخندي که حاکي از موفقيتش بوده بيرون مي آيد پس از به هوش آمدن ومرخص شدن از بيمارستان باز هم در پاي راستش احساس ناراحتي مي کند ودکتران به او مي گويند به خاطر درد کمرتان است وکار ديگري نمي توان کرد.بعد از مدتي تصميم مي گيرد که براي شفاي کامل خود به امام رضا برود وسه روزرا در جوار آن حضرت مي ماند بعد از سه به خواست خداوند باري تعالي وپاکي قلب ودرونيش که قلبي هم چون آينه روشن وشفاف دارد شفا مي يابد.ودر همين موقع است که ارتش طبق ماده 83او را بازنشسته مي داند ابراهيم در اين موقع بيش از پيش به اسلام ومسائل ديني مي پردازد وقرآن را که تنها الگوي بشريت مي باشد هيچ گاه از خود جدا نمي کند.بيشتر آيات وسوره هاي آن را حفظ مي نمايد،وهمراه با حفظ نمودن آيات آنها را در خود پياده مي کند از آن جائي که هوش سرشاري داشت پس از مدت زماني گواهينامه تعميرات راديو وتلويزيون وپنکه و....را مي گيرد ومدت زماني در خيابان زند ميدان مولا به اين کار اشتغال مي ورزد ولي از آنجائي که روح سلحشوري داشت به حرفه رانندگي رو مي آورد وگواهينامه پايه يکم خويش را مي گيرد.زيرا به گفته خودش اگر من در مغازه باشم فقط از احوالات اندک افرادي مطلع وبا خبر مي شوم در صورتي که با اين حرفه(رانندگي)مي توانم به راز درون اکثر مردم وفقري که در چهره آن ها پيداست پي ببرم وتا آنجا که از دستم بر مي آيد کمکشان کنم.تا اين که انقلاب اسلامي ايران جمهوري اسلامي به رهبري امام بزرگوارمان خميني عزيز مي شود ناگفته نماند در تمام راهپيمائي ها وتظاهران شرکت مي نمود وقتي وظيفه انتظامات را به عهده داشت ودرمحله به پاسداري از خانه ها مي پرداخت ودر نيمه هاي شب خوراک وپوشاک به در خانه هايي که مي دانست احتياج دارند مي برد.ايام را به خدمت در راه خدا مي گذراند تا اين که جنگ تحميلي ايران وعراق شروع مي شود.ابراهيم که يکي از راهيان حق بود براي دفاع از جمهوري اسلامي سه بار داوطلبانه براي کمک رساني به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام مي شود تا اين که سرانجام پس از رشادت ها وفداکاري هاي بسيار در تاريخ 22/ 2/ 61 براي آزادي خونين شهر جان خويش را تقديم لقاءالله مي کند وروي مزدوران بعثي صهيونيستي صدام کافر را سياه مي کند وخود به آرزوي ديرينه خويش که همانا شهادت در راه خداست مي رسد.ابراهيم آن قدر در راه خدا کوشيد تا به فيض پروردگار نائل آمد.
خدايا به ما نيز چنين توفيقي را عنايت نما انشاءالله
*روحش شاد وراهش پررهرو باد* *والسلام*
..........................................
پيام خانواده شهيد:
من به عنوان همسر شهيد به تمام همسران ومادران وفرزندان شهداءاين پيام را ابلاغ مي کنم که هيچ گاه از راه خدا برنگرديد وهميشه هدفتان "الله" باشد وصبري مانند زينب(س)داشته باشيد تا بتوانيد فرزنداني کاملاً مکتبي ومؤمن تحويل جامعه اسلامي دهيد.پيام ما چهار فرزندان شهيد گرامي خطاب به ساير فرزندان شهدا بدين مضمون مي باشد:آري همه ما فرزندان به خوبي مي دانيم که پدرانمان فقط وفقط به خاطر اين که در مسير الهي گام برمي داشتند به چنين سرنوشت خوبي که همانا جان خويش را تقديم لقاءالله کردن مي باشد دچار شدند.پس هيچ گاه نبايد غم از دست دادن آنها را به خود راه دهيم زيرا همان طور که همگي مي دانيم پدر ما حضرت علي(ع)مي باشد وبايد ما فرزندان شهيدان به چنين پدروالامقام وپر ارزشي افتخار کنيم. "والسلام"
بسم الله الرحمن الرحيم
مپنداريد آنها كه در راه خدا كشته مىشوند مردگانند، بلكه آنها زنده جاويدند.
عيالم و فرزندان دلبندم، همچنانكه مىدانيد من يك درجهدار بازنشسته ارتش مىباشم. پس انشاءالله كه متوجه هستيد كه من از بيتالمال حقوق گرفتهام تا از اسلام و آب و خاك ميهنم دفاع كنم و از طرفى بحمدالله كه حالا ديگر يك مملكت اسلامى داريم. من بخاطر دفاع از اسلام عزيز بايستى كه به جبهه بروم. درثانى چون روح سلحشور من به خروش درآمده بايستى بخاطر آرامش روحم كه شده به جبهه بروم. به هيچ عنوان نگران دورى من نباشيد. زيرا من عاشق دلباخته خدا هستم و مىگوييد شهيد در هنگام شهيد شدن به آرزوى خويش مىرسد و من هم آرزويم همين است. شايد سئوال كنيد كه چرا ديگر درجهداران بازنشسته نمىروند، در جواب بايد بگويم كه هركسى كه ايمان به خدا و پيغمبر و ائمه اطهار داشته باشد، اين يك وظيفه شرعى است كه بر گردنش است و حتما بايد به آن عمل نمايد. آرى امروز استعمارگران شرق و غرب تصميم دارند كه صداى حقطلبانه مردم مظلوم را در گلو خفه كنند و اين وظيفه ماست كه اجازه چنين كارى را به آنها ندهيم. اگر رفتم و شهيد شدم، برايم گريه نكنيد و اشك نريزيد، زيرا همچنانكه مىدانيد شهيد پيرو مىخواهد نه عزادار. اميدوارم حرف مرا درك كرده باشيد.
وصيت من به شما دو دختر و عيالم اين است كه زينبوار باشيد و شما پسر بزرگم بايستى بعد از من راه مرا ادامه دهى. و شما پسر كوچكم كه الان 6ساله مىباشى، اين را بدان كه اين جنگ تحميلى زمينه ظهور حضرت مهدى(عج) مىباشد. زمانى كه بزرگ شدى بدان كه اين مملكت اسلامى ارزان به دست تو نرسيده است، پس در حفظ آن كوشا باش. هيچگاه فرزندانم خودخواهى بروجودتان غلبه نكند، بلكه خود را فداى اسلام بكنيد.
اگر جنازه مرا به شيراز آوردند، در قطعه شهداء نزد همرزمانم بخاك بسپاريد. وصيت آخر من به شما اين است كه نماز دشمنشكن جمعه را فراموش نكنيد، زيرا نمازجمعه يك نماز سياسى عبادى است و در بيدارى افكار و روح و روان شما بسيار موثر مىباشد. همگى شما را به خداى يگانه مىسپارم. والسلام.