بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد گرانقدر حسين رنجبر اسلام لو : و تاريخ 2/6/1339 را ورق زد . علي آقا مبارک السون اين جمله مادر بزرگ ، به علي آقا دلگرمي داد ... او پس از مدتي پيش مادر رفت ، طفل را به آغوش کشيد و در گوش راست اذان و در گوش چپش اقامه گفت . سپس علي آقا رو به همسرش کرد و گفت حالا اسمش را چي بگذاريم ؟ همسرش در جوابش گفت : اسمش که مشخصه حسين .. علي آقا چطور مشخصه ؟ همسر : مگر يادت رفته آن خوابي را که برايت تعريف کردم ! چند وقت پيش در خواب ديدم که طفلي را در بغل داشتم از دور اسبي سفيد به سويم آمد و سيدي نوراني سوار بر آن بود . لحظه اي بعد احساس کردم که طفل در دستم نيست وقتي نگاه کردم ديدم طفل در دست آن سيد است . سيد خطاب به من گفت : نام اين طفل را حسين بگذاريد و از او خوب نگهداري کنيد . بعد طفل را به من داد و اضافه کرد او امانتي در نزد شماست و به زودي به سوي ما خواهد آمد . علي آقا : بله بله يادم آمد ، قبلاً خواب را برايم تعريف کرده بودي ولي ، فراموش کرده بودم . علي آقا : به نظر شما مي تونه تعبير خواب اين باشه که فرزندمان در آينده براي خودش شخص بزرگي بشه ؟ همسر : مطمئنم همين طوره . "تحصيلات " در درس بسيار باهوش بود و نيازي به يادداشت مطالب نداشت و زود مطالب را مي گرفت ، چنان که مي گويد : وقتي حسين دوران دبستان را با موفقيت پشت سر گذاشت ما تصميم گرفته بوديم که او را در مدرسه راهنمايي خوبي ثبت نام کنيم اما آن مدرسه شهريه هنگفتي مي گرفت و ما توانايي پرداخت آن را نداشتيم . وقتي با مدير مدرسه صحبت کرديم و او فهميد که حسين از لحاظ هوش و استعداد در حد بسيار بالايي است او را مجاني ثبت نام نمود . زماني براي آوردن حسين به مدرسه رفته بودم که آقايي پيشم آمد و خودش را پدر يکي از دوستان حسين معرفي کرد و با اصرار از من خواهش کرد که اجازه دهم، حسين بعد از ظهرها در رياضي به پسرش کمک کند و حتي در رابطه رفت و آمد او ، قبول کرد که با ماشين خودش ، حسين را برساند . من وقتي با اصرار آن آقا مواجه شدم قبول کردم پسرم ، پسر او را چنان از لحاظ رياضي تقويت کرده بود که مدتي بعد شاگرد اول کلاس شد . يکي از دوستان شهيد در اين باره مي گويد : دوران راهنمايي معلمي به نام شيخ الاسلام داشتيم که از معلمان مذهبي و بزرگوار به شمار مي رفت . مدرسه ما کنار بارگاه ملکوتي امامزاده علي ابن حمزه (ع) قرار داشت و هر ظهر بعد از اتمام شيفت صبح ، ما را براي نماز جماعت به آن بارگاه ملکوتي مي برد و بعد از نماز ما را با احکام اسلام آشنا مي کرد آنقدر در تفهيم احکام به ما تعصب داشت که زماني از من و حسين ، يکي از مسائل احکام را پرسيد و چون ما درست جواب داديم همانجا نمره ديني هر دويمان را بيست داد . سال دوم هنرستان بود که پدرش فوت کرد ، مادر شهيد در اين باره مي گويد : وقتي پدرش فوت کرد حسين پيش من آمد و گفت : من ديگر به مدرسه نمي روم مي خواهم خرج خانه را در بياورم و کار کنم . حتي برگ تسويه را از مدرسه اش گرفته بود صبح که به مدرسه اش رفتم متوجه شدم که براي گرفتن تسويه امضاي مرا جعل کرده است با او صحبت کردم سرانجام حاضر شد تحصيلاتش را ادامه دهد ولي شرط کرد که بعداز ظهر ها کار کند که سرانجام اواخر سال 1357 ديپلم گرفت . حسين از اولين اعضاي سپاه شيراز بود . با وجودي که در اداره برق برايش کار پيدا شده بود ، اما سپاه را برگزيده بود . به صورت افتخاري در جهاد سازندگي خدمت مي کرد ، در دادستاني هم به او نياز بود در اين سال هايي که تابلوي فداکاري بر بوم تاريخ اين ملت نگاشته شده است ، ايثارگري هاي او را نيز مي توان مشاهده کرد . زمزمه هاي نفاق از کردستان به گوش مي رسيد و حسين اين مسئله را حس کرده و با نداي امام راهي کردستان گرديد . بعد از بازگشت از کردستان او با مسئوليت فرمانده عمليات سپاه شيراز به خدمت ادامه داد و به مبارزه با اشرار و منافقين پرداخت . در مسجد و با دختري مؤمن و با تقوا و از خانواده هاي متمکن آشنا شده و بعد از مدتي ازدواج مي کند و چه زيبا قبل از ازدواج به همسر آينده اش مي گويد : شما بياييد و زندگي مرا ببينيد ، اگر توانستيد با من زندگي کنيد ، بسم الله . ثمره اين پيوند مبارک دو دختر به نام فاطمه و آسيه بود . فاطمه آينه اي از پاکي ، هوش و تقواي پدر بود اما آسيه پدر را نديد . زيرا چند ماهه بود که پدرش به شهادت رسيد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .