کنگره ملی شهدای استان فارس

سه‌شنبه 13 مرداد 1405
22:15
کاظم حسینی

کاظم حسینی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند سیدرضا

تاریخ تولد
1343/01/01
تاریخ شهادت
1360/06/11
محل شهادت
دهلاویه اهواز
محل تولد
فارس - شیراز - شیراز
وضعیت تأهل
مجرد
بسم الله الرحمن الرحيم
شهيد حسيني در يک خانواده طبقه سه در سال 1343در شهر شيراز به دنيا آمد.شهيد حسينی از طفوليت مظلوم و بي اذيت و آزار بود وبسيار مومن و با ايمان بود.و دوره تحصيل را تا اول راهنمايي به پايان رسانيد وي در زمان انقلاب هميشه با دوستان که در کليه راهپيمايي ها شرکت مي نمود و در تابستان ها که مدارس تعطيل بود درب مغازه قنادي مشغول به کار بود و با تو جه به اين که شهيد حسين شاگرد قناد بود تا راهپيماي شروع مي شد دست از کا رمي کشيد و در راهپيماي شرکت مي کرد .و ما ناراحت بوديم که چون بچه است شايد وحشت و ترس بردارد از صداي تير اندازي هاي زمان طاغوت :مي گفتم مادر جان اين قدر داخل راهپيمايي ها نرو شايد تو را تير بزنند مي گفت خير من نمي ترسم بايستي بروم همين ما بچه هاي کم سن سال امروز بايد اين قدر راهپيمايي بکنيم تا انقلاب مان با مدد خدا پيروز شود .تا اين که يکي از خاطره هاي که هيج وقت براي ما فراموش شدني نيست اين است که شهيد حسين در زمان تسخير شهرباني از اول صبح با مردم بود و داخل خود شهرباني فعاليت مي کرد و ما که هميشه مي ديديديم اين بچه که هر کجا که باشد براي صرف نهار مي آيد امروز نيامد و ما شخصا به دنبال وي در جستجو بوديم که چه طور شد که امروز به خانه نيامد .شهيد حسيني وقتي 6ساعت بعداز ظهر بود آمد ديديم اين قدر نارحت و رنگش پريده و لباس هايش سياه گشته گفتم مادر جان چرا حالا آمدي و چرا لباس ها يت سياه شده گفت مادر ناراحت نباش ما امروز شهرباني طاغوت را تسخير نموديم به حول قوه خداي بزرگ و به رهبري امام خميني و من گفتم مادر جان شايد تو را تير زده بودند چرا رفتي گفت اتفاقا يک تير از بغل گوش من عبور کرد ولي نصيبم نشد و به شهادت نزديک شده بودم که نشد.خلاصه لباس هايش را عوض کرد يم و مي گفت من ديگر درس نمي خوانم مي خواهم یا پاسدار ويا بسيج باشم من ديگردر منزل نمي توانم بمانم گفتم مادر تو هنوز بچه هستي هيچ کجا تو را قبول نمي کنند و تا اين که مدتي رفت ثبت نام کرد درس قرآن ياد گرفت و مي گفت حالا مي توانم پاسدار شوم و خلاصه مشغول بود به کارهاي مذهبي مثلا نوارهاي قرآن مي خريد هميشه گوش مي داد عکس هاي از رهبر و آقاي بهشتي و آقاي طالقاني مي گرفت و قاب در ست مي کرد و به دوستان و فاميل مي داد وقتي مي گفت اين عکس ها در منزل باشد آن منزل هميشه نوراني مي باشد .(اين ازگفته هاي هميشگي شهيد بود).يک خاطره ديگر اين بود که دو ماه قبل از شهادتش اين بچه درب مغازه قنادي کار مي کرد محل کارش نزديک مسجد حسيني بود واقع در خيابان حسيني تا اين که يکي از دوستانش به نام حيدر آقا لباس پاسداري پوشيده بود براي اين بچه چقدر خوب بود که دوستش لباس پاسداري پوشيده تا اين که آمد منزل گفت گفت مادر جان حيدر آقا لباس پاسداري پوشيده بود چقد لباس بهش مي آمد .من هم بايد لبا س پاسداري بپوشم و نا گفته نماند در اين مدت با کمک دوستان بسيجي در خيابان هاي آستانه مشغول پاسداري بود و فرداي آن روز که دوستش لباس پوشيده که رفت به بسيج سپاه پاسداران ولي قبول نمي کردند.و آمد منزل گريه کرد که چرا من قبول نکردند گفته اند سن شما 16سال است نمي تواني فعلا بروي يک سال ديگر بيا و رفت به سپاه پاسداران آن جا هم قبول نکردند .و آمد گفت مي خواهم بروم فدائيان اسلام ثبت نام کرد تا اين که اول ماه مبارک رمضان با دوره کمي که ديده بود به جبهه اعزام شد و مدت يک ماه در جبهه خدمت نمود.که مدت 10روز مرخصي آمد شيراز و پس از انقضاء 10روز مرخصي مجددا به جبهه اعزام شد .و مدت 11روز ديگر در جبهه خدمت مي نمود که روز 11 سری دوم در جبهه يعني روز 11/6/6360در جبهه دهلاويه به فيض شهادت نائل گرديد .و يکي از خاطرات ديگرش که فراموش نموده بوديم اين بود که قبل از رفتن به جبهه يک عکس بزرگي گرفته بود آورد منزل و من گفتم چرا اين عکس اینطوری خوشکل گرفتي و براي چه مي خواستي گفت مادر يک روزي لازم داريم شما به اين عکس احتياج پيدا مي کنيد و حالا هم احتياج پيدا کرديم که اين عکس را بالاي قبرش گذاشتيم .اين بود گوشه اي از زندگي نامه اين شهيد 16 ساله فدائيان اسلام.روحش شاد و يادش گرامي باد .
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید