بسم الله الرحمن الرحيم
زندگينامه شهيد سعيد اژدري .
شهيد سعيد رضا اژدري در سال 1343 در خانوادگي فقير و مذهبي در شهرستان کازرون پا به عرصه وجود گذاشت و ديده به دنيا گشود . پدرش کارگري زحمتکش است که او را در سن 5 سالگي به دبستان فرستاد ، وي دوران ابتدايي خود را در دبستان ناصري و دوران راهنمايي خود را در مدرسه قدسي به پايان رساند از کودکي بچه اي ساکت بود ، زماني که انقلاب در شهرستان کازرون به اوج خود رسيد سال 1356 . او کلاس دوم راهنمايي بود البته مي بايستي کلاس سوم بود ولي به علت اينکه در پنجم ابتدايي يک سال مردود شده بود دوم راهنمايي بود او در تمام تظاهرات و راهپيمائيهايي که بر عليه رژيم طاغوت صورت مي گرفت بطور فعالانه شرکت مي جست و در بعضي جلسه هاي قرآن و ايدئولوژي و اصول عقايدي که توسط يکي از برادران روحاني در يکي از مسجدهاي محلمان ساعت 8 الي 9شب برگزار مي شد شرکت مي جست به قرآن علاقه زيادي داشت تا جايي که قرآن را کمي با صوت ياد گرفته بود . زمانيکه کسي در خانه نبود براي خود زمزمه مي کرد چرا که او جلو کسي رويش نمي شد بخواند ، سربازان شاه بارها او را با چند تن ديگر از دوستانش دنبال مي کردند . آنها را دستگير کنند ولي موفق به اين عمل نمي شدند وقتي که آنها را دنبال مي کردند به کوچه هاي خودمان پناه مي آوردند و زود توپ فوتبال بيرون مي آوردند و مي ايستادند فوتبال بازي تا کسي نفهمد که آنها بوده اند که شعار مي دادند و يا لاستيک و چيزهاي ديگر به آتش کشيده اند و يا زود گچ و چيزهايي که براي ساختن ديوار خانه همسايهمان ساخته بودند به لباسهايشان مي زدند تا کسي نفهمد خلاصه اينکه بارها خود شاهد بوده ايم که آنها را دنبال مي کردند تا دستگيرشان کنند ولي با زرنگي تمام از دست آنها فرار مي کردند و آنها موفق به اين عمل نمي شدند . پس از پيروزي انقلاب وي که کلاس سوم راهنمايي بود سال 1357 ، که امام دستور تشکيل سپاه و بعد از آن بعد از مدتي دستور تشکيل بسيج همگاني ارتش بيست ميليوني صادر کردند وي با خوشحالي تمام به بسيج اين شهر مراجعه کرد و پس از ديدن آموزشهاي لازم نظامي و ايدئولوژي پا به دورن دبيرستان گذاشت و کلاس اول نظري را در دبيرستان ابواسحق گذراند ولي پس از اعلام نتيجه امتحانات خرداد وقتي که فهميد تجديد شده به پدر و مادرش گفت : که من ديگر به مدرسه نمي روم ومي روم براي خودم کار کنم ، پدرش قبول کرد ولي مادرش بارها به او گفته که مدرسه ات را برو و ادامه بده ولي او در جواب ميگفت : مادر من ديگر دوست ندارم به مدرسه برو و ديگر هم به مدرسه نرفت . و از آن روز به بعد به کمک پدرش شتافت او خلاصه پسري کارکن بود بعضي اوقات که مي دانست پدرش جايي براي رفتن به سرکار ندارد صبح گاه بلند ميشد و براي گرفتن کاري در کار بنايي مي رفت تا يک کاري براي خودش پيدا کند تا خرج و زحمتي از دوش پدرش کم کند او مهارت لوله کشي را خيلي خوب بلد بود ولي بدليل نداشتن وسائل لوله کشي همراه پدرش که دست تنها بود بعضي اوقات که کاري گيرشان مي آمد مي رفت . خلاصه اينکه پسري پرکار و فعال بود و به همه کمک مي کرد . سعيد پسر ساکتي بود شب که به خانه مي آمد در خانه گوشه اي مي نشست و خيلي حرف با کسي نمي زد وساکت بود تا جايي که هميشه مادرش به او مي گفت : که سعيد تو چرا اينقدر ساکتي و هميشه گوشه اي مي نشيني و حرفي نمي زني و او مثل کسي که رويش نمي شد فقط در جواب لبخندي کوتاه مي زد . او بچه هاي کوچک را زياد دوست مي داشت و هميشه آنها را بغل مي کرد و يا با آنها بازي مي کرد و تاجايي که بيشتر بچه هاي کوچک با او انس گرفته بودند و حالا که از ميان ما رفته تکيه کلامشان سعيد است و مي گويند سعيد چه شده ، شهيد شده براي خودشان مي خوانند : از زماني که جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شده تا زمان شهادتش بارها و يا چندين بار به جبهه مي رفتت و برمي گشت اولين بار زماني که امام دستور اعزام نيروي مردمي را به جبهه ها صادر کردند وي که از قبل آموزش نظامي را ديده بود بار ديگر پس از گذراندن 15 روز ديگر براي کاملتر کردن آموزشهاي نظامي از قبل ديده براي اولين بار به شهر عاشقان شهادت ، شهري که براي آزاد شندنش چه گلهايي که از همين شهرستان خودمان و ديگر شهرستانها در سرزمينش پرپر شدند گلهايي که براي هميشه جايشان در گلستان اسلام خالي است . اعزام گرديد پس از يکي دو ماه همراه با ديگر همسنگرانش که در آنجا مانده بود به مبارزه عليه کفار بعثي آمريکايي پرداخته بودند به شهر و وطن خويش بازگشت و او مثل اينکه کم رويي را کنار گذاشته شروع به تعريف کردن اوضاع و احوال و خاطره هايي که داشت کرد . براي دومين بار که مي خواست به جبهه برود مادرش به او گفت : تو حالا ديگر نمي خواهد بروي بگذار تا برادرت برگردد آنوقت تو برو و تو همين جا درکنار پدرت هستي و به او کمک مي کني جبهه است او قبول نمي کرد و مي گفت مادر ما همه بايد به جبهه برويم و براي اسلام بجنگيم اگر ما نرويم و نجنگيم پس چه کسي مي خواهد برود . او از اوائل جنگ همينطور به جبهه مي رفت و برمي گشت و ضمناً او از زمانيکه ستاد مقاومت مساجد تشکيل شده بود به مسجد امام خميني رفت و پس از ثبت نام عضو ستاد مقاومت اين مسجد شد ، روزها بر سر کار ميرفت و شبها به پاسداري از شهر و محل خويش مشغول بود ، اين جوانان واقعاً يک بسيجي و يک پاسدار مسلمان هستند چرا که روزها برسر کار مي روند و شبها به پاسداري مشغولند و يا چراکه دستور امامشان را لبيک گفته اند و دوست نمي دارند فردي بي تفاوت در مقابل فرمان امام و اسلام و قرآن و يا بي تفاوت در مقابل دفاع از ناموسشان باشند : الله اکبر از اين جوانان و از اين دلهاي بيدار، آفرين بر مکتب اسلام که واقعاً مکتبي است حيات بخش کدام مکتب مي تواند چنين جواناني را که حقيقتاً تا مدتي پيش از اسلام آنطور که بايد و شايد خبر داشته باشند ، اينچنين خبردار شوند و در وجودشان چنين شور و عشقي براي دفاع ازاسلام و قرآن در وجودشان پديدار شود که نتوان حتي بر روي کاغذ و بر زبان الکيمان برآورد کنيم ، خلاصه اينکه اين شهيد سعيد در بيشتر عملياتها شرکت داشت و تا آنجا که بقول خودش نيرو در توان دارند و يا تا آخرين قطره خونشان پاي اسلام اين مکتب حيات بخش که جان تازه اي در کالبد فرسوده و مرده انسانها مي دهد به مبارزه عليه يزيد زمان به مبارزه برخاستند و با دشمنان اسلام و انقلاب اسلامي ايران به مبارزه پرداختند وي حتي زماني که از جبهه برمي گشت گاهي کم اتفاق مي افتاد که شبها در خانه بخوابد بلکه شبها هم مانند شبهاي ديگر به مسجد مي رفت و به پاسداري مشغول مي شد، مدتي قبل از عمليات محرم از طرف بسيج تعهد کرده بود که براي سه ماه در بانک مشغول پاسداري شد ولي فهميد که عملياتي در کار است و يا اينکه فهميده بود حمله اي مي خواهد صورت بگيرد پس از يک ماه که در بانک مشغول به پاسداري بود رفت به بسيج و استعفا داد وقتي از او سوال کرده بودند که به چه علت مي خواهي استعفا دهي تو که براي سه ماه تعهد کرده اي در جواب براي اينکه نفهمند مقصودش از اين عمل چيست چرا که مي ترسيد شايد از دوباره رفتن او به جبهه جلوگيري کنند مي گويد پدرم دست تنهاست و مي خواهم به کمک او همراهش بر سر کاربروم . اما پس از چهار الي پنج شش روز ديگر براي بار ديگر به بسيج رفته و براي رفتن به جبهه ثبت نام کند . پس از اينکه ثبت نام کرد و به جبهه اعزام شود . او با عده اي ديگر از دوستانش به قسمت پاسگاه زيد عراق فرستاده شدند پس از 35 روز در خط مقدم جبهه به قول خود وي به علت کمي نيرو قبول کرده بودند که در جبهه بماند اما پس از اينکه نيروهاي تازه به آنجا فرستاده شد آنها را براي مدت 10 روز به شهرمان فرستادند وي مي گفت : مادر بخدا اينقدر التماس فرماندهمان کرده ايم که در حلمه ديگر ما را هم شرکت دهيد و او گفته شما حالا برويد مرخصي دفعه ديگر که انشاءالله آمديد و حمله بود حتماً شما را شرکت خواهم داد او اينقدر خوشحال بود چرا که به قول خودش نتوانسته بود در عمليات محرم شرکت جويد البته با آنکه خود در خط مقدم جبهه بود ولي مي گفت بايد در عملياتها شرکت کرد و اين 10 روز مرخصي آخرين دفعه اي بود که به شهر خويش بازگشته بود شايد خودش هم ميدانست که اين آخرين بار است که مي خواهد شهر و خانواده و دوستانش و اقوامش را ببيند و براي آخرين بار با آنها وداع کند چرا که اين دفعه آخر که آمده بود خيلي زياد تغيير کرده بود و در چهره اش چيزهايي مي شد خواند که فقط خودش مي دانست و خداي خودش ، در اين دفعه آخر باز همانطور که قبلاً ذکر کرديم روزها همراه پدرش بر سر کار مي رفت و شبها در مسجد امام خمنيي به پاسداري مشغول مي شد . قرار بود که 20 آذر مي بايستي در جبهه حاضر باشد اما 7 آذر از اينجا رفت . و با خانواده و شهرش وداع گفت وداعي که هرگز فراموش نمي شود هيچگاه چهره مظلوم و ساکتش را براي آخرين بار ازياد نمي بريم مثل اينکه رويش نمي شد که بگويد مرا حلال کنيد ولي در چهره ساکتش و لبخندهايش که حاکي از کم رويي بود مي شد خواند که چه مي خواهد بگويد زماني که به شيراز رفته بود و براي خداحافظي با اقوام رفته بود مثل اينکه مي دانست اين آخرين باري است که از آنها خداحافظي مي کند و با حالتي که نمي شود برزبان و روي کاغذ آورد مي گويد همگي شما مرا حلال کنيد شايد من ديگر برنگشتم تا اينکه عصر 19 آذر بار ديگر به جبهه به مدرسه اش ، پاسگاه زيد عراق جايي که همسنگرانش انتظار او را مي کشيدند بر مي گردد وپس از مدتي همراه با دوستانش به مبارزه و جانفشاني و از خودگذشتگي مشغول مي شوند تا اينطور که يکي از دوستانش تعريف کرده مي گويد در روز ؟؟؟؟ ديماه هنگامي که با سه تن ديگر از همرزمان و همسنگرانش سوار بر ماشين از خط مقدم جبهه براي آوردن غذا و مهمات براي ديگر همسنگرانش مي روند هنگام بازگشتن با آنکه فاصله زيادي تا محل استقرارشان نداشته اند خمپاره اي از سوي دشمن زبون بسوي آنها شليک مي شود و به ماشين آنها اصابت مي کند و آن سه برادر ديگرش جان به جان تسليم آفرين مي کنند و در همان حال شربت شهادت مي نوشند ولي اينطور که تعريف مي کنند اين شهيد براي اينکه نيم نفسي داشته و زياد خونريزي داشته و از ناحيه چشم و زانو و پهلو زخمي شده بودند به بيمارستان انتقال داده مي شوند اما پس از يک روز که در بيمارستان بوده اند به معبود خويش مي پيوندد به ديدار و لقاءالله کسي مي رود که مدتها انتظار ديدنش را مي کشيد . اي خوشا با فرق خونين در لقاي يار رفتن ، سرجدا ، پيکر جدا در محضر دلدار رفتن . اميدواريم که بتوانيم ادامه دهنده راهشان باشيم . يادشان جاويد و راهشان پررهرو باد .
وصيتنامه شهيدپاسدار سعيد رضا اژدري .
بسمه تعالي .
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل ا... امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون . گمان مبريد آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانند ، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگار خويش روزي مي طلبند . با عرض سلام به تمام مردم شهيد پرور ايران بخصوص مردم شهيد پرور کازرون اي برادران و اي خواهران : من دوست دارم شما برادران حسين وار و شما خواهران زينب وار با دشمنان اسلام به مبارزه بپردازيد . چند کلمه سخني دارم که به عرض شما مي رسانم . براه پاک روح ا... ايمان داشته باشيد . و با وحدت بيشتر در راه اهداف جمهوري اسلامي پيش رويد . اگر من شهيد شدم دستهاي مرا از تابوت بيرون بگداريد تا کوردلان و اين شکم پرستان بدانند که من با دست خالي از اين دنيا مي روم و چشمهاي مرا باز بگذاريد تا کوردلان بدانند که کورکورانه اين راه را انتخاب نکرده ام به ياد شهيداني که چون ندي حق را شنديدند وي عاشقانه و با افتخار بسوي او شتافتند و در اوج انسانيت باخون خود حقيقت را گواهي کردند باشيد ، شما اي مسلمانان اين را بدانيد که تا آخرين قطره خونمان در راه اسلام خواهيم جنگيد و کوشش خواهيم کرد که انشاءالله در اين راه به فيض شهادت نائل شويم . بدانيد که روز عروسي من روز شهادت من است ، پس براي من عزاداري نکنيد بلکه جشن بگيريد . توصيه اي به شما پدر و مادر عزيزم دارم که اگر من شهيد شدم و جسدم پيدا نشد شبهاي جمعه مثل تمام مادران و پدران شهيد بر سر مزار شهيدان بيائيد و يک فاتحه بخوانيد و هيچ ناراحت نباشيد که پسرتان قبر ندارد و يا قبرش خالي است و افتخار کنيد که پدر و مادر يک شهيد هستيد ، هميشه براي رهبر کبير انقلاب دعا کنيد و بعد براي پيروزي رزمندگان اسلام دعا کنيد که اين جنگ با پيروزي رزمندگان تمام شود نه دعا کنيد که خدايا اين جنگ را تمام کن . مادر همان وصيتي که اول به تو کردم که بر سر قبرم گريه و زاري مکن تا روحم شاد شدود و باز مي گويم که براي امام دعا کنيد . خداحافظ مادر و خداحافظ پدر و شما برادران و خواهرانم ، خداحافظ . شيون مکن مادر ، در مرگ خونبارم ، بگذر ، زمن ديگر شوق خدا دارم . و در پايان اين شعر را بر سنگ مزارم بنويسيد : آنکس که تو را شناخت جان را چه کند ، فرزند و عيال و خانمان را چه کند . ديوانه اگر هر دو جهانش بخشند ، ديوانه تو هر دو جهان را چه کند . در پايان از خداوند پيروزي رزمندگان اسلام را برکفر جهاني خواستارم . خداحافظ همگي شما .