بسم الله الرحمن الرحيم
زندگينامه شهيد بزرگوار مرتضي گشتاسبي: سحرگاه روز 7/10/1342در روستاي بيم که اين روستا نيز تازه بنا نهاده شده بود در خانه اي که از ني درست شده بود و فقر شديد خانواده را تهديد مي کرد ( گرسنگي تشنگي ونداري...) بود و بهداشت صحيح و سالم درون خانواده پيران و سالخوردگان و بويژه فرزندان تازه متولد شده را گرگ دنبال مي کرد و يکي يکي به کام مي کشيد.وجود سرماهاي جانسوز آن زمان و خرابي خانه هاي ني باف شده نداشتن لباسهاي گرم و پشمي نيز يکي ديگر از راههاي ورود گرگ درون خانه ها بود و... در آن برهه از زمان بويژه نداشتن غذاهاي کافي و انرژي زا پدران و مادران را بيشتر از همه ناراحت مي کرد.تنها غذاي انرژي زا همان بلوط بود که سوز و سرماي شديد نيز مانع رشد آنها مي شد.در آن برهه شهيد مرتضي گشتاسبي ديده به جهان گشود.در سال 1341مدارس دولتي و عشايري به روستاي شيربيم آمده و مدرسه تاسيس شده بود و تا سال 1348 که شهيد مرتضي گشتاسبي آماده رفتن به مدرسه وسايل مدرسه و کتاب و دفتر و...خريدشان براي خانواده سخت و ناممکن بود.زيرا خانواده توان خريداري لباسهاي فرزندان را نداشت چه برسد به اينکه وسايل مدرسه را فراهم کند.شهيد از وجود بيماريهاي صعب العلاج آن زمان سرخک و وبا و حصبه و...به کمال و رشد و نمو رسيد.خانواده جهت امرار معاش شهيد را به چوپاني نزد دائي هايش فرستادند.اينجا بود که از خانواده جدا و به اجتماع راه يافت.چند سالي از چوپاني وي مي گذشت که در اجتماع که نمو کرده بود به خانه مراجعت وبه مدرسه رفت با وجود تحصيل در مدرسه تابستانها و ايام فراغت به چوپاني ديگران و کار ديگران مي پرداخت و پول و هزينه تحصيل خود را فراهم مي کرد چون در روستا مدرسه نبود ترک تحصيل و به شيراز رفت و در يک کارگاه جوشکاري مشغول به کار شد.در شيراز در سال 1356و1357 که فرا رسيد در سيل انقلابيون داخل شده و به راهپيمائي مشغول گرديد.بعد از پيروزي انقلاب به جبهه رفت و به صورت بسيجي مشغول به انجام وظيفه انقلابي خود گرديد.و در سال 1360لباس مقصد پاسداري را به تن و به صورت رسمي پاسدار شد و به جبهه هاي حق بر باطل رفت.در مراسم آئين و دين مقدس اسلام بسيار جدي بود.وقتي که اين لباس مقدس را پوشيد.چهره وي عوض شد و ؟؟؟ به خود گرفت که سراسر منطقه زبانزد گرديد.همه به چشن زيبائي به وي مي نگريستند.از نگاه کردن به نامحرم خيلي وحشت و به ديگران نيز وصيت مي کرد که قيامتي در راه است و همه بايد به آن دنيا بنگرند.مورد تشويق خاص و عام بود.معلماني که وي را در مقطع ابتدائي به تحصيل واداشته بودند از اين افکار سخت در حيرت بودند.آنها نيز به خود آمدند.يکبار در جبهه از ناحيه دشت زخمي شده بود.سفارشات و نصايح ايشان به مردم و خانواده در دوران استراحت ايشان چند برابر گرديد.بعد از خوب شدن دستش دوباره راهي جبهه شد.تا بالاخره در مورخه 5/10/1362در مرز دشمن بعثي در منطقه زبيدات عراق شربت شهادت را نوشيد.روحش شاد و يادش گرامي.