بسم الله الرحمن الرحيم
زندگينامه شهيد مفقود الجسد رضا صحافي : نزديکي هاي اذان صبح يکي از اولين روزهاي سرد زمستان سال 1349 سال هاي ظلم و خفقان در خانه اي و کوچه اي از خيابان قدمگاه شيراز چشم هايي در انتظار دوخته شده به دري گوش ها آماده براي شنيدن صدايي گهگاه پچ پچي و سؤالي ناگاه به صورت نازک گريه اي کودکانه به گوش مي رسد گريه اي حاکي از شکوه و شکايت خانه را وجد و سرور در بر مي گيرد همه خوشحالند خوشحال از تولدي نو از روئيدن غنچه اي تازه بر درخت زندگي چشمي به اين دنيا باز شده در اضطراب به هر سو مي چرخد کودکي قدم به عرصه حيات نهاده است ولي ناراحت است گريه مي کند انگار مي گويد اينجا کجاست مي گويد من به اين دنيا تعلق ندارم مرا برگردانيد آري رضا جان اينگونه بود که تو به اين دنياي فاني سفر کردي و در آغوش گرم خانواده قرار گرفتي پدر و مادرت بسيار دوستت مي داشتند چرا که مادرت در سفر به مشهد مقدس تو را از امام رضا (ع) طلبيده بود به همين علت نامت را رضا گذاشتند يعني راضي به قضاي حق همچون امام هشتمت با تلاش پدر و شيره ي جان مادر زود رشد کردي و بزرگ شدي يک بار ديگر مادرت زندگيت را از امام رضا (ع) خواست و آن موقعي بود که سخت مريض بودي شفا پيدا کردي جوانه ي حياتت در مسير سال ها رشد کرد به 6 سالگي که رسيدي تحولي به وجود آمد به اولين سنگر وارد شدي سنگر تعليم و تربيت براي مبارزه با غول جهل و ناداني چرا که جهل با راه تو مخالف بود پشت نيمکت هاي مدرسه نشستي و آواي خوش معلم را با گوش جان شنيدي و ياد گرفتي تلاش وافر نمودي و موفق بودي پدرت را با سنگري ديگر آشنا کرد مکاني والاتر يعني مسجد مسجدي که تا آخر عمر کوتاهت رهايش نکردي بعضي وقت ها با پدرت در صف جماعت حاضر مي شدي معنويت مسجد تو را جذب کرد در اين سال ها بود که محيط اطراف دچار دگرگوني بود مردم عوض مي شدند فريادهاي در گلو خفه شده مردم روحي تازه پيدا مي کرد بلند مي شدند و با هم در آسمان سياه ظلم طاغوت طنين انداز مي شدند و چون مشتي بر تارک ستم شاهي فرود مي آمدند آري موج خروشان انسان هاي انقلاب کرده خود را به سد سپاه اختناق زدند و آن را در هم شکستند و زمين خشک و تشنه ايران را به باغ آزادي ميدان ساختند و تو اين موج خروشان را نظاره گر بودي و فلسفه ي انقلاب را از عمق جان درک کردي و شناختي و همراه شدي پيام رهبر را شنيدي و عاشق شدي انقلاب تو را نيز همچون هزاران انسان ديگر احياء کرد تو همچنان در سنگر مدرسه بودي و بر علم و بينش خود مي افزودي در کلاس پنجم بودي که استکبار جهاني که نمي خواست انقلاب و رهايي مردم ما را از بند بندگي ببيند جنگ تحميلي را براي امت مسلمان تازه آزاد شده مان به ارمغان آورد نمي خواستند بگذارند که نهاب نهضت اسلام ريشه بدواند و بارور شود اينجا بود که جوانان پرشور و با ايمان ؟؟؟ و نشستن را جايز نداشتند و براي نبرد با دشمن بعثي اين نوکر آمريکاي جهانخوار راهي جبهه ها شدند و تو اين ها را مي ديدي و درس جانبازي و عشق و ايثار و جهاد را مي آموختي در بين خويشان به پسر عمه خود محمد علاقه زيادي داشتي چرا که جواني بود پر شور و ايثارگر که عشق به رهبر و راه او، عشق به اسلام، عشق به ابا عبدالله در سراسر وجودش موج مي زد تو خط سيرت را از او گرفتي و شهادت او در سنگر عشق در والفجر 8 بر تو اثر زيادي گذاشت و تو را کاملاً متحول ساخت . کلاس هاي ابتدائي را به پايان رسانده بودي و دوره ي راهنمائي را در مدرسه شهيد فرزاد شاهين فرا مي گرفتي سال 1364 بود که با بسيج آشنا شدي و تصميم جديدي گرفتي در سنگري ديگر سنگر گروه مقاومت قدم نهادي در گروه مقاومت مسجد محلت سياحتگر و بعضي وقت ها هم مسجد عظيمي با چند تن از دوستان و هم کلاس ها همراه شده دست به اين تجربه تازه زدي بلکه بتواني خدمتي به اين انقلاب کني علاقه به دين پاک محمد (ص) و علي (ع) و اباعبدالله و امام زمان و نايب بر حقش امام امت در سراسر وجودت موج مي زد و با اين عشق و علاقه بود که خواب را به چشمانت حرام مي کردي و اسلحه بر دوش ساعاتي از شب که همه در خواب بودند و غافل از دنيا و فريب دنيا پرستان در خانه ها آرام قرار گرفته بودند با دوستان به گشت و پاسداري از شهر مشغول مي شدي در تاريکي ها قدم مي زدي تا مبادا توطئه گري يا تجاوزگري به مال و جان مردم چشم طمع بدوزد و دست تعرض دراز کند و همچنان فعال بودي در زمينه هاي ديگر مانند رژه ها ، مانورها ، مسابقات تيراندازي و جنبه هاي معنوي و ايدئولوژي و اين چشم هاي بيدار به خاطر خداست که هرگز جهنم را نمي بيند و همچنين است چشم هايي که از خوف خدا گريان شوند و تو چنين بودي از چنان اخلاصي برخوردار بودي که در نماز واقعاً به سوي خدا نظر داشتي و به هنگام دعاي کميل چشمان تو از خوف و خشيت خداوندتر مي گشت اين معنويت را دوستانت اعتراف دارند سال 1365 به سنگر ديگري روي آوردي خواستي که تنت را براي رويارويي با خصم ورزيده کني و نيز روحت را. ورزش رزمي جودو را در سالن شهيد مباشري آغاز کردي و ادامه دادي چيزي در اين سالن و بچه هاي آن تو را به سوي خود مي کشيد و آن معنويت و خداجويي حاکم در جو آن مکان مقدس بود چرا که ورزش را براي ورزش و براي دنيا نمي خواستند همراه بدن روح را نيز ورزيده مي ساختند براي نزديک شدن به خدا و براي مبارزه با دشمنان خدا تمرين هاي خود را با نام پروردگار و زمزمه ي آيات قرآن آغاز مي کردند بارزتر از همه مربي تو بود يعني شهيد کاظم فرارويي که شهادت او نيز در تو اثر فراواني بخشيد و تو را مصمم تر به ادامه راهي که در نظر داشتي ساخت. همين طور ياران ديگر تو در آنجا چون شهيد دادور که با تو در سنگر گروه مقاومت نيز همراه بود سرخي خون اين گلگون کفنان تو را آموزش ايثار داد ايثار جان در راه هدف و معامله با خداوند تو در زمينه ورزش جودو پيشرفت هاي بسيار داشتي و از اعضاي فعال سالن بودي در مسابقات شرکت مي کردي و بارها پيروز شدي و جايزه گرفتي و لياقت خود را به اثبات رساندي . تو داراي کمربند سبز جودو بودي همچون شال سبز محمد (ص) بردباري و صبر تو چشمگير بود . در يکي از مبارزات مهره ي کمرت آسيب ديد در خانه افتادي پزشک تو را از راه رفتن به مدت طولاني منع کرد تو اعتنا نکردي پس از مدت اندکي به حرکت در آمدي درد را تحمل کردي به روي خود نياوردي چرا که راه تو با نشستن در خانه دو تا بود تا اينکه با تلاش اين رنج را از خود دور ساختي بعضي وقت ها با رفقا به کوه مي رفتي و با قرار گرفتن در طبيعت خدا و غلبه بر ؟؟؟ خود را براي فائق آمدن بر مشکلات زندگي و رزم پرورش مي دادي در عزاداري امام حسين چه خوب و پي گير شرکت مي کردي و عشق به اباعبدالله و راه خونين او را در خود تازه مي کردي و از خدا مي خواستي تو را در صفوف کربلائيان و ياران حسين (ع) جا دهد به هنر نيز علاقه داشتي در کلاس خط در بسيج حاضر بودي و نستعليق را فرا گرفتي دوست داشتي ديگران را ارشاد کني و آنان را با روش راستين اسلام و جمهوري اسلامي آشنا کني دوست نداشتي ضد انقلاب را ببيني با اختلاف اندازان مخالف بودي با فساد و بي حجابي ضديت مي ورزيدي و چقدر بدت مي آمد از هوسراناني که خيابان هاي شهر را آلوده مي کردند و نگاه هاي کثيف خود را به ناموس مردم مي دوختند انقلاب و جنگ را با تمام وجود درک کرده بودي و دوست داشتي ديگران نيز درک کنند از درونت کسي مطلع نبود هيچ کس حتي نزديکانت نمي دانستند که چه شورشي در درونت به پا شده و چه خروشي عمق جان و احساست را به تحرک واداشته بالاخره در تابستان سال 1366 براي اولين بار خود را آزاد ساختي با چند تن از يارانت به جبهه رفتي به جزيره مجنون جايگاه جنونان راه خدا جائي که قرار بود قتلگاهت باشد يک ماه در آنجا بودي ترکش خمپاره دشمن سر و دستت را مجروح ساخت اما تو مقاوم بودي و اصلاً رو آور نکردي و در جواب خويشان گفتي که موش دستم را گزيده و با اين جبهه رفتن استقامت پدر و مادرت را آزمودي از اين به بعد شوق جبهه يک لحظه تو را آسوده نگذاشت چرا که خون ياران و خويشان شهيدت تو را به جبهه فرا مي خواند زمزمه هاي شبانگاهيت به ما مي فهماند که تو ماندني نيستي دوره ي راهنمايي را تمام کرده بودي و وارد هنرستان شهيد جوانمردي شده بودي با آغاز سال 1367 بار ديگر عزم جبهه کردي اين بار به لشکر 19 فجر واحد تخريب ملحق شدي آموزش هاي لازم را در گتوند ديدي در اين موقع بود که دشمن بعثي سرمست از کمک ابرقدرت هاي جنايتکار و شادمان از داشتن سلاح هاي شيميايي چون ؟؟؟ دست به تهاجمي نو زد رزمندگان غيور ايستادگي کردند و عمليات بيت المقدس 7 را آفريدند شهامت ها به خرج دادند و زبوني دشمن را به اثبات رسانيدند و تو در اين عمليات حضور داشتي و شجاعانه نبرد کردي آه کم کم لحظه ي موعود فرا مي رسيد بعد از عمليات به شما استراحت دادند و خواستند که به اهواز برگرديد و ليکن تو نخواستي که برگردي چرا که دوستان شهيدت را در نظر آوردي و خطري که اسلام را تهديد مي کرد در آنجا بود که تو ايثار خود را نشان دادي در جبهه ماندي و ادامه دادي آخرين تماس را به وسيله ي تلفن با خانواده گرفتي و به آنها اميد دادي شب ها با ياران و همرزمان به مأموريت مي رفتي در آن تاريکي و گرما و خطر چند تن مهمات را از راه هاي مختلف به قسمتي از جزيره مجنون براي تخريب مي بردي و بر مي گشتي . آري زمان آخرين ماموريت تو فرا رسيد شب پنجم تيرماه که فرداي آن تولد مولاي تو تولد امام هم نام تو تولد امامي که پدر و مادرت دوبار تو را از داوطلب کرده بودند تولد امام رضا(ع) بود و چه مبارک شبي و چه پر ميمنت مناسب شبي . بله از مأموريت برگشته بودي هوا گرم و تاريک بود مي خواستي به استراحت بپردازي به دوستت گفتي که امشب شبي است که صبح آن ديگر بر نخواهم خواست ديو زشتخوي پليد بعثي اين جلاد خون آشام اين نامرد زمان اين اولاد شمر که با سلاح شيميائي اهدائي شرق و غرب نيز مجهز شده بود باز دسيسه اي ديگر چيد باز شقاوت خود را ثابت کرد و در هنگام خواب شما اقدام به تک شيميائي آن هم از نوع سانور کرد تعدادي از ياران در اطرافت شيميايي شدند و دعوت حق را لبيک گفتند و به ديار باقي شتافتند بخصوص فرمانده تو شهيد خورشيدي در آن زمان تو بيدار شده بودي و با يکي ديگر از ياران جسم پاک شهدا را به ماشين انتقال مي دادي در آن زمان سيانور بر تو نيز اثر گذاشته بود به تو گفتند بيا تا برويم تو گفتي که من مي مانم در کنار بچه هاي ديگر لحظاتي بعد سم دشمن اثر خود را بر تو بيشتر نشان داد تو از خود بي خود شدي و بي حال بر زمين بر خاک پاک و گرم مجنون افتادي خاکي که سرخ از خون شهيدان بود خاکي که دو سال پيش خون محسن يکي ديگر از خويشانت بر آن ريخته بود و اينجا جايگاه معراج بسياري از پاکان و صالحان بود . آري آن زماني که بر خاک افتاده بودي جلوه ي خدا را با چشمانت ديدي ملائک را ديدي بهشت را ديدي حسين (ع) را ديدي و علي (ع) تو را از آب کوثر سيراب کرد در آن زمان دلبخاته بودي دلباخته بريدن از اين دنيا و رفتن به عالم ؟؟؟ مرغ جانت از کالبد تنت جدا شد و چون کبوتري سفيد در ملکوت آسمان به پرواز در آمد . آري تو به ميهماني خدا شتافتي در شب تولد امامت رضا(ع) چون او مسموم سم دشمنان اسلام اين دونان پست شدي و به سوي بارگاهش پر کشيدي رفتي و ياد و خاطره ات براي ما ماند رفتي تا نگويند کو شجاعت و ايثار، رفتن تا راه نيکان را تداوم بخشي رفتي تا شمع فروزان محفل پويندگان راه حق باشي و بدين گونه بود که درخت زندگيت به بار نشست و اکنون ما نمي دانيم که جسم پاک و مطهرت در کدامين قطعه از خاک مجنون مدفون است تو سومين مفقود الجسد خانواده ات بعد از محمد پسر عمه ات و مسلم .... هستي . تو رفتي و پيامي از خود بجا گذاشتي که روشنگر راه ما در تاريکي زمان است تو به ما گفتي که اگر مي خواهيد مرا خوشحال کنيد اگر مي خواهيد رستگار شويد اگر مي خواهيد شفيع شما در آخرت باشم پيامم را آويزه ي گوش کنيد و عمل نمائيد پيرو رهبر باشيد و ضد او را ترد کنيد با فساد مبارزه نمائيد در همه حال تقوا را پيشه خود سازيد صبر داشته باشيد گريه کردن و سياه پوشيدن دردي را دوا نمي کند قرآن بخوانيد و عمل کنيد اي دوستان به دنبال من بيائيد و راهم را ادامه دهيد . روحش شاد و يادش گرامي باد.