بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد حبيب اله عابدي : در سال 1383 هجري قمري در دهکده چاه حاج ابول و در خانواده اي فقير چشم به دنيا گشود . 8 ماهه بود که بزرگترين برادرش و در يک سال و نيمي به بيماري سختي مبتلا شد که اميد به بهبودي او نبود در 7 سالگي وارد مدرسه شد و دوره ابتدايي را در زادگاهش گذراند بعد از اتمام دوره ابتدايي قصد ترک تحصيل داشته ولي بعلت اصرار زياد معلم به پدرش به مدرسه راهنمايي رفت و در تابستان همان سال که تقريباً 14 سال سن داشت به کارگري مشغول شد و هنگام بازگشايي مدارس دوباره به مدرسه رفت و به همين منوال که در تابستان کار مي کرد و ديگر فصول مدرسه مي رفت تا کلاس سوم راهنمايي که بر اثر گرفتاريهاي خانوادگي مجبور به ترک تحصيل شد و از آن به بعد بطور تمام وقت زير دست استاد بنا کار مي کرد . آنطور که در نوشته هايش پيداست کلاس سوم راهنمايي بوده که براي اولين بار نام امام خميني را شنيده است . در زمان انقلاب بيشتر ايام کار را تعطيل مي کردند و همراه ديگر برادران منطقه به راهپيمايي و شرکت در جلسات و مراسمي که به همين منظور تشکيل مي شد شرکت مي کرد . در سال 1359 مادرش به بيماري سختي دچار شد ابتدا او را به بندر لنگه برد و حالش خوب شد به محل خود برگشت ولي دوباره مريض شد باز هم او را به لنگه برد ولي اين بار نتيجه اي نگرفت بعد از آن او را به بندرعباس برد و براي اولين بار بود که به آن شهري مي رفت لذا جايي بلد نبوده و جهاد سازندگي براي رفتن به بيمارستان ماشين و راننده در اختيارشان قرار داده بوده است 3 الي4 روز آنجا بود در آنجا حال مادرش رو به بهبود مي گذارد و از آنجا به شيراز مي روند در شيراز هم کارش رفتن به دکتر بوده است پس از حدود 1 ماه زحمت و کوشش مادرش خوب مي شود و به محل خود بازگشت در همان سال باز دوباره به شهر رفت در شيراز بود که عراق بر عليه ايران جنگي ناخواسته تحميل کرد 7 روز در شهر مي ماند . وي در سن 7 سالگي به مدرسه واقع در روستاي چاه حاج ابول رفت و تا کلاس پنجم ابتدايي در همان مدرسه مشغول تحصيل بودند ، پس براي ادامه تحصيل (دوره راهنمايي ) به مدرسه راهنمايي شهيد اندرزگو لامرد رفته و تا کلاس سوم راهنمايي به تحصيل ادامه دادند . خانواده ايشان خانواده اي فقير و روستايي هستند که با مزد و امرار معاش روزانه زندگي خود را سپري مي کنند . از نظر اخلاقي شهيد خوش برخورد و با همه مهربان بودند و نسبت به فقرا و درماندگان دلسوز بودند و هرگونه کمکي که از دستش بر مي آمد نسبت به آنها فروگذار نمي کردند و يا لااقل اگر کمکي از دستش بر نمي آمد قلباً ناراحت و با آنها احساس همدردي مي نمودند . شهيد فردي اجتماعي بودند و اگر مراسمي و يا جلساتي تشکيل مي شد حتماً شرکت مي کردند . ايشان به نماز جماعت اهميت زيادي مي دادند و سعي و کوشش زيادي داشتند براي برپايي نماز جماعت در روستاي خود (چاه حاج ابول) و در اين رابطه از چند نفر معتمدين محل خواسته بودند که امام جماعتي را بپذيرند وقتي که آنها از پذيرفتن اين کار امتناع مي ورزيدند به يکي از آنها گفته بودند که من در حضور حضرت رسول و ائمه از شما شکايت مي کنم " در جواب از او مي خواستند که خود شما اقامه نماز بنمائيد و ما حاضريم به شما اقتدا نمائيم ولي ايشان نپذيرفتند که اين خود نشاندهنده اين موضوع است که ايشان از نظر مردم فردي مومن و پايبند به مذهب بود وي هم چنين در برگزاري دعاي توسل و کميل در روستا کوشش زيادي داشتند . ايشان 15ساله بودند که انقلاب اسلامي شروع شد و پس از پيروزي که به سن 17سالگي رسيده بودند مي توان گفت که او با انقلاب رشد کرده و همه افکار او در انقلاب خلاصه مي شد و از اين نظر که شروع انقلاب با ايام نوجواني ايشان همزمان بود زندگي او يکنواخت بود و تحولي به چشم نمي خورد دوماً وي حتي در زمان رژيم سابق هم شخص لاابالي و بي بندوبار نبودند که با پيروزي انقلاب او به راه راست هدايت شود بلکه ايشان از سن 12 سالگي نماز و روزه بجا مي آوردند و در خط اسلام و قرآن قدم بر مي داشتند ايشان فردي معتقد به ولايت فقيه بودند و از اين نظر که رهبري اين انقلاب فقيه و مرجع تقليد به عهده داشتند هرگونه موضع گيري از طرف هر گروه و يا سازماني را رد مي کردند و شعارشان : حزب فقط حزب الله ، رهبر فقط روح الله بود . در رابطه با نظر ايشان درباره جنگ تحميلي از عين يادداشت خود شهيد که در دفتر خاطرات خود نوشته اند استفاده مي کنيم " ... پس جنگ براي ما نعمت است زيرا ما از دچار شدن به وضعيتي همچون زمان امام حسين عليه السلام نجات داده و امروز ما کلاسي را پشت سر مي گذاريم که در آن درس هماهنگي با نائب امام زمان را مي آموزيم تا انشاءالله سربازان صادقي براي امام زمان باشيم ". وي براي اولين بار بود که به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام مي شدند در تاريخ 5 اسفند 1360 و پس از 27 روز نبرد با کفار در تاريخ 2/1/1361 در عمليات فتح المبين در جبهه شوش به درجه رفيع شهادت نائل آمد . ايشان بعد از اينکه به عضويت سپاه در آمد و از آنجائيکه به اين نهاد جوشيده از متن انقلاب عشق مي ورزيدند ، بيشتر اوقات خود را نيز در آنجا مي گذراندند و يا مطالعه کتابهاي شهيد مطهري و دکتر علي شريعتي مي پرداختند . بازتاب شهادت وي در خانواده با وجودي که خانواده ايشان قبل از شهادت وي نيز جواني 19 ساله از دست داده بودند و مادر ايشان هم از نظر سلامتي در وضعيتي نبودند که تاب تحمل چنين واقعه اي را داشته باشند و اکثر آنهاييکه با خانواده ايشان آشنايي داشتند خيلي نگران بودند که به خانواده مخصوصاً مادر ايشان چه خواهد گذشت اما بر خلاف همه انتظارات نه تنها شهادت حبيب بر خانواده ايشان اثر نامطلوبي نگذاشت بلکه به جرات مي توان گفت که مادر ايشان که مريض بودند بعد از شهادت فرزندش از نظر روحيه و سلامتي در وضعيتي به مراتب بهتر از قبل بسر مي بردند و مي گفتند که حبييب با عشق و علاقه خود راه خود را انتخاب نموده و مرگ او يک مرگ انتخابي بود که براي دفاع از اسلام پيامبر گونه و بعد انقلاب اسلامي پاسخ مثبت گفت و حبيب من زنده و شاهد است . چون مشمول بود براي خدمت مقدس سربازي بازگشت ولي وقتي رسيد سربازها را برده بودند و به آنها نرسيد در نتيجه دوباره به کارگري پرداخت تا اينکه خبر تاسيس سپاه به گوشش رسيد و او نيز ثبت نام نمود و الحمدلله قبول هم شد و پس از 3 ماه و نيم آموزش در تاريخ 12 فروردين 1360 وارد سپاه شد و در حدود يک سال در خدمت سپاه بود در 15 اسفند 1360 به جبهه رفت و بالاخره در تاريخ 2 فروردين 1361 در عمليات فتح المبين به آرزوي ديرينه خود که همانا شهادت در راه خدا بود رسيد و به ديدار معبودش شتافت . روحش شاد و راهش پر رهرو باد . والسلام .