بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد ابراهيم نسيم . شهيد ابراهيم در سال 1345 در روستاي سهل آباد ديده به جهان گشود و در دوران طفوليت را پشت سر گذاشته و در سن 6 سالگي عازم رفتن به مدرسه گرديد سال اول ابتدايي را در مدرسه ي سهل آباد گذرانيد و بعد به روستاي ماهفر خان نقل مکان کرديم دوران ابتدايي و راهنمايي راهم در مدرسه ماهفرخان تمام کرد با نمره هاي بالا و معدل بالا . ابراهيم چه در خانه و چه در مدرسه و چه در بين مردم از نظر اخلاق خوب و خوش برخورد وخوش رفتار بود و دوسه مرتبه هم ابراهيم به علت زمين خوردن دستش شکست و رنج بسياري کشيد و پايان راهنمايي و اول نظري عازم استهبان براي دبيرستان رفت و دوره چهار ساله را طي کرد و ديپلم را در استهبان گرفت در سال 64 يک بار به جبهه رفت سه ماه در جبهه بود و در سال 65 به خدمت سربازي رفت و پاسدار وظيفه بود مدت 7 الي 8 ماه که خدمت کرد در تاريخ 18/10/65 به درجه رفعيع شهادت در منطقه شلمچه کربلاي 5 نائل گرديد در طول اين تاريخ سال 65 چند بار خواب او را ديد هم خودم و هم مادرش وهم خواهر وبرادر واقوام خواب او را مي ديدند يک شب خواب ديدم که درخواب گريه مي کنم درعالم خواب آقاي حاجي حميدي را ديدم که از من پرسيد نسيم چرا گريه مي کني چيزي نگفتم او در جواب گفت اگر براي ابراهيم گريه مي کني گريه نکن اينقدر ابراهيم جاي خوبي دارد . حاجي حميدي فرمود به مکه رفته بودم همين طور که خانه خدا را طواف مي کردم در يکي از گوشه هاي جنوب شرقي قبري را ديدم که دختري در کنار قبر نشسته است و سايه کمي بر روي آن است فکر کردم و گفتم سال گذشته اين قبر اينجا نبود رفتم جلو ديدم قبر شهيد ابراهيم نسيم است گفتم خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار ابراهيم در ايران و در روستاي خودش به خاک سپرده شده است اين خانه کعبه است مقام ابراهيم خليل الله است حقا که شهيد مقام بالا دارد و به من گفت اگر قبول نداري ميان دوانگشت من نگاه کن چه مي بيني ميان دوانگشت حاجي حميدي نگاه کردم و همين صحنه را ديدم و خانه خدا را ديدم و قبر ابراهيم همانجا بود و بعد از خواب بيدار شدم و قبول کردم که خداوند بلند مرتبه به من فرزندي عطا فرمود که توانستم او را فداي اسلام کنم و در آخر اين را مي گويم که شهيد ابراهيم فردي انسان دوست با تقوا و در بين مردم خون گرم مؤمن بود و هنوز که الآن که مدت 12 سال است که شهادت ايشان مي گذرد هم دورانش و بقيه ي افراد اسم آن شهيد که بياد مي آورند اشک از چشمانش جاري مي گردد و هم چنين کساني که او را نديده اند و نشتاخته اند با ديدنن عکس ايشان با تعريف باز چنين حالي را پيدا مي کند اينک هر بامداد آن گاه که خورشيد در روستاي ما هفرخان نور مي پاشد واهالي که يک روز پر از کار را به اميد خدا آغاز مي کنند والسلام