بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد حميدرضا نصراله زاده - شهيد حميدرضا نصر الله زاده در خانواده اي کشاورز و زحمتکش در روستاي رونيز از توابع شهرستان استهبان فارس چشم به جهان گشود . مادر شهيد مي گويد از دو ماهگي هنگامي که قصد شير دادن به او را داشت تا بسم الله الرحمن الرحيم سينه ام را به دهان نمي گرفت . از همان ايام دانستم که او جداي ديگر از بچه هايم است . وي مي افزايد : حميدرضا دو ساله بود که با خانواده به مشهد مقدس مشرف شديم . رويدادي در مشهد مقدس صورت گرفت که من و پدرش و همه ي همراهانمان را شگفت زده کرد . ماجرا از اين قرار بود در طول مدت اقامت در مشهد مقدس هنگامي که براي زيارت به حرم مي رفتيم تا لحظه اي که از حرم خارج مي شديم حميدرضا که در آن زمان کودک دو ساله اي بود غير ممکن بود خودش را خيس کند . در ايام اقامت يک ماهه ي ما در مشهد ، هر روز به حرم مي رفتيد و بر مي گشتيم . گاهي اوقات اين رفت و برگشت به دو يا حتي سه ساعت هم مي انجاميد . اما حميدرضا کوچک خشک و تميز همراه ما از حرم خارج مي شد . اين رويداد همه ي همراهانمان را شگفت زده کرده بود . حميدرضا در سن چهار سالگي از مادرش مي خواست نماز را با صداي بلند بخواند تا او هم ياد بگيرد . او براي اولين مرتبه در همين سن پيشاني بندگي به درگاه حضرت معشوق سائيد و نخستين رکعت نماز را بجاي آورد . در سن پنج سالگي به مادر اصرار کرد تا اجازه دهد او نيز روزه بگيرد . مادر وقتي شور و اشتياق فرزند را ديد ، اين اجازه به او داد . حميدرضا در پنج سالگي روزه مي گرفت . ظهر که مي شد ، مادر چيزي به او مي خواند تا هنگام غروب اين روزه ادامه مي يافت . مادر شهيد مي گويد : وقتي در شش سالگي خواست مرا به مدرسه بفرستد از لحاظ نماز و روزه و مسائل مربوط به اين دو فريضه ي مقدس کامل بود . حميدرضا از زماني گام به مدرسه گذاشت و توان کار کردن يافت ، به ياري پدر شتافت هميشه بعد از انجام تکاليف مدرسه نزد پدر مي رفت و در کارهاي کشاورزي ياريش مي کرد . ايام تابستان هم کاملا در خدمت پدر بود . او فردي فروتن و سر به زير بود . به همه کس احترام مي گذاشت اگر کاري از سوي پدر و مادر يا آشنايان به او ارجاع مي شد ، اگر در نهايت خستگي بود ، بروز نمي داد و کار ارجاع شده را به نحو احسن به انجام رساند . پس از آنکه از لحاظ سن بزرگتر شد ، مدام روزه مستحبي مي گرفت . وقتي مادر به او گفت تو جثه ي ضعيفي داري ، اينهمه روزه براي چيست ؟ پاسخ داد : براي شما روزه مي گيرم . مادر مي گفت : من که زنده و سالم هستم خودم ميتوانم روزه بگيرم . حميدرضا مي گفت: من که زنده و سالم هستم . خودم مي توانم روزه بگيرم . حميدرضا مي گفت : شما دو سالمراشير داده ايد اين روزه گرفتن هابراي قدرداني از شماست . حميدرضا هميشه در تلاش بود تا روح و روانش را پالايش کند تا همواره در برابر هواهاي نفساني مقاوم و محکم باشد . وي در کنار پرورش روح از پرورش جسم نيز غافل نبود و با پرداختن به ورزش به منش پهلواني و علو طبع خاصي رسيد . حميدرضا که در رشته ي کاراته فعاليت مي کرد تا اخذ کمربند مشکي پيش رفت . حميدرضا پس از اتمام تحصيل در مقطع راهنمائي به کسب علوم ديني علاقه نشان داد و براي دست يافتن به اين علاقه و عشق معنوي براي ادامه ي تحصيل حوزه ي علميه را انتخاب کرد . در تمام مدتي که به تحصيل و تلمند نزد علما و اساتيد استهبان مشغول بود ، با تلاش و جديت در فراگيري دروس ، توجه ايشان را به خود جلب نمود و به زودي به عنوان يک طلبه ي جوان که آتيه اي روشن پيش رو خواهد داشت ، شناخته شد . حميدرضا تمام روزهاي هفته را در مدرسه و در استهبان مي گذراند روزهاي پنج شنبه و جمعه که براي ديدن خانواده به رونيز مي امد کمتر در خانه بود . زيرا حميدرضا يکي از اعضاي فعال بسيج روستا بود بنابراين آخر هفته را در بسيج و دربين دوستان بسيجي خود مي گذراند و به حل مشکلات آنها مي پرداخت يا اينکه جوانان را گرد هم مي آورد و برايشان سخنراني مي کرد. شبها وقتي که به خانه بر مي گشت به راز و نياز و استغاثه به درگاه حضرت احمديت مشغول مي شد .پس از دو سال تحصيل در حوزه وي حميدرضا به عنوان مبلغ فرهنگي ، داوطلبانه عازم جبهه ي نبرد شد و حدود دو ماه در جمع رزمندگان پر شور حضور يافت . پس از پايان مأموريتش به استهبان و حوزه بازگشت تا دروسش با پيگري نمايد .اما چند روز بيشتر تاب نياورد و بار ديگر عازم جبهه شد . و اين بار در لباس رزم به عنوان مبلغ به جمع دلداگان الهي پيوست . حميد که عشق واقعي را در سيماي آن از جان گذشتگان مي ديد . در يگان رزمي نام نوشت در کنار نبرد فرهنگي ، اسلحه اي نيز بدست گرفت و به سوي دشمن تاخت . حميدرضا حدود يکسال و نيم در جبهه هاي نبرد حضور داشت و با هر بار حضور حجابي از پيش رويش برداشته مي شد . هنگامي که براي آخرين مرتبه به ديدن خانواده آمده بود دوست و همرزمش شهيد حفاري را از دست داده بود شهيد حفاري دوست همدرس در حوزه عليمه هم بود . آن روزها ، حميدرضا قصد کرد زودتر از معمولبه جبهه باز گردد مادر از او مي خواهد که بيشتر نزد شان بماند ، اما حميد نمي پذيري و مي گويد : حالاکه حفاري دوست شهيد شده من نمي توانم بمانم . حميدرضا هنگام شرکت در عمليات کربلاي 5 دو اسفند 65، شربت شهادت مي نوشد و به خيل شهداء اسلام مي پيوندد . مادر شهيد درباره ي رؤيائي که هنگام شهادت فرزند ديده ، چنين مي گويد شبي در عالم رؤيا ديدم که همراه حميدرضا در جبهه هستيم حميدرضا تفنگ به دست از جلو من به دنبالش مي رفتم و او مرا راهنمائي مي کرد که از کجا عبور کنم . با هم از سنگر هاي زيادي گذشتيم تا اينکه در جاي شيبداري حميدرضا از ناحيه ي پهلو تير خورد و افتاد . چهل روز بعد وقتي برايمان خبر آوردند که در عمليات بدر مفقود الاثر شده من مطمئن بودم که شهيد شده است پس از مطابقت تاريخ وقوع عمليات دانستم عمليات همان شبي صورت گرفته که من خواب ديده بودم .مادر شهيد مي افزايد : حميدرضا هميشه علاقه مند بود که موتور سيکلتي داشته باشد . امام به دليل عدم امکانات و نامناسب بودن وضعيت مالي خانواده اين آرزوي وي هيچگاه تحقق نيافت . پس از دريافت خبر شهادتش من هميشه بخاطر موضوع موتور سيکلت ناراحت بودم . تا اينکه شبي در عالم رِؤيا سوار بر اسب زيبا و تنومندي به ديدنم آمد . هيکل اسب طوري بود که مشکل مي توانست وارد منزل ما شود . از حميدرضا خواستم به منزل بيايد و قدري بنشيند اما او گفت وقت ندارم و بايد برگردم بعد به من گفت : مادر اين اسب بهتر است يا موتور سيکلت ؟ من پاسخ دادم مادر جان اين اسب به اندازه ي ده تا موتور سيکلت مي ارزد حميدرضا گفت : اين اسب مال من است شما هم اينقدر بخاطر موتور سيکل خودتان را ناراحت نکنيد. پيکر مطهر شهيد حميدرضا نصر الله زاده پس از ده سال دوري در سال 1373 به آغوش خانواده بازگشت و در گلزار شهداء رونيز به خاک سپرده شده . روحش شاد و راهش مستدام باد . والسلام