بسم رب الشهداء و الصديقين
اينک ورقي ديگر از بوستان شهدا را مي گشائيم تا اين حقيقت را باز يابيم . شهيد فريدون صابري در روز بيستم ارديبهشت سال 1345 در يک خانواده متدين روستائي ديده به جهان گشود .شهيد از همان دوران طفوليت چون گوهري تابناک بر تارک اين خانواده مي درخشيد و آثار بزرگي و ايمان و شهادت از چهره اش نمايان بود گوئي نوري بود که در ميان دوستان و همرزمانش مي درخشيد .فريدون دوران کودکي خود را مانند ديگر کودکان روستائي پشت سر نهاد ولي درونش انقلابي عظيم بر پا بود . به نظر مي رسيد که در زندگيش گم کرده اي دارد و پيوسته به دنبال آن بود تا اينکه دوران ابتدائي و راهنمائي را در زادگاه خويش خسويه داراب به پايان رسانيد . هنگامي که انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني به اوج خود رسيده بود نامبرده آخرين سالهاي دوران ابتدائي را مي گذارند و هنوز کودکي بيش نبود اما گوئي دنبال فرصتي مي گشت تا آنچه در درونش بود ابراز نمايد او با سن کمي که داشت دلاورانه در تمام لحظات انقلاب همگام و همراه رهبرش بود .در تظاهرات و مراسم شرکت فعالانه داشت و هرگز احساس در وجودش به چشم نمي خورد تا اينکه انقلاب اسلامي به رهبريت روح خدا خميني کبير به پيروي رسيد اما گويي هنوز گمشده خود را نيافته بود در نتيجه پس از پايان تحصيلات راهنمائي با آن همه مشکلاتي که بر سر راهش بود تصميم گرفت به شهر بيايد و ادامه تحصل دهد در همين روزها بود که جنگ تحميلي ابرقدرتها به واسطه صدام کافر آغاز گشت و مدتي از جنگ نگذشته بود که فريدون بر خلاف تمام مخالفتها و سدهايي که جلو راه او وجود داشت قاطعانه تصميم گرفت که به جبهه رفته و از حکومت اله و سرزمينهاي اسلامي اين کشور پاسداري نمايد . گوئي او داشت گمشده خود را پيدا مي کرد از اين رو هجرت را آغاز نمود .هجرت به سوي آبادان ، شهر خون و شهادت نامبرده حدود سه ماه در آن جبهه دلاورانه جنگيد .که متاسفانه بر اثر ترکش خمپاره بعثيها به قسمت پشت زخمي و با مجبور به ترک جبهه شد .هنوز آثار زخم جراحت در پشت وي محو نشده بود که دوباره عازم جبهه شد اين بار هم باري دفاع از ميهن اسلامي به آبادان رفت .حدود چهارماه در سنگر ماند و دوباره به زادگاه خويش بازگشت هنوز خستگي راه از تن بدر نکرده بود که براي بار سوم به جبه گيلان غرب هجرت نمود چهارماه ديگر نيز همراه با برادرش در سنگر نبرد با کفار گذرانيد و براي ديدار با خانواده اش راهي زادگاهش خسويه گرديد .او هر بار که به روستايش سر مي زد خاطراتي را با خود اورده و براي تمام دوستان و مردم روستا تعريف مي کرد و حرفهايش آنچنان در روحيه آنها تاثير مي گذاشت که همگي آنها را شيفته رفتن به جبهه مي نمود به جرات مي توان گفت که او سرباز واقعي اسلام و امام زمان عجل اله و نائب بر حقش خميني بت شکن بود .سخنان وي آنچنان جذاب و شيرين بود که بزرگترها نيز به پاي صحبتش مي نشستند .هنگامي که براي بار چهارم عزم رفتن به جبهه را مي نمايد. پدر و مادرش به او مي گويند که بس است تو به اندازه خودت به جبهه رفته اي و دين خودت را به اسلام ادا نموده اي او در جواب مي گويد : هنگامي دين خود را ادا نموده ام و مسئليتم را انجام داده ام که با خون ناقابلم درخت اسلام را آبياري کنم با تمام مخالفتهايي که با رفتنش به جبهه مي شود او تصميم خود را گرفته و براي چهارمين بار عازم جبهه مي شود ولي اين بار با حالتي ديگر و با عشق و علاقه هاي بيشتر گويي داشت به معشوق خود نزديکتر مي شد روانه ميدان نبرد با کفر صدامي شد شهيد در نامه اي که براي خانواده اش مي فرستد از آنها مي خواهد که عکسش را بزرگ کنند گوئي که مي داند در آينده نزديک به ديدار معشوق خواهد شتافت و سرانجام در روز 29/12/1360 آن هنگام که گلها شکفته و سر از خاک بيرون مي آورند گلي به گلزار حسيني افزوده گشت و بدين وسيله فريدون به نداي حسين زمانش لبيک گفته و مشتاقانه به ديدار معشوقش مي شتابد و جسد پاکش را به زادگاهش خسويه آورده و در کنار همرزمانش پاسدار شهيد مهدي موسوي به خاک سپرده مي شود .روحش شاد و راهش مستدام باد .والسلام
متن وصيتنامه شهيد فريدون صابري
بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خداوند درهم کوبنده ستمگران ، بنام خداوندي که حق را بر باطل پيروز نمود .هدف از شرکت من در جبهه اين است که جهاد در راه خدا کنم و براي از بين بردن دشمنان اسلام است .ما شهادت را يک فوز الهي مي دانيم و هيچ ترسي نداريم که کشته شويم يا نه .ما تا آخرين قطره خون خود را در راه اسلام و امام خميني ؟؟؟ ادامه مي دهيم ما سرباز اسلام هستيم و جانباز اسلام هستيم و جانثار اسلام هستيم ما مي رويم تا شهادت نصيب ما شود و ما هم در راه اسلام خدمتي به مردم کرده باشيم شهيد شدن راه ماست راه پر افتخار ماست .برادران ما مي رويم تا با خون خود درخت اسلام را آبياري کنيم و اگر من شهيد شدم کنار قبر شهيد سيد مهدي موسوي مرا به خاک بسپاريد .خداحافظ فريدون صابري