کنگره ملی شهدای استان فارس

جمعه 10 بهمن 1404
12:59
عباس اعتمادی

عباس اعتمادی

فرزند حسین

تاریخ تولد
1332/12/26
تاریخ شهادت
1362/05/19
محل شهادت
سوسنگرد
محل تولد
فارس - داراب -لایزنگان
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
پیک درکرخه
نحوه شهادت
تصادف
نوع خدمت
سپاه
عضویت
کادر ثابت
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد عباس اعتمادي : سال 1332 بود نسيم ملايم کوهستان دستان پينه بسته مادران و پاهاي ترک برداشته ي پدرن رنج ديده ي را نوازش مي داد گلهاي سر سرخ لايزنگان با به سوي عطر آگين خويش يکي پس از ديگري در حال شکوفا شدن بودند و غنچه ها ، با لبخند معطر خويش از پروانه هاي عاشق پذيرائي مي کردند . و در همين حال در آن سوي محفل گلها و در دل روستا و در کلبه اي محقر ولي سرشار از معنويت از دامان پاک مادري مهربان غنچه اي دهان باز کرد و با تولد خويش لبهاي پدر را که به خاطر فقر و رنج و تنگدستي از مدتها قبل بسته شده بود با لبخند مهرباني باز شد و چون اين خانواده ي با ايمان علاقه خاصي به ائمه اطها داشتند به ياد فداکاري هاي علمدار کربلا نام مولود خويش را عباس نهاد . پدر با پاهاي ترک خورده و مادر با دستهاي پينه بسته براي تربيت صحيح نوزاد خويش از هيچگونه کوشش فرو گذار نکردند . عباس از همان کودکي نوري از معنويت سيماي معصومش را روشن کرده بود به طوري که در شش سالگي روانه مکتب گرديد و در مدتي کمتر از شش ماه آموزش قرآن را به پايان رسانيد و در سن 7 سالگي جهت کسب علم در دبستان گلستان لايزنگان ثبت نام نمود و در همين سن سايه پر مهر مادر فداکارش از او دور گرديد و به سوي خدا رفت و غم بي مادر قلب کوچک عباس را آزردن گرفت . عباس سرانجام با استعدادي که داشت دوره دبستان را با موفقيت به پايان رسانيد و عليرغم علاقه ي زيادي که به ادامه تحصيل داشت به علت وضعيت خاص اقتصادي خانواده موفق به ادامه تحصيل داشت به علت وضعيت خاص اقتصادي خانواده موفق به ادامه تحصيل نشد و از همان کودکي به کار در باغستانهاي صعب العبور منطقه پرداخت و مزه سختي و مرارت را چشيد خصوصاً اينکه بارها و بارها از دست فئودالهاي منطقه ناسزا شنيده بود ولي اميدوار بود که روزي خداوند ظلم را نابود ساخته و حق را جايگزين آن خواهد ساخت که : "ان الباطل کان زهوقا" و در همين موقع عباس را به خدمت نظام فرا خواندند و ايشان دوره دو ساله سربازي نيز به پايان رسانيد . تا بالاخره دست حق از آستين تواناي ذريه رسول خدا صلي الله عليه السلام بيرون آمد و نوازشگر دلهاي شکسته و قلبهاي رنجيديده ملت ايران گرديد و عباس که براي خود جواني شده بود نقلاب سلامي را به رهبريت و مرجعيت امام بزرگوارمان خميني بت شکن عميقاً درک کرده و احساس مسئوليت و اداي وظيفه به او اجازه نشستن را نداد و از آن زمان فعاليت خويش را بر عليه ملعون پهلوي آغاز نمود و براي گسترش فعاليت خويش به شيراز هجرت نمود او روزها در يک کارگاه جوشکاري به کار مي پرداخت و شبها به مسجد آتشي ها مي رفت و در پخش اعلاميه هاي امام فعاليت چشمگيري از خود نشان مي داد . عباس در ضمن فعاليتهاي مختلف اجتمائي و انقلابي شبها نيز در اوقات فراغت به مطالعه مي پرداخت فعاليت عباس و ديگر برادراني مانند شهيد مظلوم و معلم حزب الهي کمال زاهدي و سايرين باعث سوء ظن ماموران ساواک شاه گرديده و در صدد دستگيري آنان بودند تا سرانجام آنانرا شناسائي کرده و به تعقيبشان پرداختند ولي عباس وعده اي از برادران شجاعانه از چنگ دژخيمان در رفتند ولي يکي از آنان دستگير و به سياه چالهاي شاه انتقال دادند . عباس از فرصت استفاده کرده و به سرعت تمام کتابها و جزوات و اعلاميه هائيکه در خانه داشتند مخفي مي کند و هنگامي که ماموران ساواک به خانه آنان يورش مي برند هيچگونه مدرکي نمي يابند و سر افکنده از منزل خارج مي شوند جالب اينکه در همين موقع عکس امام عزيزمان در گوشه اي از اطاق قرار داشته ولي خداوند چشمان مامورين را کور مي کند و آنها عکس را نمي بينند . عباس پس از مدتي فعاليت دو مرتبه به روستاي زادگاهش باز مي گردد و به کار کشاورزي مي پردازد و علاوه بر آن افشاگريهاي وسيعي برعليه رژيم آغاز مي نمايد ولي عده اي از وابستگان رژيم و افراد بي ايمان و از خدا بي خبر او را ديوانه مي خوانند و فرزندان خويش را از تماس با نامبرده برحذر مي دارند ولي عباس در اوج انقلاب براي اينکه ثابت کند من ديوانه نيستم يکي از سنت هاي رسول خدا را زنده کرده و با دختر عموي خويش ازدواج مي نمايد در همين هنگام کارواني از داراب جهت استقبال از امام عزيزمان راهي تهران مي شوند که عباس تازه راه نيز به کاروانيان مي پيوندند و افتخار ديگري را براي خويش به ثبت مي رساند . پس از پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي عباس مجدداً به شيراز عزيمت نموده و با برادران پاسدار و بسيجي همکاري رسمي خويش را آغاز مي نمايد عباس به خاطر علاقه ي زيادي که به ائمه اطهار عليه السلام داشت تصميم مي گيرد براي زيارت ثامن الائمه به مشهد مقدس برود و حتي مقدمات سفر را هم فراهم کرده و بليط تهيه مي نمايد ولي قبل از عزيمت اعلام مي کنند که جبهه ها نياز به نيرو دارد . عباس از رفتن به مشهد منصرف مي شود و به جمع کاروان کربلا مي پيوندد و در عملايت مختلف در جبهه هاي عين خوش و بستان و شوش و خونين شهر که حتي منجر به جنگ تن به تن گرديده بود حضور فعال خويش را به اثبات مي رساند . پس از فتح خرمشهر به شيراز با مي گردد و از آنجا به سپاه داراب منتقل مي گردد و در قسمت تعاون سپاه فعاليتهاي چشمگيري را از خود نشان مي دهد و از آنجا که خداوند او را به سوي خويش دعوت نموده بود عباس در جريان برگزاري يک سمينار ده روزه به اهواز مي رود و از آنجا در خط مقدم جبهه با برادران رزمنده ملاقات مي کند و پس از پايان سمينار جهت زيارت برادران همسنگر خود در لشکر فجر راهي جبهه هاي غرب مي شود و سرانجام در بين راه همراه با برادر ديگري دعوت حق را لبيک گفته و عاشقانه به سويش پرواز کرده و به خيل شهداي گلگون کفن اسلام پيوسته و به آرزوي ديرينه خويش نائل مي گردد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد . از عباس همسر و دو فرزند به نامهاي حميد و سميه باقي مانده که اميد است انشاءالله ادامه گر راه پدر باشند . والسلام