کنگره ملی شهدای استان فارس

سه‌شنبه 13 مرداد 1405
07:56
سیدابوالحسن موسوی

سیدابوالحسن موسوی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند سیدمنصور

تاریخ تولد
۱۳۳۸/۰۹/۰۱
تاریخ شهادت
۱۳۶۱/۰۸/۱۶
محل شهادت
موسیان
تحصیلات
سیکل
محل تولد
فارس - سپیدان - بانش
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
سپاه
عضویت
کادر ثابت
بسم الله الرحمن الرحيم . ؟؟؟ زندگينامه براي ياد بودي بيان مي نمايم چونکه مي دانم در لباس پرافتخار پاسداري اسلام هستم اينجانب سيدابوالحسن موسوي باشتي در تاريخ 1338 در بانش بيضاء متولد شدم و در خانواده مومن و مقدس و فقير ديده به دنيا گشودم پس از هفت سال به روانه شدم چونکه کلاس بالاتر در بيضاء نبود پدرم مرا به شيراز منتقل کرد تا ادامه تحصيل بدهم که آمديم پايين شهر در گودال با يکتا منزل گرفتيم که دو سال هم در شيراز ادامه تحصيل دادم و ديگر توانايي نداشتم و نتوانستم ادامه تحصيل بدهم و دو سال هم به کارگري ساده مشغول بودم در همان موقع اي تعدادي از محصلان و داشنجويان از بعضي گوشه خيابانها تظاهر مي کردند و مي گفتند ملت ملحق بشويد و من ملحق شدم به آنها و متأسفانه مرا در دروازه اصفهان پليسها دستگير کردند و بردند کلانتري شش زير قرآن و در يک خانه تنگ و تاريک مرا زياد زدند پدر و مادرم به من هيچگونه خبري نداشتند تا اينکه دوستان من چونکه از من اطلاع داشت براي اينکه شايد بتوانند پدر و مادر مرا از دست اين ظالمان نجات بدهد اطلاع داد روي آدرس پدرم آمد وارد کلانتري شش شد . در همان موقع مرا برده بودند براي بازجوئي و به پرسيدند کيست که شما را تحريک مي کند و يا پول مي دهد که مملکت را به سوي آشوب و ناآرامي مي کشيد ؟؟؟ که يا راست بگو و اگر راست گفتي تو را آزاد مي نماييم و هر چه خواستي به تو مي دهيم . يا اگر ؟؟؟نگفتي اين قدر باز هم تو را مي زنيم که خلاص شوي و من جواب دادم که هيچکس ما را تحريک نمي کند و پول هم نمي دهد و ما براي استقلال و آزادي و اسلام تظاهر مي نماييم در همان موقع بازجويي پدرم به آن آدرس آمد و به کلانتري که آنها مشغول اذيت و آزار بودند تا چشم پدرم به من افتاد بنا کرد گريه و به پليسها اظهار داشت مگر شما مسلمان نيستيد که يک پسر هجده ساله را تحت فشار و شکنجه گذاشته ايد مگر گناه او چيست و جواب پدرم را دادند گناه اينها را نمي داني چيست عده اي آدمهاي کمونيستي و بي بند و بار مي خواهند مملکت را به فتنه و آشوب بکشند و بچه تو هم جزء آنها هست و پدرم اظهار داشت که اول جزء سيد و سادات هستيم و با کمونيست مخالف مي باشيم . اين که مرا از دست اين ظالمان از خدا بي خبر نجات بدهد اظهار داشت که من يک فرد کارگر هستم چکار به کار اين کارها داريم و التزام از پدرم گرفتند که من ديگر در تظاهرات شرکت نکنم و مرا آزاد کردند به قيد ضمانت در موقعي که آزاد شدم پدرم براي اينکه مرا زياد شکنجه کرده بودند ؟؟؟ برد و من از پدرم گفتم پدرجان زياد ناراحت نباش چونکه ما براي استقلال و آزادي و اسلام تظاهر مي نمائيم و تو ناآگاه هستي و من و دوستانم از اين کاري که سرمشق مي گيريم آگاه هستيم . و پدرم را آگاه نمودم و به مبارزه ام با دوستانم ادامه داديم در همان موقع مرا اظهار نمودند براي سربازي و من رفتم در پاسگاه بيضاء خودم را معرفي نمودم از همان جا بين سربازان صحبت مي داشت در مورد انقلاب ژاندارمها فهميدند و مرا اظهار کردند در دفتر و گفتند تو براي سربازي خوب نيستي برگرد برو و من جواب دادم مي خواهم بروم براي سربازي آخرين امر مرا نبردند و از همانجا ؟؟؟ برداشتم مرگ برشاه مرا گرفتند و زياد زدند و شب هم در پاسگاه نگاه داشتند از همانجا هم برايم ؟؟؟ ساختند بعد يکي از آن ژاندارمها گفت سر به سر او نگذاريد يک بچه است و آزادم کردند . ؟؟؟ در بانش بيضاء پسر عمه اي داشتم و با او سوار موتورسيکلت شديم و رفتيم در سپيدان حوزه آنجا بود خودم را معرفي کردم و در سپيدان هم باز من صحبت داشتم و مرا کتک زدند و بعد مرا براي دوره سربازي بردند در سنندج تاشش ماه که صداي انقلاب سرتاسر کشور را فراگرفت قرار بر اين شد پس از شش ماه هر کسي را به حوزه خودش منتقل نمايند . آنجا هم به مبارزه خود ادامه مي دادم تا اينکه به من آگاه شدند و مرا روز تقسيم منتقل کردد ؟؟؟ در پادگان قوچان يک افسر وظيفه اين بود به نام موسوي که با آن دوست شدم که ؟؟؟ به روز انقلاب رو به شدت مي گرفت که سرتاسر کشور حکومت نظامي شد از سربازاني که ؟؟؟ ماهي نداشتند آگاهي مي دانستم که در شهر موقع حکومت نظامي شهر مي روند برادرکشي ؟؟؟ تا اينکه بخش نامه آمد در لشکر قوچان کليه راديو و روزنامه ها را جمع آوري کنند براي اينکه سربازها آگاه نشوند که در مملکت چه مي گذرد و من يک راديو کوچک داشتم او را مخفي کردم و شبها مي رفتم در جاي محض راديو بي بي سي را گوش مي کردم با وجودي راديو بي بي سي هم کليه اخبارهاي صحيح را نمي گفت تا بفهمم درباره اعلامه امام اخباري مي گويد تا اينکه يک شب راديو بي بي سي در اخبار گفت آقاي آيت اله ؟؟؟ مي فرمايد سربازها سربازخانه را ترک نماييد همان افسر وظيفه که اهل اردبيل بود به من اظهار داشت فهميدم تو يک راديو مخفي کرده اي و هر چيز از اخبار مي فهمي من در جريان بگذار و من چونکه خوب او را مورد اعتماد مي دانستم قبول کردم و اخبارهاي بي بي سي را ؟؟؟ گزارش کردم و خيلي خوشحال و خوشبخت شد و سربازها را آگاه مي کرديم . سربازها از پادگان فرار مي کردند در همان موقع راديو ايران اظهار که شاهنشاه آريا مهر و طاغوت ؟؟؟ مي خواهد سخنان مهمي بيان فرمايد و قرار شد کليه افسران و سربازان بعد ظهر در پادگان در ميدان صبحگاه حاضر شوند تا بفهمند پيام طاغوت زماني ؟؟؟ و من آن افسر وظيفه اي که با هم دوست صميمي بوديم اظهار داشتم خوب ؟؟؟ که اسلحه در اختيارم هست توکل به خدا و امام زمان نمايد و يک رگبار افسران ارشد خالي نمايم و آن هم قبول کرد گفت هر کسي در هر جا براي خدا به شهادت برسد و خدمت کند خوب است و متأسفانه موقعي که براي روانه ميدان داشتيم بشويم تمام اسلحه ها را جمع آوري کردند و آمديم در ميدان و رايو ايران پيام ؟؟؟ زمان را پخش کرد و اظهار داشت ملت ايران من از اشتباهات خودم ؟؟؟ باز هم سوگند ياد مي نمايم که ديگر اين اشتباهات تکرار نشود . در همان موقع ؟؟؟ گروهان ما خود را به زمين مي زد و يقه خود را چاک کرد و گفت اول کسي ... بقيه متن موجود نيست . سرانجام در مرحله دوم عمليات محرم به همراه گروهي ديگر از برادران سپاه براي گرفتن تپه اي به بعثيون کافر يورش مي برند و پس از اينکه موفق به اين کار مي شود هواپيماهاي مزدوران عراقي به بالاي سر اينها آمده و يکي از آنها راکتي به طرف آنها پرتاب کرده که خود و چند تن از برادران سپاه به شهادت مي رسند . روحش شاد و راهش مستدام باد .
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید