کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 9 بهمن 1404
22:25
رسول مسروری جهرمی

رسول مسروری جهرمی

فرزند محمد

تاریخ تولد
1347/12/08
تاریخ شهادت
1365/10/29
محل شهادت
شلمچه
محل تولد
فارس - داراب - داراب
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
بسیج
عضویت
بسیجی
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد رسول مسروري
بنام خداوندي که آفريننده جهان است و با سلام و درود به رهبر انقلاب و با درود به روان پاک و مطهر امام خميني رحمت الله عليه
شهيد رسول مسروري در سال 1347 ديده به جهان گشود و دوران طفوليت را پشت سرگذراند در سن ده سالگي بود که دلش مي خواست جبهه برود اينجانب پدر شهيد که افتخار جبهه رفتن بوسيله جهاد سازندگي را داشتم به طور مرتب در جبهه ها حضور فعال داشتم و کار ما درست کردن خاکريز بود يعني سنگر ساز بي سنگر بوديم خلاصه سخن از رسول بود ايشان خيلي اصرار داشت با من به جبهه بيايد و من که مي دانستم در اين سن(10سالگي) او در جبهه کاري نمي تواند انجام دهد و فقط يک مصرف کننده است در ثاني براي من هم دست و پاگير مي شود و من نمي توانم زياد مؤثر باشم به همين خاطر از بردن او سر باز مي زدم در زمستان مدرسه رفتن او را بهانه مي کردم و در تابستان گرمي هوا را و خلاصه او را نمي بردم تا اين که خودش بزرگتر شد و به ناحيه شهيد کلاهدوز راه پيدا کرد شب ها به گشت و نگهباني مشغول بود در آن زمان تقريبا کوچه ما به کوچه منافقين معروف شده بود زيرا کساني بودند که تحت پيگرد قانوني بودند يا با فرار از قانون دور از چشم ها زندگي مي کردند با اين وضعيت رسول دوست داشت اسم کوچه را عوض کند به همين خاطر بچه هاي هم سن و سال يا کوچکتر از همان خانواده ها را با خود به ناحيه مي برد و در گشت هاي شبانه ديده شده بود که اسلحه بدستشان داده وقتي هم اعتراض مي کردم که چرا چنين کاري مي کني خودت اين ها را مي شناسي اگر کاري کنند به اسم تو تمام مي شود او مي گفت بابا مي خواهم آنها را تشويق کنم تا به ناحيه بيايند مي خواهم اسم کوچه را عوض کنم مي خواهم که مردم آنها را ببينند و نظرشان عوض شود خلاصه خيلي خوش برخورد بود آنها را تشويق مي کرد که در نماز جماعت شرکت کنند و نماز جماعت هم از خانه خودمان شروع کرد روزي ديدم بچه هايي کوچه يکي يکي جا نماز بدست وارد مي شوند بعد از لحظه اي صفي تشکيل دادند و به نماز ايستادند و اين کار روز بروز بيشتر مي شد در سن شانزده سالگي بود که اصلا نديدم هيچ وقت نماز و روزه اش را ترک کند افسوس مي خورم از اين که اين قدر در جبهه ها زير آتش سنگين دشمن بودم و لياقت شهيد شدن پيدا نکردم از اولي که آبادان در حصر محاصره شديد دشمن قرار داشت تا آزاد سازي خرمشهر در عمليات بيت المقدس و عمليات خيبر حضور داشتم و بدليل موج انفجار شديد که به من خورد روي بينايي من اثر گذاشت و چشمان من ضعيف شد و بناچار مجبور به ترک جبهه شدم دست تقدير مي خواست که من زنده بمانم و اما نوجوان شايسته اي داشتم بدون اين که اطلاعي به من يا مادرش بدهد بار اول به جبهه رفت و از ما هم خداحافظي نکرد و بعد توسط دوستانش به ما اطلاع دادند که او جبهه است در سال 1364 در عمليات فاو از ناحيه سينه و شکم مجروح شد و باز هم به ما خبر نداد مدتي بستري در جبهه و مدتي به بيمارستان شيراز انتقال يافته بود و پس از بهبودي به داراب آمد آن موقع بود که ما فهميديم ايشان مجروح شده بودند و در سال 1365 در کربلاي 5 در شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل آمدند.روحش شاد و يادش گرامي باد
بسم الله الرحمن الرحيم
وصيت نامه شهيد رسول مسروري
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون
من المومنين رجال صدقوا ما عاهد الله عليه فمنهم من قضي نحيه و منهم من ينتظر و ما بدلو تبديلا.
بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان و با درود و سلام به رهبر کبير انقلاب اسلامي و با درود و سلام به ارواح طيبه شهداي انقلاب اسلامي از صدر اسلام تاکنون مخصوصا شهداي جنگ تحميلي و شهداي عمليات هاي والفجر 8 و کربلاي 4- 5 من به روي شهدايي چون حميد خرم- سعيد بهنام- محمدرضا شاهرخي- رضا طحان و... خجالت مي کشيدم که آنها با نثار جان و خون خود درخت اسلام را ياري کردند تا سرحد شهادت و من نسبت به اين جنگ و انقلاب بي تفاوت باشم ليکن وظيفه خود دانستم که تا آخرين نفس راه اين عزيزان را ادامه دهم خدايا تو خودت شاهد باش که من خالصانه از شهرمان به مقصد جبهه در آمدم و از همان جا گفتم خدايا من براي رضاي تو و براي دفاع از اسلام و ميهنم به جبهه مي روم پس ياريم کن تا آن جايي که مي توانم براي اسلام بجنگم خدايا من بعد از يک عمر گناه و معصيت بسوي تو آمدم خدايا التماست مي کنم که مرا به درگاه خود بپذير و شهادت در راه خودت را نصيبم گردان خدايا همه گناهاه هاي من به اندازه يک دانه گندم از محبت ها و بخشش تو نمي شود چرا که خيلي مهربان و بخشنده اي خدايا ديگر دلم از اين دنياي فاني و تار و تاريک و سرتاسر گناه سير شده همه چيز پيش نظرم فاني است و هيچ چيزي را جز تو و پيامبرانت را قبول ندارم خدايا از تو خواهش مي کنم که مرا ببخشي و به درگاهت بپذيري خدايا در اين غروب غمگين دلم گرفته و از اعماق قلبم و با دل و جان مي گويم: الهم الرزقنا توفيق الشهادة في سبيلک. خدايا دست ظالمان را از سر اين مردم محروم ايران کوتاه بگردان و همه آنها را نابود کن و مگذار که بتوانند ضربه اي به اين انقلاب وارد کنند و همه جوان ها را به راه راست هدايت فرما تا راه حسين و رهروان او را ادامه دهند و به تمامي پدر و مادرهاي شهيد صبر بده که در سوگ عزيزانشان صبور باشند وصيتي که من به دوستان و اقوامان دارم اين است که سعي کنند به حرف اين منافقين از خدا بي خبر گوش فرا ندهند و راهي بروند که حسين رفت که در آن دنيا مثل من پيش خداي خود شرمنده و سر به زير نباشند و از دوستاني که چند هفته با من به بسيج آمدند خواهش مي کنم که آن جايگاه مقدس را ترک نکنند و همچنان استوار و محکم به راهشان ادامه دهند تا هم خدا و هم بنده خدا از آنها راضي باشد و از برادران و خواهران دانش آموز هم مي خواهم که به درسشان ادامه دهند تا بتوانند اين کشور را از وابستگي اقتصادي و ساير چيزها رها کنند و هميشه هم به فکر دنيا و هم به فکر آخرت خود باشند يعني در اين گناه ها و زشتي ها و پستي هاي دنيا خود را غرق مي کنند که آخر کار ببينند در حال رفتن به آن دنيا هستند در حالي که دستشان خالي است و هيچ چيزي از اين دنيا بر نداشته اند و شما اي پدر و مادري که چقدر به پاي من رنج و زحمت کشيديد مادر دلسوز و مهربانم تو که چه شب ها که به پاي من بيدار ماندي و رنج بردي و دو سال مرا شير دادي و همچنين اي پدر عزيز و مهربانم که اسم شايسته برايم انتخاب کردي و چه سختي و مشقتي برايم نکشيدي در مرگ من هرگز گريه مکنيد و صبر پيشه کنيد و در فکر آينده خود و برادران و خواهرانم باشيد و کاري مکنيد که موجب خوشحالي دشمن شود و از اين که پسرتان در راه خدا شهيد شده افتخار کنيد و شکر خداي را به جا بياوريد که به راه هاي انحرافي کشيده نشدم که موجب شرمساري شما باشم خوشحال باشيد که راهي رفتم که موجب سرافرازي شما شد و شما بايد به داشتن همچون فرزندي افتخار کنيد و دوست دارم که برادران و خواهرانم را همچون حسين و فاطمه زهرا تربيت شوند و نمازشان را هيچ وقت ترک نکنند و کتاب هايي را که مي خوانند(غير درسي) کتاب هاي اسلامي و قرآن باشد پدر و مادر عزيزم مي دانم که چه اميدهايي براي من داشتيد و چه کارهايي که نمي خواستيد بکنيد ولي الان اسلام و ميهن عزيزمان ايران در خطر است و وظيفه من و ديگر برادران بود که براي ياري آن بپاخيزيم و نگذاريم که دشمن بتواند به خاک و ناموسمان تجاوز کند من از خداي مهربانم و بخشنده مي خواهم که به شما و پدر و مادر شهداي ديگر صبر عنايت فرمايد تا بتوانيد به کار و زندگي خود برسيد و تو اي خواهر عزيزم هرگز در مرگ من شور و شيون مکن که دشمن را با اين کارت خوشحال مي کني و سعي کن به مادرم دلداري بدهي خواهر عزيزم من در طول اين عمر کوتاه که داشتم شما را ناراحت کردم خواهش مي کنم مرا ببخش و حلالم کن و از تو مي خواهم که همه کارهايت براي رضاي خدا باشد و طوري در مردم رفت و آمد کني که هيچ احدي نتواند کوچکترين حرفي درباره تو بزند و سعي کنيد که رفتارتان کارهايتان طوري باشد که مردم نگويند که چون خانواده شهيد هستند همه کاري مي کند و خلاصه از اين حرف ها و شما اي برادران عزيزم سعي کنيد راه مرا ادامه دهيد و در هفته يک شب به ناحيه شهيد کلاهدوز برويد(رضا) و سعي کنيد با منافقين همنشين نشويد که خداي ناکرده شما را از راه به انحراف بکشانند پد عزيزم از شما مي خواهم که درمرحله اول صبر را پيشه کنيد و بعد به همه بگو که فرزند من هم مي توانست در همين شهر داراب بماند و همچون سايرين بخورد و بياشامد بگو که فرزند من هم عاطفه داشت فرزند من هم يک خواهر کوچولو داشت که هميشه زنگ که به صدا مي آمد مي دويد درب را باز مي کرد مي گفت شايد برادرم رسول باشد ولي با دل شکسته بر مي گشت بگو که فرزند من مي دانست که اگر به جبهه برود احتمال اين که دست پا يا جانش را از دست بدهد هست ولي وظيفه خود دانست که برود و از ميهنش دفاع کند تا سرحد شهادت بگو که رسول با آگاهي کامل به جبهه رفت و در آخر از شما مي خواهم که مرا حلال کنيد همين طور مادرم خواهران و برادرانم و برايم از تمامي اقوامان و آشنايان حلال بودي بطلبيد و بگوييد که بر سر قبرم که مي آيند بگويند خدايا ما که بخشيديم او را تو هم او را ببخش.خداحافظ شما. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار