کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 9 بهمن 1404
22:25
حسین کونجانی علیا

حسین کونجانی علیا

فرزند نصراله

تاریخ تولد
1338/03/10
تاریخ شهادت
1361/02/01
وضعیت تأهل
مجرد
بسم الله الرحمن الرحیم
حسین کونجانی فرززند نصرالله در سال 1338 در روستای پدونک در خانواده ای فقیر اما مذهبی پا به عرصه ی وجود گذاشت،دوران طفولیت او سپری شد تا به سن هفت سالگی رسید،با فرارسیدن سن تحصیلی،پدر ش با آن همه رنج و مشقت و فقر او را روانه ی مدرسه کرد آن هم در روستای شریف آباد در حدود 2کیلومتری زادگاهش ،حسین اول دبستان تا پنجم را در روستای شریف آباد گذراند. این دوران دوران پر مخاطره و مشقت انگیز او بود،چرا که این فاصله ی دور را او پیاده طی می کرد و بعد از اتمام درسش ،برای امرار معاش خانواده به کمک پدر به کشاورزی می پرداخت،شهید از همین اول زندگی ساده ای داشت و ساده زیستن را ؟؟؟کار خویش قرار داده بود چرا که بسیاری از بعداظهر ها نهارش نان و پیاز با خرما بود و یا غذائی که از شب مانده بود را می خورد. و بدین سان کلاس پیجم خود را به پایان رسانید. شهید کلاس ششم خود را در مدرسه ی پودنک گذراند این سال هم همانند سالهای پیش در رنج و مشقت و کار بد صبح تا ظهر درس میخواند و عصرها هم به کار کشاورزی می پرداخت .پس از گرفتن مدرک ششم برای ادامه تحصیل در در دبیرستان احمدی شیراز ؟؟؟شبانه ثبت نام کرد چرا که دیگر باید تمامی روز را به کشاورزی بپردازد و شبها درس بخواند تا کلاس نهم در این دبیرستان بود. خاطرات عجیبی در این ؟؟؟داشته است . او شام شبش بعضی مواقع به علت فقر مادی انجیر و خرما بود شهید به همین قانع بود و همیشه خدا را شکر می کرد. شاید آن پیرمرد با صفا که در کوچه و پس کوچه های ؟؟؟مغازه داشت و می دید که هرشب در ساعتی معین جوانی بلند بالا و خوشرو و خوش بیان در ؟؟؟می نشست و مقداری انجیر و خرما می خرید و می خورد،اگر بشنود که این جوان شهید شده چقدر ناراحت می شود. خاطرات زیاد است بگذریم .بلاخره شهید با همین وضع سخت سال نهم دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل در مدرسه ی محمد رضا شاه سابق ملعون ثبت نام کرد و در این مدرسه مشغول به تحصیل بود که موفق به اخذ دیپلم در رشته ی ریاضی شد .پس از اینکه با هزاران رنج و مشقت،اما با بردباری دیپلم خود را گرفت و به خدمت مقدس سربازی رفت و دو سال و6ماه خدمت کرد و در این مدت سربازی با آنکه در قسمت واحد اداری پادگان بود اما با اصرار خود،یکبار به مدت 2ماه عازم جبهه گردید. به هر حال دو سال سربازی خود را با یک دنیا اخلاص و صمیمیت و صفا با همکارانش به پایان رسانید. پس از اتمام خدمت مقدس سربازی دوباره به کمک پدر به کار کشاورزی پرداخت .روح او آنقدر بزرگ بود که از صبح تا به شب کارکردن برای امرار معاش خانواده خسته اش نمی کرد. شبها در انجمن اسلامی و کار تبلیغات محل فعالیت می کرد . او خطاط بسیار ماهری بود و کارهای خطاطی بخش فرهنگی انجمن اسلامی پودنک به عهده ی برادر ایشان بود. تمام وسائل خطاطی را خودش با ابتکاری که داشت انجام داده بود . اصولاَ شهید ابتکارات عجیبی در طول زندگیش داشته است. در همان سالهای ششم ابتدائی تلویزیونی را ساخته بود که فیلمش بدون صوت حرکت می کرد و ساعتی را ساخته بود که با آب کار می کرد هرقطره آبی به منزله ی یک ثانیه بود و پرنده ای ساخته بود که کمی حرکت میکرد و البته بیشتر به علت نداشتن امانات بود که نتوانست او را به پرواز دربیاورد . حتی در سالهای هفتم و هشتم بود که شروع به ساختن هواپیما کرد . اما با مشکلات زیادی مواجه شد از جمله کمبود بودجه و امکانات.آری ،شهید با ابتکار خودش وسائل خطاطی را درست کرده بود و مسئول بخش خطاطی و طراحی انجمن اسلامی بود. چه بسیار شبها که تا پاسی از نیمه ی شب مشغول نوشتن شعار بر روی پارچه و مقوا بود. و چه شبهای زیادی که برای تبلیغ به روستاهای دیگر می رفت به اتفاق برادرانی که اکنون نیمی از آنان شهید شده اند. آری او مرد عمل و تقوا بود او برای بچه های انجمن به عنوان برادر بزرگتر و باتجربه بود. بچه ها صداقت و اخلاص و پرکاری را از او یاد گرفتند ،چنان اخلاصی داشت که هر کسی را با اولین برخورد به خود جذب میکرد . حتی او موقعی که به بچه های کوچک انجمن می رسید قبل از آنان سلام می کرد و احوال می پرسید .آنقدر مقید به مسائل اسلامی از قبیل نماز و روزه و اخلاص و ...بود. به بچه ها می گفت برادران من نکند کار خطائی از شماها سربزند که به پای اسلام بنویسند و با شنیدن صدای اذان کار خطاطی خود را تعطیل می کرد و روانه ی مسجد می شد و بعضی از روزهای گرم تابستان که مشغول نوشت بود بچه ها آب خنک برای او می آوردن او لبخندی با هزاران صفا بر لب می زد ، می گفت برادر جان خدان اجرت دهد من تشنه نیستم،اما برادرها سؤال می کردند مگر میشود که فردی در روزهای گرم تابستان ان هم با شعار نوشتن تشنه نشود این مسئله بعد از شهادتش معلوم گردید که این شهید روزهای دوشنبه و پیج شنبه بنا به فرمان امام روزه گرفته و نماز شب برپا می داشته. چه شب ها که شهید چند ماهی را این طور گذردانیدکه روح؟؟؟با از صبح تا به شب کار و شب ها را به فعالیت و تبلیغ گذراندن آرام نمی گیرد این بود که تصمیم گرفت عازم جبهه شود حتی تا آخرین روزهای حرکتش به جبهه هم بچه ها چیزی نگفته بود وهمه ی کارهای خود را از طریق بسیج تمام کرده بود. یک روز ساعت4 بعداظهر دیدیم که حسین با آن قد بلندش و موهای آراسته،آن ساک دست ساز خودش را بر دوش انداخت و لبخند زنان به ما نزدیک می شود و قبل از همه ی برادران سلام کرد و گفت برادرها اگر در این مدت بدی ازمن دیده اید امیدوارم که مرا ببخشید و حلالم کنید و شروع کرد به بوسیدن بچه ها. همه مات و مبهوت ماندند مگر چی شده،کجا میرویی،گفت عازم کربلای حسین هستم،آری از تمام بچه ها خداحافظی کرد و به منطقه شوش جبهه ی فکه رفت پس از دو ماهی سر زبانها افتاد که از حسین خبری نیست،معلوم نیست شهید است،مجروح است و یا اسیر است.چون نزدیک یک ماه و نیم از او خبری نبود تا اینکه در تاریخ 12/2/61خبر دادند ک حسین شهید شده است و بعداَ معلوم شد که دریکماه و نیم در جبهه ی فکه شهید شده است و بدن مطهرش یکماه و نیم در زیر آتش توپخانه بود و است تا اینکه بالاخره جسدش آمد ودر تاریخ24/4/61این برادر عزیز و مخلص را به خاک سپردند .روحش شاد و راهش پر رهرو باد.