در سال 61 به درجه شهادت رسيد ، سالي که باهاشون ازدواج کردم سنم پانزده سال بود و از زماني هم که ازدواج کردم همه جا باهاش بودم خانواده ها قوم و خويش داشتيم با هم قوم و خويش نزديک نبوديم تا به حد ودائي هم ديگر رو مي شناختيم و زماني که ازدواج کرديم شيراز نبوديم چون شغلش ارتشي بود تمامش در شهر اصفهان ، يزد سه تا از فرزندانم متولد يزد هستند ، خيلي خوب بود ، خوش اخلاق بود ، وقتي من کاري داشتم کمکم مي کرد ، خوش اخلاق بودن خوب بودن همه جا کمک من مي کردن بچه داري ، جاهائي که بوديم نه آب بود نه آبادي نه چيزي از چاه براي من آب مي کشي براي استفاده و خيلي کارهاي ديگه ، همکاري داشت با همه و انقلابي ها ، راضي بود با مسائل انقلاب ، با شروع جنگ خود شيراز بوديم بعد ديگه لار ، لامرد ، بغداد طرف يزد که کردستان بودن موقع شهادتشون زماني که جبهه بودن ما همش طرف يزد بوديم که دو سال بود انتقال به شيراز شديم که خود شيراز نبوديم مرودشت بوديم در همين مدتي که اين جا بودم پشت سر هم مي رفت جبهه طرف کردستان اگه يه وقتم من مي گفتم نرو مي گفتند مردم بيست و چهار ساعته جبهه هستند من کاري نکردم اگه يه وقت مي گفتم سختمه مي گفتند نه من بايد برم کاري نکردم براي مردم ، زماني که مي خواستن برند ديگه يکي از همون همکاراش همون آقاي شيخي با هم خيلي صميمي بودن و اين ها با هم مي گفتن که اگه من شهيد شدم عکسم رو بزن توي طبق هم چين کاري بکن عزام رو گرم کن بعد ديگه موقعي که رفتن و اين ها خيلي زيادتر از هر دفعه نامه هاي پي در پي برام مي نوشتن از وقت هاي ديگه بيشتر مثلاً هفته اي دو تا نامه به وسيله پست برام نامه مي فرستادند هر آن هي مي گفتم يه وقت شهيد نشه طوري نشه شهيد نشند خوابي در نظرم نيست همون تو نامهايش خيلي مي نوشت همش سفارش بچه هام مي کرد ايشون نسبت به امور مذهبي خيلي مقيد بودن و هميشه نمازشون سر وقت مي خوندند و آداب کامل رو به جا مي آوردن در سال هاي قبلم که قبل از جنگ تحميلي که اون جا با دوستاشون بودن با هم ديگه هميشه مي گفتند که اون جا شرکت داشتند ، خيلي خوب بودن مهربون بودن با همه هر چيزي داشت اگه کم داشت بخشش مي کرد و از همه لحاظ ، جائي اگه بوديم اگه يه وقت يکي يه چيزي لازم داشت مي بخشيد به طرف من سالي که ازدواج کردم قرار بود شيراز زندگي کنم پيش مادر شوهرم اين ها ولي خودش لار بود موقعي که لار بود يه سري اومد شيراز گفتم من باهات مي خوام بيام خود لار که گفت تو طاقت گرما نداري گفتم نه همون جور که خودت اون جا تحمل مي کني من هم بايد بيام که من با زور رفتم خود اون جا لار زندگي کردم چون واقعاً يه جائي گرم بود ولي با بودن خودش چون خودش خيلي مهربون بود و خوش رو بود و اين ها باهاش زندگي کردم ديگه از همون جو باهاش هر جا مي رفتم باهاش مي رفتم که با بودن او برام بهتر بود تا بخوات چي بشه ، مرحله آخر موقعي که مي خواستن برن موقعي که خداحافظي کردن گفت که زري شايد من برنگردم نشست به وسيله نامه وصيت نامه نوشت و رفت بعد داد دست من و رفت بعد داد دست من و رفت بعد ديگه همون لحظه هم باور نمي کردم شهيد بشه مي گفتم بر مي گرده بعد موقعي هم که شهيد شده بود يکي از همکارهاش اومدن به ما گفتن همي آقاي شيخي اوايلش نه ولي بعد اوايلش مي گفتن که زخمي شده ما منتظر بوديم که مثلاً بيادش که بعد از 12 روز گفته بودن که شهيد شده مي خواسته بره مهمات ببره رفتن رسوندن بعد تو راه برگشتن در حين رانندگي تير زده بودن تو قلبش سمت چپش تو همون کردستان خوکان که ديگر همين جور سه روز تو بيمارستان خوابيده بودن که بعد از سه روز ديگه به شهادت رسيدن ، همش پريشون بودم همش منتظر يه حادثه اي بودم همش حس مي کردم يه اتفاقي مي افته دلشوره داشتم استرس و اضطراب داشتم من الان به خوابم مي ياد اگه يه وقت مشکلي چيزي داشته باشم به خوابم مي ياد که فرداش آرامش بيشتري دارم فرزند اول خانواده بودند که چهار تا برادر و سه تا خواهر هستند که در منطقه نيريز به دنيا اومدند و روز عاشورا شهيد شدند که 12 روز بعدش آوردن بچه ها که مي گفت از نظر تربيتشون رسيدگي بشه از نظر مذهب از همه لحاظ اسلامي و اين چيزها .