بسم الله الرحمن الرحيم
زندگينامه شهيد علي آقائي کياسري : شهيد علي آقائي در تاريخ 15/3/1333 در روستاي کياسري ساري متولد شد در اوايل کودکي پدر خود را از دست دادند و همراه مادر و برادرانش زندگي ساده اي را دنبال کردند و تحصيلات خود را تا سال هشتم قديم ادامه داد و در سال 1352 وارد ارتش شد و مراحل آموزش را در تهران گذرانده و بعد به شيراز منتقل شده بود و در تيپ 37 زرهي مشغول خدمت بود تا اين که در سال 1355 ما با هم آشنا شديم و ازدواج کرديم ثمر? اين ازدواج دو فرزند است يکي پسر و ديگري دختر است و در اين طول مدت که من با او زندگي مي کردم هيچ ناراحتي از او نديدم او مردي بسيار مؤمن و با شرافتي بود و در منزل هميشه رفتار بسيار خوبي داشت به طوري که تمام فاميل مي گفتند خوش به حالت که همچنين شوهر مهربان و با ايمان داري قدرش را بدان وي هميشه به ديدار دوست و آشنايان مي رفت و از حالشان با خبر مي شود اگر کسي کاري داشتند براي آن ها انجام مي داد و هميشه دلش مي خواست که خانه اش پر از مهمان باشد اگر يک روز مهمان نداشتيم ناراحت بود حتي اگر در سفره نان خالي بود او مي خواست با ديگران بخورد در ضمن با اين که در شيراز غريب بود دوستان بسيار زيادي داشت چون که او انساني پاک بي آلايش و مورد اعتماد همگان بود شهيد آقايي قبل از انقلاب به فرمان امام خميني قدس سره شريف مخفيانه به آگاه کردن مردم و شب ها مشغول پخش اعلاميه ها مي شود و همين جور فعاليتش ادامه داشت تا اين که انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد و بعد از مدتي براي پاسداري به شهر کازرون رفت و بعد از آن جا به فيروزآباد انتقال داده شد تا با ضد انقلابيون مبارزه کند تا اين که جنگ شروع شد و چند بار گزارش کرد که مي خواهم به جبهه روم ولي فرماندهان اجازه ندادند و مي گفتند به شما اين جا بيشتر احتياج داريم و از اين بابت خيلي ناراحت بود و با اين حال براي احوالپرسي خانواد? چند تن از دوستانش ؟؟؟ داشتند انجام مي داد و آن ها را به خانه مي آورد او با خودش مي گفت من سعادت جبهه را نداشتم و خدا مرا قبول نکرد تا اين که يک روز خوشحال به خانه آمد و گفت خداي مهربان مرا قبول کرده فردا عازم منطقه مي شوم و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد وسايل مختصري را آماده کرد و سراغ دوستان و آشنايان براي خداحافظي رفت و از هم? آن ها حلال بودي طلبيد و به خانه آمد و به من چند سفارشي کرد اول اين که بچه هايم را مواظبت کن و افرادي صالح و با ايمان به بار بياور تا براي جامعه فردي مفيدي باشند و هميشه با مردم خوش رفتار باشند و نمازشان را هرگز ترک نکنند و تا آن جايي که مي توانند کمک به هم وطن خود کنند بعد گفت انشاءالله مي خواهيم با دوستان برويم تا راه کربلا را باز کنيم و شما را هم به زيارت مرقد مطهر امام حسين ابن علي (ع) ببريم و بعد پسر يک سال و نيمه و دختر 5 ساله اش در آغوش گرفت و آن ها را بوسيد و يکي يکي آن ها را دور اتاق مي گرداند و مي گفت من همين امروز مهمان شما هستم از من خوب پذيرايي کنيد و بعد خداحافظي کرد و رفت سه روز نگذشته بود دوستانش مي گفتند با ترکش خمپاره از ناحيه سر و صورت مجروح شده بود مي خواستند او را به پشت جبهه منتقل کنند ولي خودش قبول نکرد که به پشت جبهه برود او مي گفت آن ها دارند پذيرايي مي کنند و فرداي آن روز براي شناسايي به قلب دشمن رفته بود که به وسيل? هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران شده بود و به درجه رفيع شهادت نائل گشت و به آرزوي خود رسيد . روحش شاد و يادش گرامي باد .