بسم الله الرحمن الرحیم
زندگینامه شهید علی ابراهیمی . شهید علی ابراهیمی در تاریخ 7/1/1334 در روستای گه دار از توابع لامرد در خانواده ای مؤمن و متدیّن چشم به جهان گشود . پدر و مادرشان خانه دار و تحصیلات قرآنی داشتند . شهید 8 برادر و خواهر داشتند و خودشان فرزند ششم خانواده بودند . ایشان پس از فرا رسیدن دوران مدرسه مانند دیگر هم سن و سالانشان به مدرسه رفته و دوران ابتدایی را در روستای گله دار و در مدرسه بهرامی گله دار پشت سر گذاشتند . بعد از آن به علت فقر خانواده ترک تحصیل کرده و وارد بازار کار شدند و به شغل آزاد پرداختند . سپس در تاریخ 1357 ازدواج کرده و ثمره ی این ازدواج 5 فرزند می باشد و همسرشان به نام مریم خانه دار می باشند . شهید دعوت امام را لبیک گفته و به میدان نبرد گام برداشتند تا علیه دشمن بعثی جنگید و از جان و ناموس ملت و کشور خود دفاع کنند سرانجام در تاریخ 25/11/1364 در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به علت درگیری با دشمن بعثی در اثر انفجار پل در ام القصر مفقود الجسد شدند . هم اکنون همسرشان با دو فرزند خود زندگی می کنند و با یاد ایشان روزگار می گذرانند . روحش شاد و یادش گرامی باد . والسلام .
بسم الله الرحمن الرحيم
چون قابل نيستم سخنم را با آيهاى از قرآن شروع كنم لذا كلامم را با آخرين كلام سرور آزادگان جهان و معلم مبارزه با ظلم يعنى حسينابن على(ع) بطور عملى نه تئورى آغاز مىكنم كه در گودى قتلگاه فرمود: إن كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فياسيوف خذينى يعنى اگر دين جدم محمد بخاطر ريخته شدن خون من پابرجا باقىمىماند اى شمشيرها مرا در برگيريد. با اين سخنش و آن عملش در صحراى قتلگاه به ما ثابت كرد و فهماند كه هيچ چيز و هيچ مانعى نبايد جلو جهاد را بگيرد. موقعى كه دين در خطر است جان، فرزند، زندگى يعنىچه؟ اگر هركدام از اينها جلو جلهه رفتنمان را بگيرد توهين بر حسينابن على(ع) مىباشد. يعنى من از حسين بهترم؟ اينجانب بنده ناچيز خدا على ابراهيمى پس از اقرار به وحدانيت خدا و رسالت حضرت ختمىمرتبت و امامت و پيشوايى حضرت على(ع) و يازده فرزندانش كه بخاطر اسلام چه زجرها كه نكشيدند و به رهبرى قاطع اين فرزند راستى حسينابن على(ع) در برابر مشكلات همچون جدش و چون كوهى مقاوم و استوار مىباشد و زندگى سراپا مبارزهاش شرعا براى ما حجت است با ديده باز و قلبى مملو از عشق به خدا و رهروان راه حق و حقيقت مىروم تا شايد بتوانم با اين چند قطره خون ناچيزم خدمتى به اسلام و مسلمين كرده باشم. در حين اينكه اين كلمات را مىنويسم اشك در چشمهايم جمع شده و به خود مىنگرم و به گذشته خود نگاه مىكنم و از اينكه خدا بر من منت گذاشته و سعادتى نصيبم كرده به خود مىبالم و خداى را سپاس كه على، تو كجا و اين همت در اين مكان و موقعيت كجا؟ والله ما بايد به خود بباليم و افتخار كنيم كه چنين سعادتى نصيبمان شده كه در اين عصر زندگى كنيم و همچنين موفق شديم كه در اين مكان مقدس كه حضرت اولياءالله قدم گذاشهاند قدم بگذاريم. به والله مسئله خيلى بزرگ است ولى ما درك آنرا نداريم. اگر حقيقت مسئله را درك مىكرديم زندگى مادى دنيا براى ما مفهومى نداشت. برادر بخودآى و تا دير نشده است خودت را به قافله برسان و هيچ مىدانيد كه غافل هستيم در اين برهه حساس از زمان كه الان مدت پنج سال است كه خدا بر ما منت گذاشته و ما را همچون حربن يزيد رياحى بين بهشت و جهنم تمايل گذاشته است كه خود راه خود را انتخاب كنيم. اگر بگويم كه خطا نكرديم دروغ محض است و به خود گول زدهايم و به نفسمان خيانت كرديم. اگر بگويم نمىدانستم كه سخن امام و زندگى و شهادت تكتك شهداء براى ما حجت بوده است. از هر نظر يعنى از نظر مادى و نداشتن سواد و درك مسائل روز و... ما زمانى كه زندگى برادرمان عبدالله غلامزاده را كه نمونه بارزى از ايثار بود به نظر بياوريم فرداى قيامت هيچ عذرى نمىتوانيم بياوريم. در زمانى مىبينيم برادر بزرگوارمان در هنگام طفوليت و شيرخوارگى از مهر پدر محروم و كودكى را با چه زجرى همچون پيامبران به چوپانى مىگذراند و كموبيش او را مىشناسند كه با كشيدن سنگ و خار، زندگى خود را تأمين و تشكيل خانواده مىدهد. تا زمانى كه مىتواند صاحب زندگى و زن و فرزند بشود و ايشان نيز از دانش سواد محروم بودند. به ياد دارم در عمليات خيبر كه با آن بزرگوار و چندين تن از برادران با هم بوديم ما مطالعه مىكرديم. ايشان مىگفتند اى كاش من هم سواد داشتم و مىتوانستم اين كتابها را بخوانم و سياست روز را درك كنم و در متن مسئله قرار بگيرم و خوشا به سعادت شما كه خاطرات اين بزرگواران يعنى شهدا را ميخوانيد وو خودتان را با ايشان وفق مىدهيد ولى ببينم كه ايشان چگونه در كمترى وقتى با آن روح بزرگشان خود را بسازند و به ما درس عبرت بدهند و نمىگويند اى برادر مشكلاتت از من بيشتر نبوده است. بخود بياييم و براى خودمان مسئلهتراشى نكنيم و اگر بگوئيم فرصت نداشتيم كه مشكلات زندگى را رفع كنيم هماكنون مدت پنج سال است كه خونهاى پاك عزيزان ما به زمين ريخته مىشود و ما هنوز خوابيم. به والله فرداى قيامت هيچ جوابى نداريم كه بدهيم. بخدا ما را زير سئوال مىبرند و هيچ عذرى هم پذيرفته نيست. بيا تا وقت دارى فكر كن و پنبه غفلت را از گوشت بيرون بياور كه فردا دير است. اما سخنم با آنهايى كه طعن و كنايه مىزنند و انقلاب را تضعيف مىكنند، كوچكترين كلمه و دهنكجى كه نسبت به اين انقلاب و مسئولين زحمتكش بزنيم به عقيده من در ريختن خون امام حسين(ع) شريك مىباشيم. اگر نمىدانستى حالا بدان و آگاه باش و جزء انهايى مباش كه در زيارت عاشورا به ايشان لعن مىشود.
اما سخنم با خانواده، از برادرانم، برادر من من و تو مسئوليتمان خيلى بزرگ است. چون نگاه بصورت يتيمان برادرمان مىكنيم وصيتم به شما اين است كه در مرگم صبور باشيد و چون جنازهام آوردند دستهايتان را بسوى آسمان بلند كنيد و بگوييد خداوندا دومين قربانى را از ما بپذير (يا سومين) و از شما ميخواهم با آن روح بزرگتان مرا حلال كنيد و از سر تقصيراتم بگذريد و يتيمان برادرهايم را نوازش پدرانه بكنيد و ايشان را از ياد نبريد كه خداوند شما را از ياد نبرد. و اما همسرم از تو مىخواهم در مرحله اول مرا حلال كنيد و از تقصيراتم بگذريد، چون زندگى زناشويى فراز و نشيب دارد و بنده اگر شوهر بدى بودهام شما مرا حلال نماييد و از فرزندانم خوب مواظبت كنيد و به ايشان نگوييد كه پدرتان سفر رفتهاست. بگوييد كه پدرتان كجا رفته و چرا رفته است؟ واقعيت را برايشان بگوييد. و از عموم افراد خانواده مىخواهم كه مرا حلال كنيد (همچنين خانوادههاى برادرهايم) از رفقايم مىخواهم در مرحله اول امام، انقلاب، اسلام و خون شهدا را سرلوحه زندگى خود قرار دهند و زندگى مادى را سد راه خود قرار ندهند و روزهاى پنجشنبه كه بر سر قبرم مىآيند از خدا بخواهند كه اين بنده حقيرش را مورد لطف خود قرار دهد و مرا ببخشايد.
و اما سخنم با تو اى جوانى كه تازه وارد زندگى دنيا شدهاى. بخودت ببال كه فرزندانى انقلابى به والله از كوچكترين خطاهايت نمىگذرند و كوچكترين اشتباهت پا بخون شهدا زدن است و ديگران و من و امثال من. از جوانانى كه عربدهزدن و عياشى و هزار برنامههاى ديگر را سرلوحه زندگى خود قرار داده بودند سپرى كردهايم و در آن زمان فاسد زندگى كرديم اما تو چشمت كه به دنيا باز شده است سخن از شهيد و شهادت بوده است و فردا شما را خيلى از ما سخن مواخذه مىكنند زيرا واقعيت را ديديد لگدكوبش كرديد.
امام سخنم با مسئولين اى برادرى كه اين انقلاب و خون شهدا به يك پست و مقامى رسيدهاى بدان و آگاه باش كه فردا شهدا جلوت را خواهند گرفت و اين دنيا پلى بيش نيست و اجل هم به تو امان توبه نمىدهد. فردا جلو اولياءالله تو را زير سئوال مىبرند. بالاخص آنهاييكه كارشان در رابطه با خانواده شهدا و شهيد است كوچكترين خلافى نابخشودنى است. تنها به همين اكتفا نكندى كه پلاكارت بالاى سرت بزنى كه برادر خلاف مرا به حساب اسلام مگذار و اينجور نمىشود چون تو آگاه هستى و دارى اين عمل انجام مىدهى. در موقع حرفى از زبانت يا نوك قلمت خارج مىشود خيال نكن، سه نفر تو را مراقب هستند اول خدا و بعد دو ملك مقرب رقيب و عتيد. اين چند كلمه نوشتم كه اتمام حجتى باشد كه فردا مورد سئوال قرار نگيريم كه تو مىدانستى چرا نگفتى مىدان كه نمىتوانم بگويم. دلم مملو از درد است. و مىروم از مسئولين و رفقايم مىخواهم اگر جسدم پيدا شد در گلستان شهداى اسر كنار قبر خالى برادرم بخاكم بسپاريد و اگر هم جسدم پيدا نشد باز هم شبيه قبرى همانجا درست كنيد براى تسكين قلب خواهرانم و در پايان از خواهرانم مىخواهم كه از زينب كبرى سرمشق بگيرند و رسالت خون مرا برسانند و بىقرارى نكنند كه انشاءالله خداوند صبورى مىدهد و از ايشان مىخواهم كه مرا حلال كنند و از عموم همسفرهايم مىخواهم كه از صميم قلب مرا حلال كنند.
خدايا به مقربان درگاهت قسم همه ما را به راه راست هدايت بفرما. امام ما را تا ظهور مهدى نگهدار. بنده حقير گنهكار خدا على ابراهيمى.
مورخه 13/7/1364 خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار