بسم الله الرحمن الرحيم
((توجه به نماز))
صدرالله پسر باهوشي بود آشنايي با نماز و قرآن داشت حتي پدر شهيد پاک نيت هميشه وصف ايشان رو مي گفت.اهل نماز وعبادت بود وهيچ وقت نمي شد که از نمازغافل بشه حتي زماني که ترک تحصيل کرد مي رفت کارگري با همون دست هاي پينه بستش نماز مي خوند.بيشتر اوقات توي بسيج مي رفت توي راهپيمايي ها شرکت مي کرد دنبال تبليغات فرهنگ وارشاد بود.
((تحمل سختي))
صدرالله حدود 18ماه کردستان خدمت کرد موقعي که اومد گفت:ننه ما جايي خدمت مي کنيم که خيلي سخته يعني زير برف زندگي مي کنيم اونجا تونل زديم وبا فاصله 2-3 کيلومتري سنگر عوض مي کنيم.موقعي که مي اومد مرخصي لباسش دود زده بود مادرم بيچاره مي گفت:شما چه جوري زندگي مي کنيد ما اونجا طوري زندگي مي کنيم که يه استکان برنج بدون روغن مي پختيم ودرست مي کنيم تازه اون هم گاهي اوقات گيرمون نمي ياد.24ماه خدمت کرد که 6ماه دزفول و18ماه کردستان بود.بعد از تمام شدن خدمت سربازي به جبهه رفت وبعد از 2-3 ماه در شلمچه به شهادت رسيد.
((نوحه سرايي))
صدرالله يه پسر مخلص وبا تقوايي بود هميشه نوحه سرايي مي کرد حتي توي خونه هم که راه مي رفت نوحه سرايي مي کرد اعتقاد قوي به قرآن ،عبادت ونماز خوندن داشت يه اتاق مخصوصي داشت وعکس امام خميني را به تمام در وديوار اتاق چسبانده بود.او هميشه شعر(اي کاروان)با خودش زمزمه مي کرد.
((عاشق شهادت))
صدرالله بچه آخر خانواده بود وما بزرگ تر از بقيه بوديم به ايشون پيشنهاد داديم که صبر کن چون يکي از برادرامون خدمت بود گفتيم اجازه بده که اون بياد وبعد شما بريد ولي اون صبر نکرد(تحمل نداشت)چون علاقه خاصي به جبهه،رزمندگان وبسيجي ها داشت به همين منظور به حرف ما گوش نکردند.
((آخرين خداحافظي))
روز آخري که صدرالله رفت مادرم مريض بود ايشون هم خداحافظي کرد وسرفلکه که به من خبر دادند که او داره مي ره جبهه من فقط از توي اتوبوس ديدمش او اين قدر شور و هيجان داشت که نمي تونست تحمل کنه ايشون آرپي جي مي زد وبا شهيد مهدي سجاديان وقاسم عمادي همراه بود واونا هميشه خط اول جلوتر از بقيه بودند موقعي رفته بودند جلو از پشت دشمن اونارو قيچي مي کنه(حمله مي کنه)که آقاي سيد مهدي سجاديان وشهيد قاسم عمادي مي مونند.
((يادي از دوستان))
صدرالله وصيت نامه هاي شهيدان پيدا مي کرد مي رفت سرقبرشون مي خوند وگريه مي کرد.هميشه مي گفت:ما از کاروان عقب افتاده ايم نوار اي کاروان آماده باش مي ذاشت زار زار گريه مي کرد ومي گفت:ما از کاروان عقب افتاديم.
((پرواز پرستوها))
ماه رمضان بود براي نماز وسحري خوردن بلند مي شديم صبح گاه وقتي توي تابلو اعلانات نگاه مي کرديم اسامي کساني را مي ديديم که شب قبل افطار کردند وحالا شهيد شدند وجسد شون مي آوردند کسي که به پدرو مادرش براي خداحافظي زنگ زده بود که پدر و مادر من دارم به خط مقدم مي رم وفردا صبح اعلام مي کردند که فلاني فلاني شهيد شدند اونها ايثار کردند وخدارو شکر بي نتيجه نبود.
((دوست واقعي))
صدرالله به خاطر علاقه اي که به شهيد خان ميرزا استواري داشت بعد از شهادت ايشان وبعد از 4ماه و10روز در گذشت شهيد،ايشان به جبهه اعزام شد ودر شلمچه به شهادت رسيد.(در عمليات کربلاي 4).
((علاقه به مادر))
چهلم درگذشت مادرم بود که بنياد شهيد اعلام کرد که جسد صدرالله پيدا شده وچهلم مادرم با سوم خاک سپاري شهيد صدرالله يکي شده.يکي از دوستانم آقاي طاهري تعريف کرد که صدرالله فرد مخلصي بود ما رفتيم توي سنگر شون صدرالله بلند شد وگفت:امشب ما مي خوايم بريم جبهه يه چايي دم کنيم يه چايي با شاخه درخت(هيزم)دم کرد وبه هرکدام از ما يه چايي داد که فردا هم اعزام شدند به طرف جبهه.
((عبادت))
من توي اداره مخابرات کار مي کردم اومدم ديدم صدرالله با دست هاي پينه بسته(چون ايشون ماه رمضان مي رفت کارگري)روزه مي گرفت دستاش شکاف پيدا کرده بود ولي با همين وضع که داشت وضو مي گرفت که نماز بخونه اون يه خادم مخلصي بود.