ٌ دست تقدير ٌ زماني که فرهمند مي خواست به دنيا بياد10 روز و 10 شب سرپا بودم بعد از آن وضع حمل کردم . دکتر گفت : بچت تو شکمت خشک شده ديگه برات بچه نمي شه خيلي زجر کشيدم تا 10 روز مثل چوب سيم دور خودم مي گشتم تو کوه و بيابون زندگي مي کرديم چون عشاير بوديم مثل آدم مجنون مي گشتم تا اين که به خواست خدا فرهمند به دنيا اومد و بعد از سه روز ديگه بار کرديم زديم به کوه و بيابون اومديم به منطقه استان خودمون ( استان فارس ) بالاي تنگ جيوم ( روستا ) بوديم بچه اولم بود . خيلي مريضي سخت کشيد تا به اين جا رسيد . مي رفت گندم بار مي کرد وقتي که مي اومد از سر کولش خون مي ريخت ( به خاطر سنگيني بار گندم که مي ذاشت روي شونه اش ) مي گفت : ننه زحمت مي کشم که تو سختي نکشي خودش صبح تا صبح يه 10 توماني فقط مي ذاشت تو جيبش و مي گفت : اين براي خرج خودم باشه ساعت 12-13 شب مي اومد همين طور در کوچه مي نشستم تا پيدايش بشه . ٌ اميد ٌ خيلي فرهمند بچه با راهي بود طالب يه قاشق ( يه چيز بي ارزشي ) کسي نبود خيلي سختي کشيد . 2 ماهش بود که مي اومديم براي وطنمون ( از گرمسير مي اومديم طرف سرحد ) ديديم يه غده اي زير بغلش زده بود برديمش دکتر شيراز نمي دونم غده سرطان بود هر کاري کرديم تا يک ماه هم توي بيمارستان شيراز بستري شد ولي نتونستند خوبش کنند دست راستش بود ولي با اين وجود همه کاري مي کرد خيلي دوست و آشنا داره هر وقت منو مي بينند مي گن خدا شهيدتو بيامرزه . ٌ مشقت زندگي ٌ عشاير بوديم خيلي گوسفند نداشتيم وضعمون خوب نبود فرهمند چوپان مردم بود مي رفت پيش خاله و پسر دائي تا 10 تومان پيدا کنه تا بخوريم . شب مي رفت بند امير بار زني مي کرد 12 شب مي اومد خيلي زحمت کشيد . با خدا بود . با نون خالي هم مي ساخت به دلم موند که يه روز ايراد بگيره هيچ وقت ايراد نمي گرفت يه نوني مي گرفت دستش و صبح زود براي بار زني مي رفت هر کاري مي کرد . اون موقع خواهر نداشت مي گفت دلم مي خواد يه خواهري گيرم بياد براش طلا بخرم . ٌ آرزو ٌ يه روز فرهمند بهم گفت : مادر من مي رم جبهه و بر مي گردم برام نامزدي کن دختر عموم برام بگير گفتم : رو سرم مي ذارم ( چشم ) مي رفت کنار زن عموش که قالي مي بافت مي نشستو و ني مي زد و مي خوند دختر عموش هم قالي مي بافت بهش گفتم : ببه دختر عموتو برات مي گيرم اگه رفتي صحيح و سالم برگشتي برات نامزدي مي کنم . ٌ آسماني شدن ٌ يکي از آشناهامون به نام طمراس شيرواني شهيد شده بود توي سايه وايساده بوديم فرهمند گفت : مادر يه روزي هست که منم مثل طمراس شهيد بشم گفتم : هر چي خواست خدا باشه تا خدا نخواد برگ از درخت نمي ريزه اگه خواست خدا باشه آدم شهيد مي شه اگه خواست خدا نباشه شهيد نمي شه گفت : طمراس راه خوبي رفته منم بايد برم شهيد بشم بعد از 3 روزه طمراس حرکت کرد به طرف جبهه ، شب خواب ديدم طرف راستم سوخته مثل ذغال سياه شده از خواب که بيدار شدم به زن همسايه مون و مادرم که گفتم گفتند خدا به خير بگذرونه ، نذر و نياز کن که بعد از اين خواب 3 روز گذشت که خبر شهادت فرهمند رو برام آوردند . يه بار ديگه خواب ديدم يه نفر 3 تا آب نبات گذاشته روي رختخوابمون رختخواب رو به قبله چيده شده بود و آب نبات سبز ، سفيد ، قرمز و سه گوش بود که نشانه پرچم ايران بود . وقتي از خواب بيدار شدم نگاه کردم ديدم روي رختخواب ها هيچي نيست ولي بعداٌ که خواستم رختخوابو جمع کنم ديدم همون سه تا آب نباتي که توي خواب ديدم روي رختخواب بود نمي دونم کي گذاشته بود امام گذاشته ... ٌ توکل به خدا ٌ فرهمند موقعي که از خونه بيرون مي رفت مي گفت : يا خدا يا شاه چراغ تو روزي به من بده مي دوني که دستمون خاليه راهي نداريم . ٌ شور جواني ٌ ساعت 9 صبح بود منم داشتم جگر مي پختم گفت : مادر چه کار مي کني گفتم : يه جگري دارم خرد مي کنم تا بپزم گفت : اين جيگرو بپز تا بخورم مي خوام برم جبهه 3 روز بيشتر مرخصي ندارم گفتم : 10 روز بمون گفت : نه سه روز بيشتر نمي تونم بمونم . وقتي جيگر درست کرديمو خورديم با دوستاش خداحافظي کرد توي شهر هم گشت و خداحافظي کرد و بعد رفت . فرهمند يه روز اومد گفت : لباسامو بشو مي خوام برم . رفت حمام کرد لباسشو شستم لباس خيسو پوشيد و حرکت کرد گفتم : ببم بگذار لباست خشک بشه گفت : نه بايد برم براي ناموسم دفاع کنم . ٌ شاهدونه ٌ يه شب خواب ديدم فرهمند گفت : مادر يه مقداري شاهدونه يا گندم برام برشته کن بيار گفتم : خب برات مي يارم . بعد شاهدونه و گندم برشته کردم و بردم گلزار . ٌ همراه با يار ٌ منتظر نامه فرهمند بودم رفتم در مغازه فلاني گفتم : نامه فرهمند نيومده گفت : نه ، تا 25 روز که شد ديدم نامه اش نيومد تا اين که خبر شهادت ذبيح الله استواريو شنيدم رفتم خونه شون داشتيم گريه مي کرديم که يه نفر اومد گفت يکي اومده در خونه تون کارتون داره وقتي اومديم خونه ديديم ماشين سپاه بود به من گفتند : خانم استواري چه کار مي کني بيا بريم سپاه گفتم : براي چي گفت : يه مشتي وسايل مي خوايم براتون بذاريم تو نوبت لازمتون مي شه خلاصه منو با يه بهونه اي بردند سپاه ازم پرسيدند بچت چند بار رفته جبهه گفتم : 4 مرتبه گفتم : منتظر نامه اش هستم گفت : حالا چه آرزوئي داري گفتم : آرزوم اين که روزي ببم بياد گفتند : حالا چي مي خواي بهت بديم گفتم : هيچي نمي خوام فقط عزيزمو مي خوام منتظرش هستم که بعد يواش يواش به من فهموندن که فرهمند شهيد شده ، همين طور که صحبت مي کرديم نفهميدم کجا رفتم با ماشين سپاه منو آوردند خونه تا 7 روز نتونستم حرف بزنم تا وقتي اون توي سردخونه ديدم باورم شد که شهيد شده صورتشو بوسيدم خيلي يخ بود . فرهمند روز دهه عاشورا به خاک سپرده شد .