به نام خدا
نام : حسین نام خانوادگی : دهقان فارسی فرزند : امیر علی ش ش : 66 تاریخ تولد : 1346 صادره : مرودشت تاریخ شهادت : 16/3/64ش محل شهادت : تپه های 2519 حاج عمران
تنهایی ای دلنشین ترین و مهربانترین مصاحب لحظه های سخت و سنگین تو را دوست دارم چرا که تنها اوست که می توان انسان از مرز اسارتها گریخت و با سکوت چشم و دل و همنشین شد در لحظه هایی با تو بودن به راحتی می توان از رنگ دریای زندگی به سرزمین شقایقها گریخت وقتی درد قربت را از همیشه بیشتر احساس می کنم وقتی رنج تنهایی می خواهد مرا از پای درآورد و آنگاه که حرفهای ناگفتنی در سینه ام انباشته می شود و عقده بزرگ میگردد دلم هوای گریستن را میکند بی اختیار به یاد گذشته می افتادم به یاد روزهایی که پدر می نشست و از خاطرات گذشته اش برایمان تعریف می کرد خاطرات گذشته پدر همه در وجود برادرش خلاصه می شد یگانه برادری که شب تولد و طلوعش با غروب زندگی مادر همراه بود و ورق آغازین زندگیش با رنج و مصیبت ورق خورد غم فراق مادر از یک سو و آینده نوزاد شیرخوار از سویی چون کوه بر دل برادر سنگینی می کرد ولی او که فردی مسئولیت پذیر بود با همراهی خواهرش و با قدمهایی استوار و دلی آ؛کنده از امید به آینده . خود را آماده مبارزه با مشکلات کرد مشکلاتی همچون تهیه شیر برای نوزاد بود آری او گرسنه بود و با هم زدن لبهایش از اطرافیان می خواست تا لبهای تشنه او را با سینه مادر آشنا کنند و گلوی کوچکش را از شیر پاک سیراب کنند اما چاره ای نبود می بایست دست به دامان مادرانی می شد که حاضر می شدند لحظه ای وظیفه مادری را برای نوزادی که از وجود مادر بی بهره است انجام دهند خیلی سخت بود شبها و نیمه شبها با چراغ دستی به در خانه چند تن از اهالی روستا می رفتیم و از آنان می خواستیم که به حسین ما نیز شیر بدهند هر چند برخی از آنان ما را ناامید می کردند ولی بودند مادران دلسوزی که ما را دست خالی نمی گذاشتند . به دلیل این مشکلات و ناکافی بودن شیر از شیر گاو یا شیرهای دیگر استفاده می کردیم و این عامل باعث شده بود که حسین مرتب بیمار شود . آری وضع به همین منوال می گذشت و حسین کوچک مت بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه به سن مدرسه رسید و چون مدرسه ای در روستای خودمان نداشتیم باید برای تحصیل به روستای همجوار می رفت و هر روز مسافتی را طی کرده تا به مدرسه می رسید . همکلاسیها و همسالان او شاد و خرم چون که به امید دیدار مادر و نوازشهای او طی مسیر میکردند ولی آیا چه کسی بود که به فکر حسین کوچک باشد و برای او تغذیه و خوراکی در کیف او قرار دهد و وقتی خسته می شد او را در آغوش گیرد و نوازش کند هیچکس نبود و حتی وقتی خسته و گرسنه به خانه برمی گشت باید به کمک پدر پیرش به صحرا می رفت و در کارهای کشاورزی به او کمک می کرد تا کلاس پنجم درس خواند چون مدرسه راهنمایی آن حوالی نبود برادرش او را به شهر آورد تا ادامه تحصیل دهد هنوز چند روزی نگذشته بود که فکر تنهایی پدر پیرش آرام و قرار را از او بریده بود بنا بر این درس را کنار گذاشته و دوباره به روستا برگشت و عصای دست پدر پیرش و با اینکه سن و سالی نداشت و همسالان او در کوچه ها بازی می کردند . او کارهای سخت را انجام داده و اعتراضی هم نمی کرد سالها گذشت و حسین بزرگ شده بود همه اهل محل او را دوست می داشتند زیرا تا جایی که می توانست از دیگران دستگیری می کرد و هیچ گاه آزارش به دیگران نمی رسید و به نمازش علاقه داشت و اعتقادات دینی محکمی داشت و بر خلاف و بر خلاف نوجوانان هم سن و سالش همیشه از رفت و جاودانه شدن حرف می زد زمانی را یاد میاورم که شهیدی از روستای هم جوار را تشییح می کردند به نام شهید چراغعلی کشتکار و حسین روز تشییح این شهید عزیز بسیار گریه کرد و رو به دوستان کرده و گفت : آیا روزی خواهد رسید که من هم شهید شوم با این عظمت زندگی این دنیا را ترک کنم گویی روح ملکوتی او طاقت ماندن نداشت و وقتی به سن 17 سالگی رسید علی رغم نگرانی که از طرف پدر پیرش داشت به خاطر ناتوانیش یا وجود اینکه هنوز یک سال به خدمت سربازیش مانده بود جهت اعزام اقدام کرد و دفترچه گرفت البته او می دانست که اگر برادرش بفهمد به او اجازه نمی دهد و مانع رفتن او به جبهه می شود و بخاطر همین نگذاشت کسی از این موضوع مطلع شود تا روز اعزام و روزی که قصد پرواز کرد کسی نبود که او را از حرکت بازدارد و او که خود را آزاد یافته بود بدون وداع رفت و همه را در حسرت دیدار قرار داد او رفت و فکر برادر تنهایش را نکرد برادری که سالهای جوانیش را در آرزوی یگانه برادرش پشت سر گذاشته بود تا دست در دست او مشکلات را پشت سر گزارد و به آرزوهای دیرینشان جامه عمل بپوشاند . او رفته بود و دیگر هیچ دسترسی به او نبود هر چند برادر طاقت نیاورد و به محض مطلع شدن به دنبال او راهی شد اما همه عوامل دست در دست هم داده بودند که این کبوتر سفید اوج بگیرد و از دسترس دور بماند او به کردستان پادگان محمد رسول اله جهت دوره آموزش اعزام شده بود و قرار بود در آنجا آموزش ببیند از وقت رفتن او همه چون مرغان عاشقی بودیم که منتظر خبری از معشوق لحظه شماری می کردیم و او هر چند یکبار با تلفن یا نامه ما را از حال خود خبردار میکرد هر نامه ای که از او میرسید چند بار خوانده می شد او در نامه هایش از همه اقوام و خویشان یاد می کرد بخصوص از برادر می خواست که مواظب پدر باشد و او را تنها نگذارد و چون بدون خداحافظی رفته بود بسیار دلتنگی می کرد تا اینکه برادر تصمیم گرفت به ملاقات او برود بعد از بیست روز بعد از رفتن او دیدار او با یگانه برادرش مهیا شد و فکر میکنم این ملاقات و لحظه دیدار و وداع هیچ گاه فراموش نشود نامه ها مرتب رد و بدل می شد در یکی از نامه ها خواسته بود که کاری کنید تا من محل خدمتم از کردستان به محلی نزدیکتر بیفتد تا هم بتوانم وظیفه دفاع از میهنم را ادا کنم و هم وظیفه فرزند در قبال پدرش را ولی با تلاشهایی که برادرش کرد این خواسته محقق نشد و قرار شد سه ماه دوره آموزش را در کردستان طی کند تا بعد ببیند چه می شود . بعد از گذشت 3 ماه در آخرین تماس تلفنی که داشت اطلاع داد که می خواهد به مرخصی بیاید ولی بعد از سه ماه آموزش بدون مرخصی و حتی بعد از آموزش هم مرخصی ندادند و از همان جا به عملیات در تپه های 2519 حاج عمران اعزام شده بودند با خبر دادن اینکه به مرخصی خواهم آمد همگی خوشحال شده بودیم و به همه آشنایان آمدن او را اطلاع داده و بچه ها مثل اینکه تحویل سال بود و همه منتظر ورود او بودند آن شب چه شب سختی بود با هر صدایی که به در کوفته می شد همه با هم برای باز کردن در خانه هجوم می آوردیم و هر کس سعی می کرد اولین کسی باشد که چشمانش به جمال او روشن شود آن لحظه ها چقدر کند می گذشت دیدن او بعد از نود روز دوری چقدر این مدت سخت گذشته بود ولی دیگر مهم نبود چون او قرار بود بیاید اما بچه های برادر بیشتر از بقیه بیقراری می کردند زیرا آنها می دانستند عمو دست و دلباز است و حتماً برای آنها سوغاتی هم می آورد قبلاً هر گاه از او چیزی می خواستند در اسرع وقت و با هر سختی که بود تهیه میکرد و در یکی از تماسهای تلفنی خود به برادرزاده کوچکش قول داده بود که کلاه سربازی بیاورد او بسیار خوشحال و منتظر بود . آنشب منتظر و بیدار بودیم اما از آمدن او خبری نشد و نگرانی ما از لحظه ای آغاز شد که اطلاع یافتیم که در همان شب یعنی تاریخ 64/3/16 او در یک حمله ناگهانی از طرف دشمن که صورت گرفته شرکت کرده و دیگر برنگشته است . و همان طور که در یکی از نامه هایش از خدا خواسته بود ( که بار الها به من توفیقی ده که ره هفتاد ساله را یک شبه بپیمایم و به دیدار تو نائل آیم ) ( گفته شهید ) این راه را طی کرد و به آرزویش رسید و وقتی که این خبر را که مفقود الاثر شده را به ما دادند روز چون شب تاریک شد . نمی توانستیم باور کنیم مگر می شود دیگر او را نمی بینیم و او دیگر نمی آید ولی نه هنوز امیدی هست شاید او اسیر شده باشد چون با پرس و جوهایی که کرده بودیم فهمیدیم که او در عملیات پایش تیر خورده و زخمی شده که نتوانسته با دیگران به عقب برگردد پس شاید اسیر شده باشد و امیدی دوباره دل سرد ما را گرم کرد و این امید و نگرانی یک سال به طول انجامید تا اینکه خبر شهادت و پیدا شدن جنازه حسین در تاریخ 65/2/27 در کوه های یخ زده حاج عمران به همه انتظارات پایان داد بله حسین این جوانی که نامش را به خاطر مظلومیتش حسین نهاده بودند به ملکوت اعلی پیوسته و به آرزویش رسیده بود دیگر نباید منتظر ماند دیگر چشم به در نباید دوخت زیرا او رفته و بدون اینکه حتی یکبار به مرخصی بیاید به شهادت رسیده بود و چه شهادت شیرینی و اکنون از او عکسها و نامه هایش باقی مانده و چمدانی از وسایل شخصی که هر ساله در سالروز شهادتش عطرآگین می شود و اشک برادران و خواهرانش با این عطر جاری می گردد و این بود سرگذشتی از شهید حسین دهقان فارسی .