کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 15 مرداد 1405
00:45
عبداله رنجبران

عبداله رنجبران ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند اکبر

تاریخ تولد
1345/02/25
تاریخ شهادت
1365/06/27
محل شهادت
مهران
محل تولد
فارس - مرودشت - مرودشت
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
مفقودیت
نوع خدمت
ارتش
عضویت
وظیفه
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد عبدالله رنجبران
شهيد جاويدالاثر عبدالله رنجبران جواني متدين ودين دار وبا خدا متولد سال 1345در خانواده اي مذهبي وبي بضاعت متولد شد هنگامي که چشم به جهان گشود خواهر وبرادري بزرگ تر از خود مادري مريض احوال که به علت بيماري بيشترين روزهاي زندگي اش را در بيمارستان سپري مي کرد.پنج ساله بود که خواهر کوچکترش نيز متولد شد.پدرش نيز مجبور به نگهداري فرزندان بود با وجود اين که شغل او نگهباني بود ولي به خوبي از فرزندانش نگهداري مي کرد.عبدالله در نوجواني به فعاليت هاي بسيج وورزشي مي پرداخت.ودر همين لحظات بود که به خياطي وعکاسي والکتريکي برقي روي آورد ودراين حرفه به خوبي ماهر شده در سن 14-15 سالگي علاقه ي زيادي به جبهه رفتن داشت ولي به علت سن کمي که داشت او را قبول نمي کردند به همين خاطر چندين بار در شناسنامه اش دست برد هنگامي که پدرش از اين موضوع مطلع شد او را از اين کار منع کرد با وجود اين که خودشان وضع مالي خوبي نداشتند به مستمندان وفقيران کمک بسياري مي کرد.حتي لباس نو که براي عيدش فراهم کرده بود براي اين که دل آن ها را شاد کند به فقيران ونيازمندان هديه مي کرد حتي غذا،وسايل که براي گذراندن زندگي روزمره لازم بود به آن ها مي داد.به جنگ زدگان کمک مي کرد براي آن ها کمک هاي مردمي جمع مي کرد عبدالله بسيار مهربان ودلسوز بود در سن 18سالگي وقتي که مي خواست به سربازي برود علاقه ي زيادي داشت که به يک شهر دور اعزام شود تا اين که براي دوره ي آموزشي به خرم آباد اعزام شد وبراي اين کار خيلي تلاش مي کرد ونيتش براي رفتن خالصانه بود در مدت 3ماه آموزشي دو بار به او مرخصي دادند که دفعه ي دوم واول هر دو بار مرخصي اش پنج روزه بود که بار دوم از اين پنج روز،دو روزش را در کنار خانواده اش سپري کرد واز بقيه روزهاي باقي مانده استفاده نکرد.موقع رفتن وقتي از زير قرآن رد مي شد به پدرش گفت که نمي خواهد آن قدر مرا ببوسي اين بار با دفعه هاي قبل خيلي فرق مي کند.ودوباره براي ادامه ي خدمت در تاريخ 27/ 6/ 65 به مهران فکه رفت.يک ماه گذشت وهيچ خبري از او نشد.پدرش که براي انجام کاري به سعادت شهر رفته بود در اتوبوس گفتگوي دو سرباز که صندلي جلوي او نشسته بودند را شنيد که نشاني سربازي را به هم مي دادند او فهميد که آن دو سرباز نشاني عبدالله را به هم مي دهند پدر بلافاصله عکس عبدالله را به آن دوسرباز نشان مي دهد وآن ها مي گويند که آن سرباز عبدالله است که اسير شده.در سال 66خانواده عکس عبدالله رادر سپاه مي بينند ومطمئن مي شوند که اسير شده وحال با گذشت 20سال از اين ماجرا از او خبري نشده ولي خانواده هنوز به زنده بودن وي اميد دارند واميدوارند که روزي به کانون گرم خانواده برگردد ودل پدرومادر پيرش را که هنوز چشم انتظار هستند را شاد کند.به اميد آن روز روحش شاد ويادش گرامي باد
آن جا که زمين ترک مي خورد وخورشيد ؟؟؟تنها صداي تو مي آيد به گوش همان جا که غرور پولادين اين سرزمين فرو مي ريزد چشم مهتاب تا تو را ديد شب را به فردا سپرد وخورشيد از ؟؟؟حضورت چشمانش را بست وخسوفي شد که بي نور توياراي ديدن نبود.
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید