بسم الله الرحمن الرحيم
فرزندم در تاريخ 1/4/1347 در روستاي سيوند تولد يافت و تا چهار ماه پس از تولدش در سيوند سکونت داشته و به علت شغل خودم که در مهانسراي جهانگردي کار مي کردم مجبور شديم به شهر شيراز نقل مکان کنيم و آن جا منزلي را اجاره کرديم و به مدت 12 سال در شيراز بوديم و فرزندم تا پنجم دبستان را در شيراز در مدرسه خان واقع در درب شيخ مشغول درس خواندن بود . به جز او صاحب دو فرزند ديگر به نام هاي محمدرضا و فرزاد بوديم پسرم محمد قاسم تا آن کلاس را با نمرات علي پشت سرگذاشت و پس از آن به علت مشکل مالي به سيوند نقل مکان کرديم و من هم مشغول کشاورزي شدم . پسرم محمد قاسم تا سال تحصيلي سوم راهنمايي را در مدرسه شهيد ميرزايي در سيوند گذارند و در مدت 3 سال که از شيراز آمده بوديم صاحب 2 فرزند ديگر به نام هاي احمد و محمد شديم در اين مدت محمد قاسم و برادران کوچکتر او در کشاورزي به من بسيار کمک مي کردند . و در مدت تحصيل محمد قاسم در سال سوم راهنمايي او به کرات از من و مادرش تقاضا مي کرد که به اجازه رفتن به جنگ را بدهيم چون جنگ در سالهاي اول و دومش بود و سن محمد قاسم هم کم بود ما مخالفت مي کرديم .بالاخره او خود سرانه به سعادت شهر (پاسارگاد) جهت ثبت نام در جبهه هاي جنگ رفت ولي آنجا هم به علت سن کم ايشان او را قبول نکردند و ما هم به اميد اين که او از رفتن به جنگ منصرف شده است و اميد خود را از دست داده است کمي خوشحال شده بوديم . پس از قبول ايشان به علت نبودن دبيرستان در سيوند او راهي سعادت شهر براي خواندن درس در سال اول دبيرستان شد . پس از اين که سال هاي تحصيلي اول و دوم دبيرستان را با نمرات عالي فارغ التحصيل شد کلاس سوم را آغاز کرد و به آخر رسانده مجددا جهت ثبت نام براي جبهه به مساجد و محل هايي که براي اين کار قرار داده بودند رفته و ايشان را ثبت نام کرده و خبر اين ثبت نام به ما داده شد و بعد از ثبت نام ايشان به مدت 45 روز جهت ديدن دوره عازم شهرستان کازرون شد و بعد از آمدن از کازرون قرار شد اول دي عازم شود در مدتي که در خانه بود و منتظر اعزام خود بود به علت بارداري مادرش بارها سعي کرديم او را از رفتن به جبهه منصرف کنم ولي نشد و حتي مادرش را تسکين مي داد و به او مي گفت: مامان اگر من رفتم و برنگشتم اگر پسر بود اسم من را روي او بگذار و اگر دختر بود نامش را زهرا بگذار بالاخره روز موعود و اعزام او رسيد مادرش براي بدرقه او مي خواست به مرودشت برود ولي او به دليل اين که مادرش باردار بود نمي خواست که او براي رفتنش گريه کند مخالفت کرد و به تنهايي رفت . از من و مادرش و برادرانش حلاليت طلبيد . و همه را بوسيد و يک وصيت ديگر کرد او در خانه 4 قناري داشت و به ما گفت: قبل از اين که خودم مثل قناري پرواز کنم قناري هاي منو آزاد کن تا پرواز کنند و در لحظه حرکت شهيدي را داشتند تشييع مي کردند و به من و مادرش گفت: شما هم مثل پدر و مادر اين شهيد باشيد و افتخار کنيد که من جبهه مي روم و از خدا بخواهيد من هم مثل اين شهيد پرواز کنم و شهيد بشوم و اگر در اين لحظه مادرش نتوانست تحمل کند و با گريه به اتاق رفت و او خداحافظي کرد و رفت . او در مدتي که در جبهه بود براي ما چند نامه فرستاد و از جايي که بود و يا اين که در کدام قسمت جبهه هست نوشته بود و هم چنين در اين نامه ها از ما حلاليت خواسته بود و در يکي از نامه هايش خبر داد که به يک عمليات مي خواهيم برويم و از ما خواست تا برايش دعا کنيم . او در گردان امام حسن (ع) بود . ما نيز نامه هاي فراواني براي او فرستاديم اما هيچ کدام از نامه هاي ما به دست او نرسيد و بالاخره او در عمليات کربلاي 5 به فرماندهي شهيد والا مقام خرازي در شلمچه شهيد شد و قناري ما پرواز خود را شروع کرد . در تاريخ 21/11/1365. بالاخره 4 الي 5 روز بعد از شهادتش او را به سيوند آوردند و در قطعه شهداء به خاک سپردند و من و مادر و برادرانش هميشه و در همه حال به او و شهداي اسلام افتخار مي کنيم . و خوشحاليم که خدا امانتي را که به ما داده بود به وسيله شهادت به خدا برگردانيم و اين افتخار ، عزت ، و سر بلندي ما را به دنبال دارد و اميدواريم که خدا ، پيامبرش و ائمه اطهار خصوصا آقا امام زمان (ع) و نايب بر حقش آيت الله خامنه اي از ما خشنود باشد . ان شاء الله خداوند همه شهداي اسلام و جنگ تحميلي را با سرور و سالار شهداء محشور گرداند . به اميد رستاخيز. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
با درود و سلام به رهبر كبير ايران (امام خمينى) و طول عمر حضرت آيت الله منتظرى وصيت نامه خود را شروع مى كنم. قبل از همه چيز هدف خود را از جبهه رفتن بازگو مى كنم و اميدوارم همه ماها مانند على اكبرها و امام حسين (ع) هدف داشته باشيم. هدف اصلى من عمل كردن به فرمان امام مى باشد كه رفتن جبهه واجب كفايى مى باشد. دومين مسئله از بين بردن و بيرون راندن و نجات دادن كشور عراق از اين صدام ملعون و ديوانه مى باشد و مى دانم در اين راه اگر كشته شوم به لقاءالله مى پيوندم اگر زنده بمانم قبر شش گوشه حسين و على اكبرش را زيارت مى كنم. اميدوارم همانطور كه من هدف و مقصد خود را شناخته و مى دانم برادران ديگر هدف و راه من را دنبال كنند و اسلحه از دست افتاده من را برداشته و پيكر بى روح صداميان را نشانه بروند و آنها را نابود كنند. خواهشى دارم كه اميدوارم آن را عمل كنيد اگر من شهيد شدم و جنازه من بدست شما رسيد آن را در دبيرستان گذاشته و ؟؟؟ دانش آموزان و مردم مرا ببينند و بدانند كه من هدف داشته ام و نمى خواسته ام در رختخواب غفلت بميرم، دعاى كميل و دعاى توسل را برپا داريد چون انسجام و اتحاد مى آفريند و متحدكننده مردم است و در خاتمه عرايضم اميدوارم پدر و مادر گراميم مرا ببخشند و دوستان و آشنايان مرا حلال و از خداوند متعال بخواهند كه اينجانب را ببخشد. به اميد ديدار حسين يا زيارت مرقد حسين. خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار. والسلام.