بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد مسيح نگهبان ؛ شهيد مسيح نگهبان در سال 1309 در گرمسير از توابع فراشبند فيروز آباد از ايل شش بلوکي از تيره کله لو در يک خانواده متدين و در چادري سياه رنگ،چادري به رنگ همان ظلم هاي شاهنشاهي ديده به جهان گشود و در آغاز زندگي خود با شغل پدري آشنا شد و زندگي عشايري را تجربه کرد تا شايد در آينده بتواند به اين وسيله امرار معاش نمايد. آن شهيد در سن 20 سالگي پدر و مادر خود را يکي پس از ديگري از دست داد و چون فرزند بزرگ خانواده بوده است بار سنگين آن بر دوش مسيح مي افتد. پس او مجبور مي شود تا اوضاع و احوال خود را با آن جامعه نکبت بار آن زمان وفق بدهد و با تلاش وصف ناپذير شايد بتوان براي خانواده امرار معاش نمايد. نامبرده در سن 25 سالگي با يکي از هم طايفه هاي خود ازدواج مي کند که در مجموع حاصل اين ازدواج پنج فرزند پسر و پنج فرزند دختر بوده است که دو پسر و دو دختر از اين خانواده در سال 1341 بر اثر عدم بهداشت و مبتلا شدن به مريضي جان باختند و اين خانواده متدين را در داغ خود نشاندند چند سال قبل از مرگ فرزندان شهيد مسيح نگهبان در روستاي سفله از توابع حسن آباد سرحد چهار دانگه به طور دائم سکونت مي گزيند و پس از چند سالي سکونت در آن روستا در سال 1356 به روستاي کوه سبز از توابع مرودشت تغيير اسکان مي دهد و در تاريخ 9/2/1357 در شرکت خارجي (کره اي) ؟؟؟ در طرح گسترش واقع در پتروشيمي شيراز به صورت پيماني شروع به کار مي کند و با پيروزي انقلاب اسلامي اين کارخانه نيز مانند ساير مؤسسات تعطيل مي شود و شهيد بيکار مي ماند اما چه باک که شرکت در ارزش هاي انساني انقلاب والاتر از معاش بوده و با اطمينان خاطر و ايمان محکم براي جبران مخارج خانواده با کارهاي مختلف مي پرداخت بعد از به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي آن شهيد در تاريخ 10/8/1360 در همان شرکت مذکور شروع به کار مي کند اما مگر مي توان طوفان را به سکون واداشت مگر مي توان باد را از حرکت باز داشت مگر مي توان دريا را به آرامش فرا خواند و مگر مي توان مسيح نگهبان را به معاش خواند و از هدف غافل کرد هرگز زيرا براي وي معاد و خدا والاتر از معاش ظاهري و ظواهر فريبنده دنيا است هميشه مي گفت:حيف است اين جوان ها از بين بروند و ما پيرمردها بي تفاوت باشيم و به فرزندان خود در مورد پشتيباني از انقلاب بسيار سفارش مي کرد تا اين که بالاخره از طريق طرح گسترش به بسيج شيراز جهت شرکت يک سلسله دوره آموزشي عازم کازرون شد و در تاريخ 1/6/1361 به باجگاه شيراز آمده و به مدت 18 روز آموزش ديده بود و بعد از پايان آموزش به مدت چهار روز به مرخصي آمده و از تمام خويشان و بستگان خداحافظي نموده و در تاريخ 28/6/1361 به پادگان عبدالله مسگر رفته و در تاريخ 2/7/1361 به قرارگاه کربلا و دو روز بعد به طرف خرمشهر عازم شده و از آنجا به عنوان ماموريت به شلمچه رفته و خلاصه پس از 9 روز اقامت در آن مکان در صبحگاه هجدهم مهر ماه سال 1361 در اثر برخورد خمپاره به پاي راست پشت و صورت وي مشرف به درجه رفيع شهادت مي شود و بنابر وصيت قبلي خود در امام زاده ايوب واقع در روستاي چمني از توابع مرودشت دفن مي شود. روحش شاد و يادش گرامي باد. والسلام