کنگره ملی شهدای استان فارس

جمعه 10 بهمن 1404
10:11
محمدرضا ابوطالب زاده

محمدرضا ابوطالب زاده

فرزند رحیم

تاریخ تولد
1345/6/2
تاریخ شهادت
1365/12/11
محل شهادت
قشم
محل تولد
فارس-شیراز
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
اصابت گلوله
نوع خدمت
ژاندارمری
عضویت
وظیفه
بسمه تعالي
مروري بر زندگي نامه برادر شهيد محمد رضا ابوطالب زاده
من که جان دادم ودر مجلس جانان رفتم
داني از بهرچه اين گونه شتابان رفتم؟
اهرمن خواست که آتش به زبورا ندارد
من سوي جبهه به امداد سليمان رفتم
راهي است که بايد پيمود وسفري است که بايد رفت،چه بهتر که در حال خدمت به اسلام وملت شريف اسلامي شربت شهادت نوشيدن،وبا سرافرازي به لقاءالله رسيدن واين همان است که اولياءمعظم حق تعالي آرزوي آن را مي کردند واز خداي بزرگ در مناجات خود طلب مي کردند.گوارا باد شربت شهادت بر شهداي انقلاب اسلامي. (امام خميني ره)
به هنگامي که اولين چکامه از خون نخستين شهيد تاريخ يعني هابيل بر زمين نشست ونسيم روح بخش الهي بر آن وزيدن گرفت وتخم شهادت در بستر زمين،بر روي لجنزاري از ظلم وخيانت قابيليان به رويش در آمد در طول مسير پرفراز ونشيب حرکت تاريخ پديده شهادت،چه حماسه ها که نيافريد وچه فرزنداني را که در مکتب خانه اش نپروريد واينک صحبت از يکي از پروردگاران مکتب عشق وشهادت است سخن از برادر محمد رضا ابوطالب زاده.در سال 1345 در خانواده اي مستضعف ديده به جهان گشود واز همان اوان کودکي با زجر واستضعاف آشنا شد ودرد مستضعفان جامعه را با رگ وپي خويش احساس نمود،پس از گذراندن دوران کودکي در سن 7سالگي در مدرسه قلعه شاهزاده بيگم شروع به تحصيل نمود وپس از دوران 5ساله ابتدائي جهت ادامه تحصيل به مدرسه راهنمائي آستانه قدم نهاد وي در تمام مراحل زندگي تحصيلي خود فردي کوشا،منظم ومفيد بود به طوري که کليه دست اندکاران آموزشگاه از وي رضايت کامل داشتند علاوه بر اين به علت تحمل سختي ها ومشقات زياد در دوران زندگي هميشه در تلاش بود که به طريقي به ديگران کمک نمايد به همين لحاظ وي در آموزشگاه در؟؟؟کارهائي که مي توانست انجام دهد کمال کمک ومساعدت را مي نمود به گونه اي که وي در بسياري از مواقع به کمک مستخدم مدرسه مي شتافت وبه او در کارها همکاري مي کرد.پس از اتمام تحصيلات راهنمائي ؟؟؟که مي ديد پدر ديگر توانايي کار کردن گذشته را از دست داده است با او به سرکار بنائي مي رفت ودر کنار آن به تحصيلات خود نيز مي پرداخت تا اين که اولين جرقه هاي انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره)زده شد وتظاهرات خياباني آغاز گرديد.در اين ميان او يکي از آن افرادي بود که در برپايي کليه تظاهرات پيش قدم بود ودر برخورد مردم با پليس به کمک مجروحان مي شتافت در همين زمان پدر محمدرضا نيز براي نشان دادن نفرت خود از رژيم منحوس پهلوي به سرکار نمي رفت وبراي امرار معاش خانواده اثاثيه ولوازمات منزل را مي فروخت وبا آن گذران زندگي مي نمود.پس از ورود اما به خاک گلگون کفن اسلامي ايران وبا شروع فعاليت هاي گروه هاي الحادي مختلف محمدرضا به بحث وارشاد با اعضاي اين گروه ها مي پرداخت تا اين که موفق شد به عضويت گروه مقاومت مسجد الزهرا درآيد وفعاليت هاي رسمي خود را در قالب يک بسيجي ادامه دهند شب تا صبح به نگهباني مي پرداخت ودر چندين مورد موفق به دستگيري دزدان وقاچاقچيان گرديد وآنان را جهت تحويل به ستاد عملياتي مي برد.پس از 9ماه فعاليت در گروه مقاومت مذکور وبا شروع جنگ تحميلي او جهت ادامه خدمت پربارتر سعي مي نمايد که به جبهه اعزام شود اما به علت کمي سن که 16سال بيشتر نداشت موفق به اين کار نمي شود زيرا وقتي مراجعه مي نمود به او جواب داده مي شد که امام دستور فرموده اند 16ساله ها فعلاً به جبهه اعزام نشوند واين براي محمدرضا بسيار ناراحت کننده بود.تا اين که وي شبي در حالي که در کنار طبق يکي از دوستان شهيدش خوابيده بود خواب مي بيند که امام از او مي خواهد که سيبي از درختي بکند وبه او بدهد او مي گويد سيبي از درخت کندم وبه امام دادم بعد امام فرمودند:ناراحت نباش من دستور داده ام که 16ساله ها هم به جبهه بروند وفردا صبح بود که اين دستور صادر گرديد ومحمد نيز با عشق فراوان شناسنامه خود را برداشته وجهت ثبت نام واعزام به جبهه در گروه مقاومت که خود عضو آن بود حاضر گرديد،او با تعدادي ديگر از دوستان خود در قالب گردان بلال تيپ محمد رسول الله.... به جبهه اعزام ومشغول انجام وظيفه شد او در عمليات فتح خرمشهر فعالانه شرکن نمود.محمدرضا تعريف مي کند که در ابتدا کمي مي ترسيدم اما همان شب در خواب ديدم که 5نفر بالاي سرم آمدند ويکي از آنان شمشير دولبه اي به دست داشت به من گفت:که(نترس ما با شما هستيم)وي فرداي آن روز با روحيه اي بسيار عالي به پيکار دشمن شکن خود ادامه داد تا اين که خرمشهر آزاد شد و او سرافراز به وطن خود بازگشت محمدرضا اينک 18ساله بود وي درهمين سن بود که ازدواج نمود او در همسر داري همچون ديگر کارهايش براي همسر خود فردي مهربان،لايق وکوشا بود او هيچ گاه از انجام فرايض ديني واجب ومستحب خود دوري نمي گزيد تا اين که تصميم گرفت به خدمت مقدس سربازي برود او در حالي مي خواست به خدمت مقدس سربازي برود که برادر ديگرش در حال خدمت نظام وظيفه بود وبه گفته فرمانده حوزه نظام وظيفه او مي توانست تا ترخيص برادر بزرگ تر به خدمن اعزام نشود اما او اين را نپذيرفت وبا اصرار زياد خود را معرفي نمود وجهت گذراندن دوره آموزش به پادگان جهرم اعزام گرديد پس از سپري کردن دوران آموزشي جهت انجام وظيفه به بندرعباس،ميانه،جزيره قشم ودرگاهان اعزام گرديد ويک ماهي در آن جا مشغول انجام وظيفه شد تا اين که در صبح گاه روز 11/ 12/ 1365 ساعت 35/ 3 دقيقه از خودروئي که به سرعت عبور مي نموده به طرف ابوطالب تيراندازي مي شود او در حالي که در کيوسک نگهباني مشغول پاسداري از منطقه تحت مراقبت خود بود مورد اثابت گلوله قرار مي گيرد وگلوله اي آتشين قلب رئوف ومهربان او را هدف قرار مي دهد وبا نوشيدن شربت نوشين شهادت به محبوب خود مي پيوندد وبه هدف والا ومقدس خود مي رسد.
روحش شاد وراهش پررهرو باد.بنياد شهيد انقلاب اسلامي براي بازماندگان آن شهيد عزيز صبرواجز جزيل طلب مي نمايد.ولسلام

بسم الله الرحمن الرحيم
وصيت نامه شهيد محمد رضا ابوطالب زاده
من محمد رضا ابوطالب زاده فرزند رحيم ابوطالب زاده عضو بسيج مسجد الزهرا قلعه شاهزاده بيگم عضو گروه مقاومت برادران وصيت مي کنم انشاءالله اگر پيروز برگرشتم با سرافرازي براي وطنم که به تلاشم در گروه مقاومت ادامه مي دهم اگر شهيد شدم به شما خانواده محترم مي گويم مادرم وپدرم برادرم وخواهرم براي من گريه وشيون نکنيد وبراي کوري چشم دشمنان پرچم سبزي هست آن را بالاي سر در خانه نصب کنيد از شما بازماندگان تقاضا دارم بعد از شهادت من پيرو دين واسلام باشيد وافتخار کنيد که هم چنين فرزنداني داشتيد که در راه خدا واسلام بدهيد ومادرم همين طور که ما در جبهه مي جنگيم شما هم در پشت جبهه تلاش کنيد وپيرو امام واسلام باشيد.من الله توفيق
فرزند کوچک شما محمد رضا ابوطالب زاده تيپ محمد رسول الله گردان 915گروهان 2
اين شعر هم تقديم به مادرم: مادر مهربان من مادر مهربان من گوش کن اين پيام من گريه نکن براي من