محمود احمدی ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))
فرزند محمد
تاریخ تولد
1334/05/01
تاریخ شهادت
1362/12/03
محل شهادت
جفیر
محل تولد
فارس - فراشبند
مسئولیت
فرمانده گروهان
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد محمود احمدي
يا ايتها النفس المطمدنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي.اي نفس مطمئن ودل آرام دار امروز به حضور پروردگارت باز آي که تو خشنود از نعمت او راضي واو راضي از توست بازآئي ودر صف بندگان خاص من در آي ودر بهشت من داخل شو.(قرآن کريم)
ما ميميريم تا به رنج ديدگان جامعه هاي فردا بگوئيم که زندگي در رفتن است نه به ناندن با لذت.
محمود:اي که عاشق وصال معبود بودي ودر راه او با بال وپرسوختي.
محمود:اي که شهامت سوختن را داشتي وطعم وصال را چشيدي اي که شجاعت از خود گذشتن را داشتي وبه کعبه معبود رسيدي.
اين بار سخن از مظلومي است که ما را به ياد اصحاب صفه مي اندازد اگر آن پا برهنگان روزگاري با شکم خالي اما روحي پرفتوح وايماني کامل ناصر دين خدا بودند امروز نيز در رکاب فرزند حسين(ع)نيز مستضعفان متقي تکرار همان حماسه ها را کردند وعليرغم آن که هميشه زورگويان مزدوارن-منافقان سعي داشتند تاريخ بسازند اين بار تاريخ با رهبري انساني ملکوتي وبا خون انسان هاي ناصردين خدا نوشته مي شود.محمود يکي از آن ياران صديق وپاکي بود که در راه وعده الهي که همان غالب شدن حزب عجين با خونش يعني حزب الله بود خون خود را تقديم کرد وصفحه اي از صفحات اين تاريخ مصور پبرهنگان را از آن خود کرد انساني که عشق به الله سراسر وجودش را مشتعل کرده بود وتمام علائق ووابستگي هاي پوچ دنياي مادي با تمام زرق وبرق ياراي اسارت جسمش را نداشت ومغ روحش متوصد فرصتي بود تا قفس جسمش را در هم شکند وپرواز ورجعت خود را آغاز کند وچه زيباست که اسماعيل وار به مذبح عشق رفتن تا با خون خود ادا رسالت کند پس برماست که رسالت الهي خويش را به انجام رسانيم وگمنامان تاريخ را به جامعه معرفي کنيم باشد که رهروي در طريقشان بپا خيزد ورسالت فلم واسلحه آنها را پاسداري کند.هنگامي که سايه شوم ستم شاهي همه جا را فرا گرفته بود وهرگونه نداي حق طلبي را در نطفه خفه مي کرد وجلادان ظاهربين به خيال خود سال ها مي توانند برگرده ؟؟؟؟؟تاريخ سوار شوند واز دسترنج ديگران ارتزاق کنند اما غافل از اين که در اين يوکابدهائي يافت مي شوند که انسان هاي موسي صفت متولد کنند تا دمار از فرعونيان درآورند در اين هنگام بود که در خانواده اي فقير وتهديست در زير سقف گلي دور از چشم زراندوزان وفرعونيان در محيطي دور از رفاه وتجمل مادي مادري نجيف با چهره اي سوخته با دست هاي پينه بسته متجلي رنج اما حاکي از هنمتي بلند واز چنين مادري فرزندي پا به عرصه وجود نهاد فرزندي که نگاه به چهره اش بيانگر واعلام کننده اين بود که من به دنيا آمدم تا با رنج وبلا دست وپنجه نرم کنم مادر نام فرزند خود را محمود نهاد هنوز چند سالي از عمر با برکتش نگذشته بود که دست تقدير الهي او را در اولين کوره آزمايش خود آزمود ومحمود پدر زحمت کش خود را از دست داد ودر اين زمان بود که رسالت مادرش سنگين تر مي شد از آنجا که هميشه مادرش سعي در تربيت صحيح او داشت در اين زمان بود که وي را روانه مکتب خانه کرد تا آنجا با قرآن ومعارف اسلامي آشنا شود به راستي که محمود توشه عقبي خود را از همان کودکي از قرآن گرفت به روح او جلا ومعنويت مخصوص بخشيده بود وعشق حق وراه حق را به خوبي از قرآن دريافت کرده بود محمود در مکتب خانه قرآن را به خوبي آموخت وسپس روانه مدرسه شد دوران ابتدائي را زماني شروع کرد که مادرش هم سرپرستي خانواده را بر عهده داشت وهم مسئول هزينه زندگي او دوران شش سال ابتدائي را با موفقيت پشت سرگذاشت ووارد مرحله راهنمايي ودبيرستان شد وسه سال را در فراشبند گذرانيد وسپس برايادامه تحصيل روانه شهرستان کازرون شد از آن جا که محمود فرزندي از طرفداران پابرهنگان حق بود ودر دامن مادري مذهبي با قلبي پاک تربيت شده بود در همان دوران تحصيلات دبيرستاني خود با سلاح قلم به جنگ با تنديس هاي نفاق وفحشاء ومنکرات رفتواين جا بود که مبارزه اين فرزند پاک عليه رژيم ستم شاهي شکل گرفت در آن زماني که فساد وتباهي وبي بندوباري سرو روي شهرها را در خود غرق کرده بود واکثريت جوانان واستعداد هاي پاک را دلقک هاي رژيم به انواع منکرات آلوده کرده بودند وبرپائي واقامه نماز وواجبات ديني را چيزي ارتجاعي تلقي مي کردند ومذهبيون وانسان هاي پاک را ؟؟ومرتجع مي ناميدند محمود اين انسان پاک در محيط دبيرستان امربه معروف ونهي از منکر را شعار خود قرار مي داد وبه ميدان مبارزه شتافت روحيه پاک توام با معنويت او باعث شد که ديگران(ياران)تنها نيز به او گرايش پيدا کنند ويک هسته مقاومت را عليه فحشا ومنکراتي که رژيم ستم شاهي خود عامل آن بود بوجود آورند در اين زمان بود که محمود ارتباط خود را با اين دژمستحکم الهي يعني جامعه روحانيت آغاز کرد او با روحانيون مبارزي که در خفاء مبارزه مي کردند پيوند دفاع از حق را بست سال هاي آخر دبيرستان او مصادف با جرقه هائي بود که مي رفت تا خرمن رژيم سفاک را در شعله هاي خود بسوزاند محمود نيز يکي از دلباختگان حق بود که در گوشه وکنار با کلام وپيام خود در روشنگري امت رنجديده مي کوشيد همچنان که شعله هاي انقلاب فروزان تر مي شد عشق وعلاقه او به امام ورهبرش هويداتر مي شد او مرد مبارزه وپيکار بود واز روحيه اي متعبد برخوردار بود اين روحيه ملکوتي ارتباطي عميق بين او وبزرگترين سنگر خودسازي يعني مسجد بوجود آورده بود که به او روح وهمتي بلند عطا کرده بود که در کوره هاي سخت آزمايش الهي بدر آيد او در سال 1357 که مبارزه حق طلبانه ملت به اوج خود رسيده بود موفق به اخذ ديپلم گرديد اما اين سال ها براي محمود سال هائي لذت بخش بود سال هاي مبارزه وپيکار حق عليه باطل بود در طول سال هاي 56-57 او با پخش اعلاميه امام وتکثير کتب وجزوه هاي اسلامي وارشاد وراهنمائي دوستان وآشنايان زمينه را براي پيروزي انقلاب مهيا مي کرد در سال 1356 هنگامي که در بهترين سنگر مبارزه اش يعني مسجد الزهرا قصد تشکيل کتاب خانه با کتب اسلامي (مذهبي وانقلابي)را داشت از طرف عوامل ساواک شناسائي شد وبعد از مدتي دستگير گرديد ولي چون مدارک کافي از وي به دست نياوردند بعد از چند روز بازداشت وي را آزاد کردند او همگام با سيل امت حزب الله در مبارزات شرکت کرد تا انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد اما از همان آغاز شعار او اين بود که يک انقلابي وفاداريش به انقلاب شرط است واين کلام حق را در مسجدهاي تعبدي خود يافته بود که راه حق گرفتاري دارد وبراين کلام مانده بود محمود اين انسان پاک شيوه جهاد را در دو بعد يعني جهاد اکبر وجهاد اصغر به خوبي دريافته بود ومنتظر اين بود که در کنار جهاد اکبرش که نقش را مهذب کرده بود در جهت بعدهاي ماده ومعنا وعروج به سوي حق واداي وظيفه به نسل انقلاب خود را مصروف انقلاب واهداف آن کند ودرست در اين انديشه بود که نداي پير طريقت برخواست که ما احتياج به جهاد سازندگي داريم ونيروهائي مي توانند وارد اين بنياد اسلامي شوند که ابتدا جهاد را از خود شروع کرده باشند ومحمود نيز از آن انسان هاي شيفته خدمتي بود که دور از تمام هياهوها ورياکاري ها به اين ارگان که عصاره سال ها مبارزه بود پاگذاشت او در اين نهاد دور
(بقيه متن موجود نمي باشد)
بسم الله الرحمن الرحيم . وصيت نامه برادر محمود احمدي .وصيت نامه اي که در تاريخ روز 27/11/60 در کارگاه جوشکاري جهاد سازندگي در محل کار خود نوشته ام . حرس ليلة في سبيل الله عزوجل افضل من الف ليلة يقام ليلها و يصام نهارها . يک شب نگهباني در راه خدا از هزار شب که نماز خوانند و روز آن را روزه دارند بهتراست اکنون که امواج خروشان درياي مواج اسلام سراسر گيتي را به رهبري امام کبير نايب مهدي زهرا قرار گرفته و آسايش و خوشگذراني ابرقدرتها را به تباهي کشانده مي رود که اسلام عزيز را به آنها تحميل کند و آنها از هر جهت چه از نظر اقتصاد و کمبودهاي سياسي و اجتماعي را به کشور عزيزمان ايران و جولانگاه شيران و دليران و چه از نظر اسلام را خوار و کوچک بشمارند و روزهاي سياهي را به رخ ما بکشاند اما کور خوانده اند . اما در اين جا احساس وظيفه مي کنم که بعد از 4 مرتبه مأموريت از طرف جهاديه آبادان و اهواز سفر کرده ام و در پشت جبهه و داخل جبهه از هيچ کوششي دريغ نکرده ام ولي آنقدر عشق نگهباني در سنگر آن نصف شبهائي که هر فرد مسلمان مي تواند با محبوب خود تنهائي را اختيار کند و خواست يک مومن را از محبوب بخواهد و دست به تضرع و سر به گريبان محبوب نهد همچون که يوسف عشق به زليخا را داشت و من اين وظيفه الهي را بر هر فرد مسلمان واقعي و خدا دوست مي دانم و اکنون سراپاي وجودم جبهه است و به ديگر برادران اين نصيحت را دارم که اگر در يک اداره دولتي و يا ارگان انقلابي کار مي کنند و مسئوليت شرعي اسلام را به عهده گرفته اند فقط کار براي خدا کنند نه به خاطر اقوميت و يا شخص باشد خدايا به من زيستن عطا فرما که بتوانم وظيفه شرعي خود را به نحو احسن انجام دهم و ايماني به من عطا کن که هيچ خللي در آن نباشد . در پايان از خداي متعال و منان خواستارم که محبوب عزيز ما امام خميني را از تمام وجود بليات و توطئه ها مصون و محفوظ بدارد و خدايا اگز شهادت نصيب من کني من به تمام آرزوهاي خود دست يافته ام و از برادران بسيج و سياهي مي خواهم که اگر شهيد شدم بدن مرا کربلائي علمدار غسل دهد اگر شناخته نشدم و اگر شناسا شدم مرا با همان لباس خوني داخل قبر گذاريد چون جوان هستم به مادران و خواهران بگوئيد به جاي گريه و سر و صدا شادي کنيد مانند جواني که مي خواهد عروسي کند . خدايا از تو مي خواهم که اسلام عزيز را در گرو خون جوانان پيروز سرفراز بدار و راه کربلا را براي تمام مسلمانان جهان باز کن در پايان من از آنهائي که حزب الله را کوچک مي شمردند و سر ستيزه با آنها داشتند گله دارم به جاي اينکه خود يا آنها همکاري کنند مخالفت مي کردند همين افراد حزب الله بودند که در جنگ تنگاب جلو آن ضد خلقي و ضد همه چيز خان را سد کردند و خدا را شکر که جلو اطرافيان او را هم گرفتند و نگذاشتند که توطئه برپا کنند من به برادران و خواهران نصيحت مي کنم که همه حزب اللهي مي باشند و در راه خدا گام بردارند . در پايان ، خدايا خدايا تا انقلاب مهدي ترا به جان مهدي خميني را نگهدار . والسلام من اتبع المهدي . به اميد پيروزي اسلام بر کفر جهاني آمريکا خصوصا صدام .