کنگره ملی شهدای استان فارس

سه‌شنبه 13 مرداد 1405
16:48
مسلم استادزاده

مسلم استادزاده ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند غلام حسین

تاریخ تولد
1346/06/01
تاریخ شهادت
1366/04/29
محل شهادت
سومار
تحصیلات
ابتدایی
محل تولد
فارس-کازرون
وضعیت تأهل
مجرد
مسئولیت
رزمنده
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد بزرگوار مسلم استاد زاده . شهيد مسلم استاد زاده در تاريخ 1/6/1346 در شهر کازرون به دنيا آمد . مادر شهيد مي گويد هنگام دنيا آمدن اين فرزند حال خاصي داشته و بيشتر از فرزندان ديگر خوشحال بوده چنان چه احساس مي کرده اين فرزند با بقيه فرق مي کند . شهيد مسلم استادزاده تا کلاس چهارم دبستان درس خوانده ، و با نمرات خوب قبول شده و علي رغم علاقه به مدرسه به دليل موقعيت ضعيف خانوادگي موفق به ادامه تحصيل نشد . او براي کمک به خانواده مشغول به کار شد و در شغل هاي گوناگون کار مي کرد قبل از رفتن به سربازي شغل او قنادي بود . ايشان علاقه شديدي به موتورسواري داشت .ايشان در سن 17 سالگي به طور داوطلب به سربازي رفت ، چون او همراه برادر بزرگتر به سربازي رفت در روز حرکت يکي از اقوام او را صدا زد و از او خواهش کرد که به خدمت سربازي نرود تا اين که برادر بزرگتر خدمت کند اما مسلم قبول نکرد و از در طرف راننده سوار ماشين شد و به خدمت رفت . مادر شهيد مي گويد او عشق فراواني به خدمت سربازي داشت و روزي که دفترچه خدمت گرفت بسيار خوشحال بود . شهيد مسلم استادزاده 18 ماه خدمت کرد و هر بار با خوشحالي به مرخصي مي آمد او به دليل علاقه وافر به مادر خود در شب آخر مرخصي در کنار مادر خود مي خوابيد و هر بار با برادر خود به مرخصي مي آمد و بر مي گشت . محل خدمت ايشان سومار بود .مادر شهيد مي گويد بار آخر مرخصي مسلم با هميشه فرق مي کرد برخلاف هميشه کليد موتور و در اتاق را به مادر مي دهد و از او مي خواهد صبر داشته باشد مادر مي گويد وقتي صورت او را بوسيدم گريه مي کردم و مسلم گفت مادر تو که از حالا مي خواهي گريه کني انگار که مي دانست ديگر برنمي گردد . بعد از رفتن سه نامه از مسلم دريافت کردم.مادر مي گويد در آخرين بار نامه نوشتم که خط قرمز بر روي آن کشيده شده بود و برگشت خورده بود . دايي مسلم هم مي گفت :نامه آن ها هم همين طور شده بود گويا مسلم ، آن زمان شهيد شده بود و خانواده بي خبر بوده اند . مادر مي گويد : در اواخر قبل از اين که خبر شهادت را به او برسانند خيلي احساس تشنگي مي کرد . مي گفت با خود مي گفت چه خبر شده که من مي سوزم از تشنگي . يک روز قبل از اين که مسلم را بياورند به بازار رفتم تا مقداري خريد کنم احساس مي کردم همين روزها به مرخصي مي آيد . در کوچه چند زن با هم در مورد سربازي با هم صحبت مي کردند از آن ها سئوال کردم از سربازهايتان خبر نداريد گفتند همه ي همرزمان ما شهيد شدند . مادر مي پرسد از فرزندان من مسلم و محمد علي استادزاده خبر نداريد . يکي از زن ها مي گويد خدا خوشحالت کند . مادر مي گويد ديگر حال خود را نفهميدم و با سرعت به خانه برادرم رفتم . مادر بزرگ مسلم پيش دايي او زندگي مي کرد و قرار بود آن روز چشمش عمل شود . در اين هنگام دايي مسلم از راه رسيد و با ناراحتي در اتاق نشست و قليان را از مادر گرفت و شروع به کشيدن کرد و به خواهر گفت بلند شو تا تو را به خانه ببرم مادر امروز عمل نمي کند مادر مسلم مي گويد چرا دايي با دو دست بر سر خود مي زند و مي گويد هر چه امر خدا بود شد مادر شهيد مي گويد کدام يک را فداي علي اصغر (ع) دادم دايي مي گويد همان که 6 ماه پيش براي او پيش بيني کرده بودند . دايي و مادر به خانه شهيد رفتند تا همه اقوام و خويشان و همسايه ها همه در خانه شهيد هستند .مادر مي گويد همسايه را صدا زدم و خواستم همه چيز را مهيا کنند براي عزاداران اما قبل از گفتن من دايي شهيد همه چيز را آماده کرده بود و به خانه آورد . مادر مي گويد بعد از شهادت فرزندم خيلي بي تابي مي کردم تا اين که سه ماه از شهادت خواب ديدم که مسلم آمده و من گريه مي کنم و به او گفتم مادر هم در شکمم سوختي و هم در دنيا سوختي ( مادر زماني که مسلم را هفت ماه در شکم داشته آب جوش روي شکمش ريخته و سوخته و همه مي گفتند اين فرزند سالم به دنيا نمي آيد ) مسلم در خواب به او جواب مي دهد مرا نگاه کن من سالم هستم و نسوختم ( مسلم در دوران جنگ به دليل خوردن خمپاره در ماشين و آتش گرفتن ماشين و سرنشينان به شهادت رسيد . ) مسلم در خواب مي گويد مادر اين قدر بي تابي نکن اگر مزار مرا هم طلا بگيري ديگر فايده اي ندارد اين قدر گريه نکن بعد از آن مادر مي گويند انگار آرامش به من داد کمي آرام تر شدم . سه چهار ماه بعد مادر مي گويد خواب ديدم در قبرستان مسلم را ديدم که جاي قبر من و پدرش را به من نشان داد . شهادت سعادت است اين باعث افتخار من است که مادر شهيد هستم من اگر پسرم را از دست داده ام در راه علي اصغر داده ام من از کودکي بچه هايم را با خون دل بزرگ کردم چه زحمت هايي که کشيدم چه شب هايي که مريض مي شدند و من تا صبح به بالين شان بيدار مي نشستم جنگ که شد مسلم تقريباً 15 ساله بود مي گفت مادر کاش من بزرگ تر بودم تا به جبهه مي رفتم گفتم مادر برو کمک هاي ديگر کن مي رفت به مسجد و مي گفت هر کاري مي توانم بدهيد انجام دهم تا زمان خدمت مسلم فرا رسيد او با جان و دل به جبهه رفت خيلي خوشحال بود که مي تواند به جبهه برود و کمکي به انقلاب و اسلام کرده باشد هميشه مي گفت مادر در هيچ موردي نمازت را ترک نکن و دعا به جان رهبر کن و دعا کن تا ايران پيروز شود و صدام و صداميان نابود گردند در صحبت هايشان مي گفت مادر جان اگر من شهيد شدم زينب گونه باش و دشمن را شاد نکن هميشه مي آمد در کنارم مي نشست و مي گفت مادر بيا شعر برايت بخوانم. مادرا چشم انتظار جوان ها ، جوان ها تو دامن بيابون ها . اي خدا کي مي شود راه کربلا را باز کنند ، تا که اين امت غم ديده را سرافراز کنند . شنيدم آه و ناله اي ، آه و ناله پير دل شکسته ، گفت نامه پسرم . پسرم نور دو چشمان ترم ، اي پسر من پدر پير توام ، پدر پير زمين گير توام . روحش شاد و راهش پر رهرو باد . والسلام .
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید