بسم رب الشهداء و الصديقين
شهيد نامدار حاتمي مطلق فرزند منوچهر در سال 1348 هجري شمسي در روستاي خور دشتک سياه از توابع فراشبند که در آن زمان عشاير نشين بود در خانواده اي بسيار ساده و فقير ديده به جهان گشود .شهيد نامدار متولد منطقه اي گرمسير خشن و بي رحم با مردمان سخت کوش و اميدوار به خداي خود بودند . او در کنار خانواده و مردماني پاک و ساده دل و بي آلايش بزرگ و بزرگتر شد .محيط اجتماعي دوران کودکي او با بي سوادي ، فقر ، ستم و استبداد سلطه ي خارجي و استعمار آميخته بود . وي در سنين هفت سالگي با عشق و علاقه پا به دبستان عشايري که نخستين بار در منطقه افتتاح شده بود گذاشت . نامدار با حس کنجکاوي و شور و هيجاني که در وجود خود احساس مي کرد دوران ابتدايي را با موفقيت به پايان رسانيد . پس از چندي با افزايش مشکلات و اوج گيري فقر ، خانواده نامدار براي تداوم بخشيدن به زندگي و رشد و شکوفائي فرهنگ و استعداد فرزندان به شهرستان شيراز عزيمت کردند و شهيد نامدار دوره راهنمايي را سپري و بر عقايد مذهبي ، شرف و پاکدامني و استواري ايمان خود مي افزايد و در صدد آن بر مي آيد که با مشورت خانواده ي خود به زادگاه مادري خود برگشته و همان زندگي ساده و بي آلايش خود را به ياري خداوند منان ادامه دهد او تعطيلات تابستان همکاري و هميار خانواده ي خود بود و در تمام زمينه ها از هر راه ممکن و غير ممکن براي پيشرفت و تسهيل اقتصاد خانواده تلاش و کوشش چشمگيري داشت .وي در مهرباني و دلسوزي به خانواده و اقوام بي نظير بود . فردي آرام و بي آزار اما متفکر بود . وقتي که از تفکرات آن سئوال مي شد در وحله اول مي گفت : من مديون پدر و مادر خود هستم ، چگونه مي توانم جوابگوي شکايات پدرم که هر شب از خستگي کار و درد پا مي نالد باشم . انديشه ها و افکار بسيار عميق و تجسس او دربار ي ائمه اطهار هر روز بر عشق و عقايدش مي افزايد در کوچکترين فرصت در هر تجمعي شرکت و به بحث و مباحثه ي ديني مي پرداخت و هر سئوالي را دانسته و ندانسته مي پرسيد و مي گفت آنقدر به اين بحث ديني علاقه مندم که ؟؟؟ آن قادر نيستم توصيف نمايم .اين از برکت انقلاب اسلامي بود که جوانان ما را از خواب غفلت بيدار نمود و به تک تک آنها افتخار مي کنيم . وي پس از پايان دوره ي راهنمايي وارد دوره متوسطه در رشته ي علوم تجربي دبيرستان قاموس فيروز آباد مشغول تحصيل گرديد . موفقيتهاي پي در پي او در کلاس از زحمات شبانه روزي او حکايت و ثمره پيروزي خود را آشکار مي کرد و هيچ گونه شک و ترديدي براي ما نبود و در همين دوران دبيرستان بود که سيل خروشان تيپ قلبش ايمانش و اعتقادش را به سوي جبهه هاي حق عليه باطل کشاند و براي تکميل نمودن جمال و کمال خود پا به ميدان نبرد گذاشت تا در فتوحات رزمندگان هم سن و سال خود شرکت تا حسرت غيابي خود را در جبهه ها نچشد تا به جهان و جهانيان و کودکان و غاصيان مرز و بوم اسلامي درس شرافت و مردانگي را بياموزد و آنها را در تکاپوي ميثاق وادار تا انگشت حيرت و حسرت به دهان بگيرند . اين است نشانه ي ايمان و علاقه به امام و انقلاب وعشق به حسين عليه السلام . خوش به حال آنها که رموز نهفته در مجودشان را ناگفته و داوطلبانه در آرامترين و روشن ترين و بي جنجال ترين فضاها نثار ناموس و وطن و از همه بالاتر ؟؟؟ دين خود نمود . شجاعت ، شهامت را نصيب خود نمودند .چنان در جبهه ها غرق شور و عشق بودند که هيچ زخمي را بر پيکر خود احساس نمي کردند و تا آخرين نفس جست و خيز مي زدند تا پيروزي را به ملت قهرمان کشورشان به ارمغان بياورند .روحشان شاد و گامهايشان پر صلابت باد ، اميدواريم در روز قيامت شفا خواه ما باشند .سرانجام در تاريخ 23/9/1366 در جزيره مجنون به درجه رفيع شهادت نائل گرديد . روحش شاد و يادش و نامش گرامي باد . والسلام