بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه پاسدار شهيد صفدر عاليشوندي
شهيد صفدر عاليشوندي در تاريخ دوم فروردين1326 در محله قديم فراشبند در خانواده اي فقير اما مذهبي ديده به جهان گشود دوران طفوليت را در دامان پدرومادري مهربان سپري کرد ودوران کودکي را در کوچه قديم فراشبند گذراند او که علاقه زيادي به پدرومادر داشت وبه اظهارات پدر از همان کودکي علاقه فراواني به علوم قرآني داشت وخانواده را وادار کرد که او را به مکتب خانه بفرستند در کنار آن از درس مدرسه هم غافل نبود با توجه به اين که در ان زمان در آبادي هاي کوچک در دولت اهميت به تحصيل نمي داد وامکانات کمتري بود او توانست دوران ابتدايي را به پايان برساند به علت کمبود امکانات وفقر مالي خانواده نتوانست ادامه تحصيل دهد ولي درس قرآني را در همان مکتب خانه هاي قديم به پايان رساند وتوانست قرآن را به سبک قديمي ختم کند دراين موقع رسيد به سن نوجواني واحساس مي کرد خانواده از نظر مالي دچار مشکل فراوان هستند به کارگري مشغول شد در فراشبند تا کمکي به اقتصاد خانواده کرده باشد مدت زيادي مشغول کارگري بود چون در فراشبند در فصل گرما کار کردن زياد سخت بود وکار زيادي در منطقه نبود جهت کار به شيراز سفر کرد ودر آنجا مشغول کار بود که ساختمان دانشکده علوم پزشکي شيراز ثمره دست رنج شهيد عاليشوندي است مدتي را در آنجا مشغول کار بود تا اين که به فکر ازدواج افتاد از يک خانواده متدين ومذهبي زني اختيار کرد که ثمره اين ازدواج 3فرزند پسر ويک دختر است او به تربيت فرزند اهميت فراوان مي داد که نتيجه تربيت فرزنداني صالح وبا تربيت است که تحويل جامعه داده است زندگي را با کارگري ادامه داد شهر فراشبند در آن زمان برق نداشت يک موتور برق کوچک به فراشبند دادند با اين که در آن زمان به شدت مخالف رژيم شاهنشاهي بود اما خدمت به مردم را دوست داشت وسراز پا نمي شناخت شبکه گذاري برق در کوچه ها ونصب ستون وسيم کشي کوچه ومعابر را خودش شروع کرد وشبکه هاي قديمي در بعضي ازکوچه هاي شهرگواه اين زحمات فراوان اين شهيد وارسطه است نصب شبکه به پايان رسيد موتور برق نصب وراه اندازي شد که مردم از اين کار خداپسندانه اين عزيز بسيار خشنود شدند وخودش که ثمره اين کار را مشاهده کرد بسيار خوشحال بود که اين شهر از تاريکي نجات پيدا کرده بود اما هنوز تاريکي بزرگي برشهر حاکم بود که عاليشوندي بسيار ناراحت بود وآن سايه شوم حکومت ستم شاهي بود مخفيانه مبارزه مي کرد با حکومت در سال هاي 56-57 که انقلاب به اوج خود رسيده بود با توجه به سواد ابتدايي که داشت اما فهم بالاي در درک مطالب وبيانات حضرت امام خميني(ره)داشت.انقلاب با تلاش صفدرها به پيروزي رسيد براي پايان ناآرامي ها وکنترل شهر از دست خوانين وافراد شرور که سعي در بي نظمي داشتند به کمک ژاندارمري که تازه تسليم نيروهاي مردمي شده بود به عنوان جوان مرد مشغول خدمت به امنيت شهر شد وچند سالي در آنجا به اين کار اشتغال داشت در درگيري با خوانين محلي در تنگاب شهرستان فيروزآباد شرکت کرد با شروع جنگ تحميلي به عضويت سپاه پاسداران درآمد در عمليات هاي متعددي شرکت داشت از جمله آنها در لشکر المهدي گردان الفتح که همرزمانش تعريف مي کنند در گردان براي بچه هاي که سن وسال کمي داشتند مانند پدرومادر بود پدر به اين معني که در مشکلات آنها را ياري مي کرد وهم فکري مي کرد مادر به اين معني که مخفيانه لباس بچه ها را مي شست وخشک مي کرد براي افرادي که روزه مي گرفتند غذا درست مي کرد.در سال 1367 نوزدهم فروردين در سنگر کمين براثر ترکش خمپاره شهيد شد ودر مدت 48ساعت جسد مطهرش مفقود بود که با تلاش بچه هاي گردان پيدا شد وبه پشت خط منتقل شد ودر تشييع جنازه با شکوهي در گلزار شماره 2شهدا به خاک سپرده شد.روحش شاد ويادش گرامي باد