بسم الله الرحمن الرحيم .
زندگينامه شهيد عبداله احمد دخت .
سخن از شهيدي ديگر است ، شهيد عبداله احمد دخت ، توفنده اي که هيچگاه از پاي ننشست و مردانه جنگيد و مردانه شهيد شد . شهيدي که تا چون او و تا چون آنها در صحنه انقلاب حضور دارند اسلام را و انقلاب را خدشه اي وارد نخواهد شد . برادر شهيد عبداله احمد دخت يکي از رهروان راه حق و حقيقت بود که نداي رهبرش خميني عزيز را شنيد که به قصد نجات مستضعفين از زير بار مستکبرين و تداوم انقلاب اسلامي برسرتاسر جهان طنين افکنده بود و چه خوب جوابگوي اين نداشد ، با ايثار خون ، نثار خون بر راه خونين . برادر شهيد عبداله احمد دخت در ارديبهشت ماه سال 1325 در شيراز متولد و پس از دوران طفوليت به دبستان روانه شد . عبداله داراي نبوغ فکري عجيبي بود و در همان سنين کم نيز کارهاي دستي و وسايل ابتکاري قشنگي درست مي کرد که همکلاسيها و دوستان خود را به حيرت وامي داشت . وي پس از پايان کلاس هشتم دبيرستان ترک تحصيل نمود و مشغول کار شد و شبها نيز به کلاس شبانه مي رفت هميشه در بين دوستان و خانواده بخاطر داشتن صفات نيک و اخلاق شايسته و دلسوزيهائي که براي اطرافيان و دوستان خود انجام مي داد مورد تعريف و تمجيد قرار مي گرفت . و هميشه از رفتار و صفات خود او به نيکي ياد مي شد . عبدالله به ورزش علاقه زيادي داشت و در بيشتر رشته هاي ورزشي شرکت مي کرد و اوقات بيکاري خود را به تمرين وزنه برداري مي پرداخت .و در آن راه نيز موفق بود و چند بار در تيم وزنه برداري جوانان شيراز به مقام قهرماني رسيد . عبداله در سن 18 سالگي به سبب علاقه شديد به کارهاي رزمي و نظامي وارد ارتش شد و دوره هاي نظامي را با موفقيت پشت سر گذاشت و تمامي خدمتش راکه حدود 17سال بود خارج از شيراز و در شهر باختران و شهرهاي مرزي خوزستان گذراند . درکارهايش بخاطر داشتن ايمان قوي و اعتقادات مذهبي و تعهدات اخلاقي و پاک بودن به تمام معني موفق و پيروز بود . خدمات عبدالله پس از پيروزي انقلاب اسلامي در خور تحسين بود و با وجوديکه بيشتر دوستانش به شهرهاي خود منتقل شدند ولي عبدالله با ماندن خود در شهرهاي مرزي خوزستان دين خود را به امام و امت ادا نمود . و با وجوديکه در روزهاي اول جنگ به علت بيمار بودن در بيمارستان اهواز بستري بود با شنيدن خبر حمله عراق و تجاوز به ايران بر خلاف ميل پزشکان ، بيمارستان را ترک گفت و خود را به خط مقدم جبهه رساند و همراه ياران و همرزمانش به مقابله با دشمن کفر پرداخت و تا آخرين نفس براي بيرون راندن دشمن کفر صدامي از تلاش و کوشش دست برنداشت . عبدالله ازدواج کرده بود وسه فرزند که يک دختر و دو پسر دارد و با خصوصياتي که هم اکنون در روحيه همسر و فرزندان نامبرده به چشم مي خورد مي توان گفت : که ادامه دهنده راه پدرشان خواهند بود . انشاء الله . رفتي و چشم و دل ما شده خون از رفتنت ، مانده در خاطره ما شيريني هر سخنت . اي تو شهيد راه حق گر چه هميشه زنده اي ، اما شکست قامت و دل از رنج نبودنت . شهادت چه زيبا و پرمعناست . جهاني از شوق و شور ايثار در اين کلمه جذاب نهفته است ، مي دانيد شهيد کيست ؟ شهيد آن انسان برتري است که براي عشق و ايمان به خدا و زنده کردن ارزشهاي والاي انساني جان عزيزش را ايثار مي کند . جهان ماده و ماديات براي روح بزرگ شهيد تنگ و کوچک است . شهيد با فداکاريها و دلاوريهايش خود را از يان قفس رها مي سازد و به جهان وسيع و نوراني آخرت پرواز مي کند و زنده و پيروز و جاويد در بالاترين مقامهاي يک انسان در بهشت در نزد پروردگار و آفريننده اش روزي مي گيرد . آنچه افتخار ملت ماست و چشم همه جهانيان را خيره ساخته تغيير انسانهاست . انقلاب از انسانهاي عادي مجاهداني ساخت و به آنها شناخت حق و راه صحيح را اعطا مي کند . مبارزه و جانبازي شهيدان نمونه بارزي از اين مطلب است ، درخت سرسبز انقلاب با خون همين شهيدان بارور شده و نهال ايمان در مزرعه سبز عدالت کاشته و در سرزمين مهر در قلب انسانهاي پاک مي رويد و هر روز بدست لاله اي از خطشه خون آبياري مي شود . شهيد واژه نيست ايمان و خون در تاريخ گذشته ، حال و آينده مي باشد و در رگ انساني مومن ، معتقد و پاک مي جوشيده و اسطوره اي از تبارمحمد و ايمان به مسلکش بوده و اگر روزي بخواهيم از آينده به برهه اي که اکنون در آن زندگي مي کنيم بنگريم ، روزهاي اين دوران ستاره هاي درخشان تاريخ هستند و مردان و زنان ، انقلاب حماسه آفرينان تاريخ ما و بدون شک درسهايي به نسل امروز و آيندگان مي دهد که در تاريخ بشر بي همانند خواهد بود . ستوانياردوم عبداله احمد دخت يکي از هزاران شهيدي بود که در خط خونرگ جنوب کشورمان در مبارزه با اجانب کفار و براي باز پس گرفتن شهر خون ، شهر حماسه و شهر شهيدان گلگون کفن در منطقه جنوب پادگان حميد و شمال خونين شهر در دشت حسينيون شهيد و به لقاء الله پيوست . عبدالله جان خود را نثار اسلام و ميهن عزيز ايران کرد و با خون خود درخت اسلام را آبياري نمود . عبداله گلي از گلستان سرخ حسين ، با قلبي از ايمان و سرشار از نيروي لايزال الهي بود و همواره پاسدار افاقي انقلاب و تمام وجودش از آن انقلاب و براي هدفش بود وي لاله اي بس سرخ خونين در لابلاي اصالتش مي پرورانيد و عشق به شهادت او در نزد خدا گوياي اين همه علاقه عجيب و باور نکردني را در سر مي پروراند . عبداله به ظاهر از ميان ما رفته است ولي با کارها و فداکاريهائي که در مدت عمر خود و مخصوصاً در مدت 22 ماه جنگ انجام داد نامش را براي هميشه در بطن تاريخ به ثبت رساند و تا ابد جاودان خواهد ماند . او روحيه اي دشت به بلندي کوههاي الله اکبر که در فتح آن شرکت و ايماني به درازاي دشتهاي حسينيون که در آنجا شهيد شد .عبداله از همان روزهاي اول جنگ در خط مقدم جبهه جنوب کشور مان خدمت مي نمود و در اين مدت به همه جا قدم گذاشت ، از دشت آزادگان تا بستان و از الله اکبر تا سونسگرد و از حميديه تا به شوش و آخر هم در مناطق هويزه و پادگان حميد و در نزديکي خرمشهر شهيد شد . اي کاش کمي ديرتر ، چون خرمشهر راخيلي دوست مي داشت و به آن عشق مي ورزيد و مي بايستي فتح آنجا را مي ديد که خود هم در آن سهم داشت ولي با شهادتش نتوانست همراه ياران و همرزمانش وارد شهر شود و پيروزي بزرگ را ببيند . ولي شهيد زنده است و روحش چون کبوتري سفيدرنگ بر پهناي آسمان بيکران و اقيانوس پرموج پرواز مي کند . پس بلاشک فتح خرمشهر را ديده است ، عبدالله زندگيش را از خود نمي دانست و آن را وقف اسلام و وطنش ، ياران و همرزمانش ، همسر و فرزندانش و همه و همه کرده بود و هميشه در زندگي مدام در تلاش بود و هيچگاه از پاي نمي ايستاد و مردي خستگي ناپذير ، متعهد و با ايمان ، وطن پرست و غرورافرين و هيچوقت از شکست صحبت نمي کرد و هميشه سرشار از شوق و شور و اميدواري ، اميد به الله ، اسلام و به ميهن ، خانواده اش مي گويند : وقتيکه بستان را از دشمن باز پس گرفته بودند و بعد از مدتي که مرخصي آمد از او سئوال کرديم که عراقيها در مدتي که در شهر بستان بودند چه مي کرده اند ، اشک در چشمانش حلقه مي زد و غرورش اجازه نميداد که کارهائي را که صداميان در آن مدت انجام داده و ظلمهائي که روا داشته بودند براي ما توضيح دهد و عبداله هميشه از رشادتها و غرور آفرينيهاي سپاه اسلام صحبت مي کرد و وقتي هم که چند روزي به مرخصي مي آمد فقط جسمش اينجا بود و روحش هميشه در جنوب و در جبهه پرواز مي کرد و يک لحظه از جنگ دور نبود و به فکر پيروزي نهائي بود . عبداله هيچوقت از ايمانش دور نمي شد و طبق صحبتهاي دوستان و همرزمانش در سخت ترين شرايط و درگيري به عبادت و راز و نياز با خدا بر ميخواست و از نمازش يک لحظه غافل نمي شد و وقتي که هم شهيد شد وسايل وي که همگي با خون پاکش آميخته شده بود عبارت بودند از : يک جلد قرآن مجيد کوچک و عکس رهبر و مريدش امام خميني و مهرنماز و داخل پارچه اي کوچک سبز رنگ مقداري تربت و عکس همسر و سه فرزندش که مي توان گفت به همه آنها عشق مي ورزيده . عبداله رفت و يادش با بهاري چون دوران شکوفه هر لحظه تندتر فرامي رسد و هر تک شکوفه اي که از درخت سبز عدالت برزمين فرود مي آيد عطش گرم زمين کم تر مي شود و عمق سياهش لبزيز از گودال رفع تشنگي است او همچون پرستوئي کوچ کرد و بالهاي آرام و قشنگش نظاره گر رفتن بود وبه اين مي انديشيد چگونه طي کنم زمان رفتن را ، چگونه ترک کنم عزيز خسته را . و اينک قناريهاي قشنگش در جولانگاه سخت جدايي در قفس زيباي تنهائي سپيده رابه شام و شام را به افق طلايي خونين مي گذرانند . و خود را سرگرم به همه و با ياد عزيز از دست رفته مي کنند ، تا شايد اين اتفاق عبور موجي کوتاه در دل درياي عظيم غمها باشد ، ولي نيست و اينک اي واژه خونين شب سرخ ما با کدامين کلام نام زيباي تو را در غمکده خويش بياراييم ، و به رحمت آرامش بخشيم ، مگر در آسمان بجز ستاره سهيل با نور فراوان تکش يکتاز نيست ، تو هم در زمين چون سهيل شبهاي پرفروغ ،تک تاز رفتي و يکي بودن را در خود خلاصه کردي و ما با نامت اي طلايه دار صبح خونين جمله ها و حرفها ساختيم و تو را همچون از تبار حسين در قلبمان آويختيم . روحش شاد و يادش گرامي.