کنگره ملی شهدای استان فارس

پنج‌شنبه 9 بهمن 1404
19:27
رضا پورخسروانی

رضا پورخسروانی

فرزند عباس

تاریخ تولد
1343/03/17
تاریخ شهادت
1364/10/29
محل شهادت
فاو
محل تولد
فارس - شیراز - شیراز
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
رزمنده
نحوه شهادت
ترکش
نوع خدمت
سپاه
محل دفن
-
عضویت
کادر ثابت
بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه برادر شهيد رضا پورخسرواني : روز در صبحگاه 17 خرداد ماه 1343 اين فرزند پا به عرصه گيتي نهاد و چون از قبل نام او انتخاب شده بود اسم او را رضا نهادند يکسال و اندي بعد پدر و مادر به اتفاق رضا به زيارت ثامن الائمه حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام رفتند زماني که مشغول زيارت بودند ، رضا با اينکه بيش از يکسال و نيم نداشت چنان ضريح را محکم مي گيرد که پدر وحشت مي کند دست او را بکشند زيرا بقدري ضريح را محکم گرفته بود که به آساني نمي شد آنرا جدا کرد و در آن موقع مردم که اين را مي بينند با صلوات بطرف رضا مي آيند که در آن موقع متولي حرم بچه را از ميان جمعيت به بيرون مي برد زماني که بچه را به خانه مي برند و لباسش را عوض کردند با کمال تعجب جاي پنج انگشت سبز را در کمر رضاي عزيز مي بينند . رضا پس از ورود به دبستان و گذراندن دوره ابتدايي با وجود سن کم از شرکت در کلاسهاي قرآن و جلسات و محافل مذهبي و ديني غافل نبود . در زمان اوجگيري انقلاب اسلامي در سال 56-57 به صورت گسترده اي در تظاهرات و فعاليتها شرکت داشت که بارها به دست دژخيمان شاه مودر آزار و اذيت قرار گرفت و از فعاليتهاي ايشان مي توان تشکيل کتابخانه کوچکي در اتاق شخصي ايشان در منزل نام برد بعد از پيروزي انقلاب اسلامي مي پرداخت و شبها از دستاوردهاي انقلاب پاسداري مي نمود . در زمان اوجگيري نفاق منافقين و درگيريهاي موجود همچون ستوني آهنين در مقابل اينان ايستادگي مي کرد و حتي در زماني که هنوز نقاب نفاق از چهره اينان کنار زده نشده بود به ارشاد مردم و افشاگري نفاق منافقين و درگيريهاي موجود همچون ستوني آهنين در مقابل اينان ايستادگي مي کرد و حتي در زماني که هنوز نقاب نفاق از چهره اينان کنار زده نشده بود به ارشاد مردم و افشاگري نفاق خائنانه اينان مي پرداخت با شروع جنگ تحميلي از اولين روزهاي جنگ به دفاع از اسلام و ناموس و تماميت ارضي کشور اسلامي پرداخت . سپس وارد ستاد جنگهاي نامنظم شهيد چمران شد پس از مدتي با تشکيل بسيج سپاه پاسداران از طرف اين نهاد به فعاليت خود در جنگ افزود . در سال 1360 در آزمون ورودي سپاه و ارتش با پايان آموزش راهي جبهه هاي جنگ گرديد پس از پايان مأموريت ايشان به شيراز مراجعت کرد و در واحد مخابرات سپاه مشغول انجام وظيفه شد و در مرتبه دوم جهت حضور در جبهه وارد مخابرات لشکر 19 فجر گرديد با شروع تهديدات استکبار جهاني در خليج فارس و تنگه هرمز به عنوان فرمانده مخابرات تيپ فاطمه الزهرا (س) به بندر عباس اعزام گرديد به محض با اطلاع شدن از عمليات خيبر سراسيمه به لشکر 19 فجر بازگشت و به عنوان جانشين فرمانده مخابرات اين لشکر مشغول خدمت شد . در اوايل ماه مبارک رمضان سال 1346 بود که جهت تکميل دوره مربيگري عقيدتي از طرف لشکر وارد شيراز گرديد . با اينکه ايشان پيشنهاد مسئوليت واحد آموزشي عقيدتي سياسي لشکر 19 فجر شد اما ايشان با آنان روح بلند شان هميشه اظهار مي داشتند بنده آمادگي انجام وظيفه در اين پست را ندارم در همين حين با اينکه هنوز دوره آموزشي خود را تکميل نکرده بود جهت شرکت در عمليات قدس 3 وارد اهواز گرديد که در اين عمليات با وجود مصائب وشدايد فراوان از خود شجاعتها و ايثار هاي فراواني به جاي گذاشت که متن کامل اين جريان توسط خود ايشان بر روي نوار کاست موجود است . مقداري از شرح جريان به قرار زير است : ايشان و چند نفر ديگر از برادران پس از 48 ساعت تشنگي و گرسنگي در زير آفتاب 50 درجه تابستان آن منطقه که تقريباً در محاصره نيروهاي دشمن قرار داشتند او به تنهايي کيلومتر ها به دنبال آب راهپيمايي کرد که حتي در مرتبه اول که در چند صد متري نيروهاي خودي رسيد با يافتن آب دوباره به سوي برادران محصور بر مي گردد تا آنان را سيراب نمايد در مرتبه دوم که به سوي نيروهاي خودي باز مي گردد با آنکه ضعف عجيبي داشتند خود ايشان نقل کردند که به محض رسيدن بيهوش شدم اما باز هم به جمع برادران محصور بر مي گردد و ناظر به شهادت رسيدن دو تن از همرزمانشان از فرط تشنگي مي شود و يکي ديگر از آنها که لحظات آخر زندگي دنيوي را مي گذراند نجات مي دهد . ايشان در 18/4/1363 مطابق با شوال ازدواج نمودند که بعد از ازدواجشان تنها دو هفته در شهر ماندند و دوباره به سوي جبهه ها شتافتند . ثمره اين سنت مقدس فرزندي دختر با نام مبارک زهرا مي باشد . پيش از تولد ايشان پدر جهت انجام مأموريت دو روزه به شيراز مي آيند که در همان روز اول زهرا متولد مي شود با وجود اين زهرا بيش از دو روزه به شيراز مي آيند که در همان روز اول زهرا متولد مي شود با وجود اين زهرا بيش از دو روز نداشت که پدر عازم جبهه شدند و در مرتبه 9 روز بعد بود که موفق شد يکبار ديگر پدر را ببيند و اين آخرين باري بود که زهرا پدر مجاهدش را مي بيند . در آخرين وداع شهيد تکيه کلامش اين بود که مي دانم با آمدن زهرا من بايد بروم . آري فرزند 35 روزه بود که به آرزوي ديرينه خود مي رسد مهربانا اين چه عشقي است که عزيزانمان را عاشقانه بسوي خود فرا مي خواند که به هيچ چيز جز معشوقشان فکر نمي کنند و به سوي او پر مي گشايند . خاطره اي بعد از عمليات قدس از زبان خود شهيد: ايشان بعد از عمليات قدس 3 تعريف مي کردند که يکي از برادران در جبهه خواب مي بينند که آقايي بسيار نوراني و سبز پوش آمدند و کنار رودخانه اي چادر زدند و به برادران فرموده اند که برويد به خسرواني بگوييد بيايد . برادران همه دنبال من مي گشتند و مرا پيدا کردند بنده با آن آقا وارد چادر شدم و بعد از ساعتي بيرون آمدم تا بقيه برادران خواستند وارد چادر شوند آقا غيب شده بودند صبح روز بعد آن برادر در حضور عزيزان رزمنده خوابش را براي من تعريف کرد بعد از دقايقي ديگر متوجه شدم که هر کدام از برادران بسوي بنده مي آيند که اگر شهيد شديد در قيامت ما را هم شفاعت کنيد اين شهيد عزيز تعريف مي کرد بسيار شرمنده شدم زيرا آن برادران نمي دانستند که حقير آنقدر در محضر خداوند ذليل و گناهکارم که لياقت شهادت را ندارم . آخرين بار که به شيراز آمدند وقتي از او سئوال کرديم ايندفعه که حمله است آيا شما هم شرکت خواهيد کرد اول که با آن سيماي نوارنيش نگاهي کردم ديدم با حالت بخصوص تبسمي کردند و گفتند که خودتان قضاوت کنيد روزها و شبها در انتظار چنين لحظه اي روزشماري مي کردم حالا که مي خواهد سعادت به روي ما آورد شرکت نکنم و بالاخره ايشان پس از زحمات فراواني که جهت آماده سازي واحد مخابرات و شرکت در عمليات والفجر 8 در سحر گاه صبح 22 بهمن 64 به لقاي دوست شتافتند و به آرزوي ديرينه خود دست يافتند ، جسد مطهرشان در شيراز تشييع و در قطعه شهداي گلستان دارالرحمه به خاک سپرده شدند .
بسم الله الرحمن الرحيم
متن وصيت نامه حقير ترين سرباز در جمع سربازان امام زمان رضا پور خسراني فرزند آقاي عباس پور خسرواني : سپاس و ستايش خداييکه نشانهاي سلطنت و بزرگواراي خود و شگفتيهاي قدرت و توانايش را آشکار ساخت و خردمندان را در برابر آفريده هايش دچار شگفتي کرد و عقلشان از ادارک حقيقتش ناتوان است . خدايي جز او نيست اميد است که دل و زبانم در اين گفتار يکي باشد و ريايي در آن نباشد . شهادت مي دهم که ذاتي بالاتر از ذات لايزال حضورش جد جلاله الشريف نيست و آخرش ؟؟؟ مولا و سرورم آقاي حضرت محمد بن عبدالله است با ديني استوار و جهان افروز و کتابي پر فروغ به نام قرآن که ؟؟؟به زنجير کشيده شدگان بدست شياطين بر وجود شريفش نازل شد و با زحمات و رنجشهاي جانسوزي آن را به مردم اهدا کرد و تربيت شدگان دست خويش را که در ثلاله پاک خودش مي باشد را به مردم معرفي نمود و فرمود که اين دوران از هم تفکيک نکنيد و پيروي کنيد از هر دو که راه رستگاري است درود و سلام و رحمت خدا بر حبيبش و بر خاندان منور و مطهرش باشد عزيزانم اين انقلاب بادين گونه ؟؟؟ که درياي طوفان سرچشمه گرفته از عدالت علي عليه السلام و انقلاب فرهنگي امام مجتبي و جوهره خونين حسين عليه السلام و علم با تو صادقي و مبارزات و اسارتهاي موسي بن جعفر ؟؟؟ که با واسطه قرار دادن فقيهي عادل و عارفي کامل اين جامعه را به سوي حکومت ؟؟؟ خويش رهنمون مي سازد . بارالها شهامت دارم به اينکه تو واحدي و شريکي نداري و تنها تويي معبود من و حضرت محمد بنده فرستاده توست و خاندان مطهرش يکي پر از ديگري کوههاي تابنده وجود اسلام بودند در ميان تاريکهاي مردم جاهل و آخرين آنها خورشيد عالم تاب مکتب حق حضرت مهدي عج الله تعالي الشريف ؟؟؟؟؟؟ خداوندا گر چه در طول اين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بقيه ناخوانا مي باشد .