بسم الله الرحمن الرحيم . در سپيده دمي که خورشيد کم کم داشت طلوع مي کرد در جنوب شهر شيراز فرزندي ديده به جهان گشود که نامي زيبا بر او نهاد ، محمود . محمود در خانواده اي مذهبي رشد مي کرد و کم کم بزرگ شد وارد دبستان گرديد . دوران دبستان را به خوبي گذراند و دوره راهنمايي را شروع کرد و درست در زماني که انقلاب داشت کم کم چهره خود را نمايان مي کرد : انقلاب اسلامي بر ضد استعمار بر ضد استعمار و استکبار و استبداد اوج پيدا کرد و سرانجام حق پيروز گشت . در 22 بهمن 57 انقلاب اسلامي بر ايران حکم فرما شد و محمود در جامعه انقلابي رشد کرد و روحيه انقلابي در او دميده شد . بعد از پيروزي انقلاب اسلامي او نيز همچنان به فعاليت خود افزود از اينجا بود که احساس مسئوليت مي کرد . شبها تا صبح پاسداري مي داد و خدمت مي کرد . در مسجد محل بچه ها جمع مي نمود و دعاي خواندند و براي آنها صحبت مي کرد و محيط زندگي خود را پاک کرد از هر گونه فساد بخصوص محلي که زندگي مي کرد و معتاد زياد بود جوانهاي 18 و 19 ساله اي که براي فرار از مشکلات رو به مواد مخدر مي آوردند با آنها صحبت مي کرد و مي گفت : اگر به کار خود ادامه بدهيد بايد از اين محيط برويد زيرا اينجا ديگر جاي شما نيست . جامعه شما را طرد کرده ، بايد خود را بسازيد ، خدمتکار مردم باشيد نه مايه ننگ و بدبختي .هدفش از اين صحبتها اين بود که شايد آنها سرعقل بيايند و ترک اعتياد کنند . بيشتر سعي مي کرد بچه ها را به ورزش تشويق کند هميشه مي گفت : جوانها براي اينکه منحرف نشوند بايد رو به ورزش بياورند و خودش علاقه زيادي به ورزش داشت و اکثر رشته هاي ورزشي را بلد بود و در هر رشته نمونه بود . جواني فعال و زرنگ بود ، هم درس مي خواند و هم فعاليت داشت ، مدتي گذشت تا اينکه تصميم گرفت به جبهه حق برباطل برود . زياد تلاش کرد تا بالاخره موافقت پدرش را جلب کرد و 2ماه دوره نظامي ديد و پس از آن به جبهه شتافت سه ماه در جبهه بود و در تمام نامه هايي که مي نوشت حرف از شهادت مي زد و مي گفت : چه زيباست در شب جنگيدن و دعا خواندن ، بعد از سه ماه وقتي که از جبهه برگشت در حفاظت سپاه مشغول خدمت شد ، در عين حال باز هم درس مي خواند و هم کار و فعاليت مي کرد . پس از 4 ماه که قرار بود در 6 آبان 61 امتحان بدهد براي خواندن درس مرخصي گرفت . محمود سرکلاس نمي رفت فقط در خانه درس مي خواند و موقع امتحان به مدرسه مي رفت و امتحان مي داد . و قبل از شروع شدن امتحانات آخر سال اعلام شد که 2 ماه امتحانات عقب افتاده است . محمود از شنيدن اين خبر خوشحال شد و تصميم گرفت در عرض 2 ماه به جبهه برود و بعد برگردد امتحان بدهد . مادرش به او مي گفت : تو سهم خودت را رفتي و اينجا هم جبهه است همه که نبايد در جبهه باشند اگر اينجا هم فعاليت کني مثل اين است که در جبهه هستي . محمود گفت : نه مادر من هم اين جبهه را دارم و هم آن جبهه هردو جا هستم . گاهي اينجا و گاهي آنجا و اين دفعه بايد حساب اين عراقي ها را برسم . غصه نخور زود مي گذره و من بر مي گردم . خلاصه اين بار هم پيروزي با محمود بود رضايت را گرفت و به جبهه رفت . محمود باز هم در نامه هايش از شهادت مي نوشت و مي گفت من دلم مي خواهد سرم مانند امام حسين (ع) از تنم جدا شود. ببينيد ، رهروان ابا عبدالله را که چطور راه سرورشان را ادامه مي دهند و چه شهادتي را از خدايشان طلب مي کنند . سرانجام محمود به تاريخ 1/8/61 در جبهه موسيان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر به لقاءالهي رسيد . بله ، در سپيده دم به دنيا آمد و در سپيده دم بعد از نماز در حالي که به آسمان زيبا خيره شده و منتظر طلوع دوباره خورشيد بود با آغوش باز شهادت را پذيرفت و در راهي که هميشه آرزو داشت رفت و به مقصود خود رسيد و اين مائيم با باري از مسئوليت : و بايد از قطره قطره خون آنها پاسداري کنيم . لحظه لحظه اي که مي گذرد خون آنان سرختر و تازه تر مي شود . با ريختن خون اينان انقلاب پرثمرتر مي گردد و هر لحظه اين درخت برومند انقلاب اسلامي با خون اين عزيزان بخوبي آبياري مي شود و ميوه مي دهد و آنهم استقرار جمهوري اسلامي بر سرتاسر عالم است انشاءالله . برادر شهيد محمود گرانپايه به ملاء اعلا پيوست و راهش را به ارمغان به وديعه گذاشت تا به خوبي ادامه دهيم راه را . به اميد ادامه راهش و به اميد شفاعتش و به اميد طول عمر رهبر انقلاب اسلامي امام خميني . روحش با سرور شهيدان حسين بن علي (ع) محشور باد و راهش پررهرو و يادش گرامي باد . والسلام علي من اتبع الهدي .