بسم الله الرحمن الرحيم
زندگي نامه شهيد بهزاد صائب : به سال 1341 سيد بهزاد صائب پا به عرصه گيتي نهاد تا در اين آزمايشگاه الهي صباحي چند آزمون شود و او از همان اوان کودکي نشان مي داد که پايان کار را رو سپيد خواهد بود سيد زماني که پاي به دبيرستان نهاد اشاعه فساد توسط رژيم را به عينه دريافت ، و چون به بسياري در آن غوطه نخورد که با آن شديداً به مبارزه خواست با سخن ؟؟؟ را هشدار مي داد که از اين ظاهر فريبي شيطان به گمراهي نروند که اينها همه مظاهر غربند ، تا نايشان بگيرند که بتوانند به راحتي برگرده شان سوار شوند و به خواهند بکشندشان آنان را از نزديکان بودند و سخن بر آنان کارگر نبود به جبر با خودشان و راهنمايان فسادشان برخورد مي کرد ، و همه را به خواندن درس تشويق مي نمود برخوردهاي سيد و کارهايش پس از اندک مدتي باعث گرديد که تعدادي از دوستان گردش جمع شوند و با وي همراه کردند چه اين گروه (تا پايان کار رژيم منحوس شاهنشاهي با هم بودند و سپس از آن نيز با مساعي هم ديگر انقلاب را ياري کردند و در زمان جنگ رسالت دنيوي به پايان مي برند و يکايک به لقاي پروردگارشان مي شتابند) رسالت خود را از دبيرستان فراتر بردند و در کوران انقلاب همگام با امام در راه اعتلاي اسلام گام برداشتند با به اعتصاب کشاندن دبيرستان ، پخش اعلاميه هاي امام ، فروش کتب ممنوعه مذهبي و نوارهاي سخنراني در آگاهي مردم تلاش کردند در اين حال خود و دوستانش شبها در دور از چشم پليد ناپاک شب پرست با دانشجويان آشنا جلسه مي گرفتند و آنچه از قرآن و اسلام نمي دانستند از ايشان مي آموختند و آموخته هاي خود در کلاسهاي مخفيانه به ديگران ياد مي دادند طلايه داران فتح که رسيدند و انقلاب را به پيروزي نويد دادند و خورشيد جهان تا به اسلام در ايران رخ نمود و طاغوت شب خواه را هم نورديد سيد بهزاد بي خود از اين شعشعه پرتو وجود نعمت الهي انقلاب دو صد چندان بيشتر از سابق پاسداري از دست آوردهاي آن مشغول گرديد و نخستين گامش در اين مسئوليت عظيم برخورد با شرق زدگاني بود که با خيال واهي و باطل خود سعي داشتند ايدئولوژي مارکسيستي را بر اين مملکت جاري سازند با بيچارگاني بودند که در سرچشمه زلال زمزم قرار داشتند و به دنبال ؟؟؟ براي رفع آتششان تلاش مي کردند و ديگران را سعي داشتند با گل آلود کردن اوضاع به سوي خود به گمراهي کشانند و سيد با شدت و رأفت با اينان برخورد مي کرد و اجازه نمي داد تا از سادگي افراد سوء استفاده کنند و ايشان را به راه ضلالت هدايت کنند . غائله خلق عرب که پيش آمد سيد با هوشياري کامل دريافت که چگونه رژيم بعثي عراق به تحريک عواملش در خوزستان پرداخته و با داعيه داري از خلق عرب به فريب اين قشر دست زده تا بتوانند به کمک آنان اين استان هميشه مبارز را از اين مملکت جدا سازد کام دل اربابانش را برآورد اين بود که با آنان به مبارزه برخواست و تا اينکه با اعانت خداوند منان اين غائله به نفع انقلاب خاتمه يافت و رژيم بعث کافر که ديدار از اين مسئله طرفي نبسته است و نتوانسته ، خلق عرب - خوزستان را خام سازد و پناه امام زمان عجل الله تعالي و فرج الشريف بيدارتر از آنند او گمان مي کرد به تحريک اربابانش دست به خطاي بزرگتري زد و در سي و يکم شهريور سال 1359 رسماً سر ستيز خود را با جمهوري اسلامي اعلام داشته و با اولين گلوله هاي خمپاره و موشک مردم خرمشهر و شهرهاي ديگر کشور عزيمان را به خاک و خون کشيد و سيد سلاح بر دست گرفت و به دفاع پرداخت سيد مدتي بعد در شهرستان شيراز به تحصيل اشتغال ورزيد و پس از اينکه ديپلم متوسط خود را دريافت به خدمت سربازي در آمد دست قضا آموزش دوران سربازي اش را از زابل ، از محرومترين شهرستانهاي استان کشور ، سيستان و بلوچستان قرار داد در آنجا بود که سيد محروميت را با تمام بي رحمي اش احساس کرد و قلبش چنان فشرد که تحملش را طاق کرد و اشکهاي نهانيش از وراي نامه ها که به دوستان و خانواده از بي دادهاي رژيم مي نوشت مشهود بود مي توان از لابلاي اين ورق پاره ها متصور شد که آن انسان ، چگونه اين سان از آن همه جنايت پيکره اش درهم شکست و ؟؟؟ فکري مردمان آن ديار که به جبر بدين سان سوقشان داده بودند تا حريت روح از آنان ستانند که مبادشان انقلاب نمايند ، بيش از هر چيزي بهزاد را آزرد بلوچستان ديار آزاد مردمان غيرت مند و ناموس پرست اکنون از اين واژه کمتر در آنجا مي افتي و اين همه براي سيد غم بود سيد پس از تحمل مصائب روحي اين اوضاع حاکم بر آن استان پس از اتمام دوره آموزشي راسخ تر از پيش در جهت اعتلاي بيشتر کلام قرآن به آبادان هنگ ژاندارمري خسروآباد منتقل شد و در آنجا دوران سربازي را به ايام سپرد پس از آن به شيراز بازگشت و در شرکتي صباحي چند به اشتغال پرداخت اما آن روح پر طلاطم آن شوريده سر از عشق باري تعالي کجا تواند تحمل ماندن در شهر نمايد او آن روح بزرگ در اين محيط جان نتوانست گرفت که حصر بود برايش ماندن در شهر ، اين شد که به بوکان اعزام گشت مدتي در بوکان بود و در آنجا به تزکيه روح پرداخت ، صفا و صميميت و روح معنويت حاکم بر جبهه روح تشنه اش را دو صد چندان تشنه تر ساخت و ولع اش به ماندن در جبهه ها بيشتر شد اين بود که پس از بازگشت از بوکان عليرغم اينکه در ورودي آزمون تربيت معلم پذيرفته شده بود باز به جبهه هاي جنوب بازگشت در آنجا دوستانش متفق بودند که سيد عارفي زاهد ، باوقار و متانت گشاده روئي بي نظير است بارها ديده شده بود که سيد از هر فرصتي براي خواندن قرائت و اتصال به منبع وحي سود مي جست آخرين بار سيد براي پاسداري از دست آورده هاي انقلاب عمليات و الفجر 8 که خود در آن سهيم بود به جبهه رفت و در تاريخ 15/3/65 با اصابت ترکش به سرش جايي که در سفر قبل تيري او را هشدار داده بود که لقاء الله نزديک است به ديدار خدايش شتافت و از اين جهان فاني روسپيدانه وداع گفت: و به ديار باقي شتافت خدايش رحمت کند و ما را اميد آن دهد که راه رو راهش باشيم . روحش شاد و راهش پر رهرو باد والسلام .