بسم الله الرحمن الرحيم
در سال 1345 شمسي در روز سيزده محرم الحرام در خانواده اي متوسط متولد شد او فرزند دوم خانواده بود ايم او راعبدالله گذاشتيم ولي در شناسنامه اش اسم او را عبدالعلي جمال صفت گذاشتيم در يک سالگي او در تابستان مريض سختي شد مدت سه 3 ماه مريض بود که ما اميدي از او نداشتيم تا اين که او را بر چند دکتر بردم بعد از سه 3 ماه الحمدالله خوب شد خداوند او را نگه داشت که تا جنگ تحميلي شروع شد که او برود در جبهه ها از دين و اسلام و کشورش دفاع کند عبدالله علاق? زيادي به امام حسين داشت در سن چهار و يا پنج سالگي يک چادر مي کرد امامه بر سر مي گذاشت و يک بالشتي زير پا مي گذاشت برايمان روضه امام حسين مي خواند در سن هفت سالگي در دبستان دهباني در کلاس الوب تا کلاس پنجم درس خواند پدرش براي معاش زندگي به کويت مي رفت قبل از انقلاب در سال 1355 در مرداد همان سال همگي خانواده پدرش ماها را به کويت برد عبدالله با برادر و خواهرش کلاس اول راهنمايي تا سوم در کويت درس مي خوانند عبدالله کلاس اول راهنماي تا سوم در کويت درس خواند بعد همگي اسم نوشتيم براي کشور عراق و براي زيارت عتبات البته رفتيم زيارت همگي خانواده موقعي که رفتيم کشور عراق امام خميني رضوان الله در عراق بودند در نجف اشرف در نجف اشرف که بوديم در بارگاه حضرت علي امام آمدند زيارت ما او را در آن جا زيارت کرديم بعد همان شب که رفته بودند منزلشان ساعت دوازه شب منزل ايشان را محاصره کرده بودند ديگه نگذاشته بودند که امام به زيارت بيايد بعد از اين که خانواده آخر شهر يور بود به کويت برگشتيم آقاي محري که در کويت بود گذرنامه براي درست کرده بود که امام بيايد کويت امام آمدند براي کويت ولي امير کويت جلو گيري کردند و نگذاشتند بياد کويت امام باز گشتند عراق بعد که رفتند به پاريش تا اين که در ايران انقلاب شروع شد در کويت که بوديم تمام ايرانيان تظاهرات مي کردند مخصوصاً بچه هاي مدارس از دبستان و راهنمايي و دبيرستان ما بروي آن ها گاز اشک آور مي پاشدند شهيد عبدالله هم جز آن ها بود با برادر بزرگش تا اين که در ايران انقلابي شد يک سال در ايران انقلاب شده بود که ما هنوز در کويت بوديم بعد برگشتيم به ايران عبدالله در دبيرستان اسلامي کلاس اول دبيرستان درس مي خواند تا اين که چنگ تحميلي شروع شد عبدالله در بسيج شرکت مي کرد بچه هاي محله چندو هم جمع مي کرد براي بسيج در امامزاده محمد در دوم دبيرستان بود مدت دو يا سه 3 ماه که درس مي خواند که دبيرستان را رها کرد رفت به شهر کازرون براي آموزش مدت سه 3 ماه کمتر در آن جا بود که آمد مرخصي در تيپ المهدي در گردان ابوذر شرکت کرد و بعد راهي جبهه جنوب شد مدت سه 3 ماه بود بعد مي آمد مرخصي البته مدت ده يا يک هفته باز بعد بر مي گشت به جبهه در حمله خيبر ترکش به پايش خورده بود آن موقع آر پي چي زن بوده و بعد آمد مرخصي بعد اين که پايش خوب شد دو مرتبه راهي جبهه شد مرتب مي رفت جبهه بعد مي آمد مرخصي تا اين که موقع سربازيش در جبهه که بود دور? غبواسي ( غواصي ) آموزش ديده بود در سال 1365 پسر عمويش ذالفقار جمال صفت در جبهه فکه به شهادت رسيد ولي او هنوز در جبهه بود بعد عبدالله آمد مرخصي چند روزي در جهرم بود که سيل آمد در سال 1365 پل رودخانه شور جهرم آب برد و راه شيراز و جهرم بسته بود تا اين که جاده درست شد آمد خداحافظي کرده رفت به جبهه تا اين که عمليات کربلاي چهار شروع شد در سال 1365 ( 4/10/1365 ) شهيد عبدالله خط شکن بوده با لباس غباسي با يک نفر ديگر همراه هم رفته بودند آن بر آب در نيزارها براي شناسايي عبدالله تير مي خورد و مي نشيند آن نفر که همراه او بوده صدا مي زد عبدالله مي گويد صداي ضعيفي از او مي شنود بعد صدا مي زند صدايش خيلي ضعيفتر مي شود بعد او مي گويد چاپي او در آوردم انداختم روي صورتش بعد برگشتم اين بر آب به بچه ها غباس گفتم برگرديد از راه ديگر برويم بعد از اين که عمليات کربلاي چهارم تمام شده بود همرزم او آمده بود جهرم تعريف کرده بود که عبدالله مفقد الجسد شده است در همان سال 1345 او را مفقود الجسد تشييع کرده با چند شهيد و مفقود الجسد بعد ختم و مراسم گرفتيم شب و روز چشم انتظار بوديم تا جسدش براي ما بياوردند مدت نه سال و دو ماه عبدالله مفقود بود تا اين که در سال 1384 پلاک و چند پاره استخوان او پيدا شد با يک تکه از لباس غباسي او آوردند جهرم در پادگان امام خميني رفتيم او را زيارت کرديم بعد او را تشييع کردند با چند تا از شهداي ديگر در قبرستان رضوان در جوار شهدا او را دفن کردند و ما از چشم انتظاري بيرون آمديم خدا کند که بتوانيم ادامه راه او باشيم و شهداي ديگر و امام امت رهبري رضوان الله امام خامنه اي دامت برکاته . موقعي که عبدالله از جبهه بر مي گشت رفت در وزارت کار و امور اجتماعي براي ياد گرفتن در رشته برق در سازمان آموزش فني و حرفه اي گواهينامه مهارت حرفه اي گرفت در سال 10/8/1362 بعد چند روز با يک ماهي که در جهرم بود مي رفت برق کشي و شب ها هم ساعت دوازده 12 با شهيد عبدالکريم حائري مي رفتند در خيابان روي ديوارها نقاشي مي کردند مثل تانک و چيزهاي ديگر بعد از اين که مفقود الجسد شده ما فهميديم که شب ها مي رفتند براي نقاشي و در خانه که بود ماکت امام حسين درست مي کرد البته با مقوا تا چند سال او را نگهداشتيم زياد به امام جمعه حسين آقا آيت الهي علاقه داشت به سخنراني او مي ر فت در نماز جمعه او شرکت مي کرد در سينه زني کوي علي پهلوان شرکت مي کرد در چند کلمه وصيت نامه اش هم به خانواده سفارش کرده که به نماز جمعه آيت الهي شرکت کنيد ما هم سفارش او را انجام مي داديم تا به حال هر موقع که بتوانم به نماز جمعه و جماعت شرکت مي کنم . يادش گرامي باد انشاء الله که خداوند او را قبول فرمايد با علي اکبر امام حسين محشورش کند با همه شهداء ار شهداء صدر اسلام و جنگ تحميلي . والسلام عليکم و رحمة الله و برکاتة .