زندگي نامه شهيد محراب رحيم خانلي : بعضي وقت ها انسان در مقابل بعضي حوادث و پيشامدها و يا در مقابل بعضي روح هاي بزرگ و انسان هاي والا قرار مي گيرد که درياي جوشاني هستند و در ظرفي جاي نمي گيرند و در حرفي نمي گنجند از زمان هاي قديم تا قبل از انقلاب مغرورترين و غوغا بر انگيزترين صفحات تاريخ حماسه ها بودند که گه گاه در گوشه اي از جهان توسط شخصي يا اشخاصي به وقوع مي پيوسته است و اين حوادث آن چنان کمياب بوده که انسان براي يافتن آن مي بايست ساعت ها تاريخ را ورق بزند تا يکي از اين اسطوره ها را بيابد و تازه پس از اين همه تلاش آن حماسه آن چنان بزرگ جلوه گر شده بود که به داستاني مي ماند تا به حقيقتي که در زماني واقع شده باشد ، در داستان ها آمده است که فرزند يکي از زنان يونان باستان هنگامي که عازم نبرد با دشمنان وطنش بود از کوتاهي شمشيرش پيش مادر شکوه ها کرد ولي مادر در جواب گفت : اگر شمشيرت کوتاه است يک قدم به دشمن نزديک تر شود و آن را در دل او جاي بده . اين داستان آن چنان بزرگ شده که بيشتر سرودها و نوشته هاي غرب را سطري يا صفحه اي به خود اختصاص داده است و بزرگ ترين علت آن کمياب بودن چنين مسائلي در غرب بوده است ، براي ما هم با وجود داشتن الگوهاي بزرگ اسلامي اين حوادث عجيب و تازه جلوه مي کرد ، با پيروزي انقلاب اسلامي حديثي تازه و فصلي نو در صفحات کتاب قطور تاريخ باز شد ، حال است که آن همه عظمت روحي که غرب از آن تمجيد مي کرد براي ما مسئله حل شده و پيش پا افتاده اي بيش نيست ، مادران اسلامي ما با آغوش باز فرزندان و جگر گوشگان خود را براي رضاي خدا و جهاد در راه ايده و هدف خدائي روانه جبهه هاي عظيم جنگ مي کنند و از فراق آن ها يعقوب وار در بيت الحزن زندگي صبر مي کنند و هر گاه که خبر شهادت يکي از آن ها به گوش مادري منتظر مي رسد آهي آتشين از سينه داغدار خود مي کشد و در همان حال خداي را سپاس مي گويد که اين هديه ناچيز را از وي پذيرفته است ، آرزو مي کند که اي کاش فرزنداني ديگر داشت تا باز هم در راه مقدس خدا ايثار و قرباني مي کرد ، جوانان غيور اسلامي اين سرزمين با چنگ و دندان و مشت هاي پولادين آن چنان دشمن را مرعوب مي سازد که سيلي خورده به کنجي مي خزند و از درد اين جسارت به خود مي پيچند ، اين جا ديگر فرزندان اين ملت آن شمشير کوچک و کوتاه و آن پسر يوناني را هم ندارند که به اتکاي برندگي آن قدمي پيش نهند و در قلب دشمن خود فرو برند بلکه اسلحه مشت است و با اين تفاوت که بازوهاي اينان از نيروي ايمان ورزيده شده و دل هاشان با صيقل توحيد منور گشته ، انقلاب با اين گونه مسائل پيروز شده و با همين مسائل مستدام خواهد بود و ما از اين حماسه ها فراوان به ياد داريم که شرح آن در کلام الکن ما ميسر نيست ، يکي از اين حوادث عجيب و حماسي که انسان در مقابل خود خاضع مي کند سرگذشت و زندگي نامه شهيد مهراب رحيم خانلي است ، مرد بزرگي که گمنام زيست و گمنام جنگيد و سرانجام گمنام در راه خدمت به خدا شهيد شد و به دوست پيوست . او در سال 1370 در سکوت صحرا هاي آتشين جنوب اين سرزمين خون و حماسه از پدر و مادري مسلمان و عشاير ديده به جهان گشود ، دوران کودکي و مقداري از دوران تحصيل خود را قلل کوه هاي مغرور اين خطه گذراند ، در ميان سکوت و خشونت کوهستان درس مقاومت و ايستادگي را آموخت ، او از همان اوان کودکي جسور و خشن بود هيچ گاه آرام نمي گرفت و لحظه اي از کار فارغ نمي شد ، از آن جائي که سياست رژيم سلطه گر به نابودي فرهنگ اين ملت استوار بود و براي نابودي عشاير که به قول امام عزيز پشتوانه انقلاب هستند به انواع حيل دست مي يازيد ، زندگي را بر آنان سخت و آنان را مجبور به مهاجرت به شهر کرد ، بدين دليل اين شهيد با خانواده اش وارد جهرم شدند با ورود به جهرم باز تحصيل فراموش نکرد ولي از آن جائي که استضعاف به او اجازه اين کار را نمي داد او براي کمک به خانواده و برداشتن باري از دوش پدر و مادر تحصيل را رها کرد و با همت و کوشش به امر جوشکاري روي آورد و در اين فن به طرز شايسته اي مهارت پيدا کرد ، در اين دوران از زندگي پر بار او بود که پچ پچ خفته انقلاب اسلامي به فريادي سهمگين مبدل شد و قطره هاي اشک مظلومان تمام تاريخ به سيلي بنيان افکن تبديل مي شد و مي رفت که بساط دوهزار و پانصد ساله ستم شاهي را از بيخ و بن برکند و راه را براي شکوفائي اين امت در بند مستعد نمايد ، او که از همان اوان کودکي روحي عاصي و سرکش داشت با فرياد رساي خود به اين سيل خروشان پيوست تا کاخ ستم را فرو ريزد و ستمگر را از اريکه قدرت به فيض ذلت کشد ، اين جا بود که آن عصيان و آن انرژي نهفته وي به خدمت اسلام در آمد و آموخت که بايد اشداء علي الکفار بود با گرمي و حرارتي خدائي به ياري و به صفوف انقلابيون پيوست . با پيروزي انقلاب خونبار اين مردم به فتواي امام بزرگ گردن نهاد و با ديگر اقشار اين مملکت براي پيشبرد اقتصاد شاه زده اين سرزمين به کوشش روي آورد ولي کار جوشکاري براي او کوچک بود ، او در آينده اي نزديک کاخ سفيد و کرملين را مي ديد که با پرچم جمهوري اسلامي پوشيده شده و از بلنداي آن ها نداي الله اکبر به اقصي نقاط دنيا پراکنده مي شود ، روح بزرگ او بدان کار کوچک سر فرود نياورد و سرانجام با تشکيل بسيج اولين گام را براي شهادت برداشت و با عضويت خود در اين ارگان انقلاب اسلامي آبي بر عطش بي پايان خود ريخت ولي عضو بسيج بودن و به عنوان ذخيره هر روز در رژه اي شرکت کردن و هر شبي نگهباني دادن او را فرسوده و رنجيده نموده بود ، هر روز آثاري از اين رنج در چهره او مشهود تر مي گشت تا اين که در مهرماه 59 ستمگران تاريخ بر اين سرزمين از بند رها شده تاختند ، اين بود که جوهره انساني او بروز کرد ، به آموزش روي آورد و بيشتر به بسيج عشق مي ورزيد ولي سر و صداي منافقين و کارشکني هاي بني صدر خائن مانع پيشرفت سريع رزمندگان مي شد ، با سقوط بني صدر مهراب که عقابي قفس شکسته بود به جبهه روي آورد و با شرکت در عمليات غرور انگيز و افتخار آفرين بيت المقدس ، مي اندرونش به پولاد مقاومت مبدل کرد و هنگام بازگشت از اين عمليات بود که او ديگر مهراب سابق نبود ، از آن همه خشونت به جز نرمي و مهري خدائي چيزي باقي نمانده بود ، صديق و مهربان بود به امام و انقلاب بيش از پيش عشق مي ورزيد هنگامي که با او برخورد مي کردي بي اختيار خاضع مي شدي ، در سيماي ملکوتي او نوري ديگر مشهود بود رازداري عجيبي داشت حاضر نبود کوچک ترين حرفي که دستاويزي کسي شود از بسيج و سپاه بزند خودماني و ملايم و ملکوتي بود ، بعد از اين عمليات در قسمت آشپزخانه سپاه به فعاليت و خدمت پرداخت زيرا مشغله خانه به او اجازه کاري ديگر را نمي داد زيرا خانواده چهار نفري او در خانه اي استيجاري زندگي مي کردند و او بدون اين که بتواند براي آن ها خانه اي بسازد شهيد شد ، اين امر هم نتوانست او را آرام کند ، با رها کردن قسمت آشپزخانه سپاه به قسمت تدارکات سپاه گماشته شد و به فعاليت پرداخت هميشه آرزوي عضو سپاه بودن را در سر مي پروراند ، آرزو مي کرد که اي کاش مي توانست جزء اين ارگان حماسي باشد ، سرانجام در تاريخ 15/12/61 به شيراز جهت آموزش گسيل شد و سه ماه آموزش را در اين شهر گذراند و با تجربه اي بزرگ و کوله باري از آموخته ها راهي جبهه مهاباد جهت امنيت اين منطقه شد ، چند ماهي در اين قسمت از سرزمين اسلاميمان به خدمت مشغول بود ، هر گاه به مرخصي مي آمد مثل اين که دنيا برايش تنگ شده بود باز به جبهه روي مي آورد او سرانجام در تاريخ 17/6/62 به دست ضد انقلابيون آمريکائي به درجه رفيع شهادت رسيد و به آسمان ها وبه بهشت موعود پر کشيد . اما انقلاب از شهادت اين گونه مردان مبارز احساس شکست و خسارت نمي کند ! زيرا آنان را براي همين پرورده بود و براي همين کارها نگه داشته بود دشمن چه خيال خامي در سر مي پروراند ، با شهادت مهراب ها نه تنها کار تمام نمي شود بلکه جنگي سهمگين تر بر عليه او روي مي دهد ، وقتي که فرزندان شهداء ببينند که پدرشان در راه خدا به دست عمال شرق و غرب شهيد مي شوند و آنان که در محيطي اسلامي پرورش مي يابند وقتي که باليدند و بزرگ شدند با اين کينه مقدس و با اين حس خونخواهي بزرگ شوند در آينده اي نزديک خود پتکي گران بر سر هر چه مزدور و اربابان آن ها هستند مي شوند و انقلاب اين ملت و اين سرزمين تضمين است آن ها با رگبار گلوله هاي خود سند جاويدان بودن اين انقلاب را نگاشتند و با خون سرخ خود تضمين و امضاء کردند و به دست ما سپردند . به اميد آن که بتوانيم راه رو صديق آن ها باشيم . والسلام .