بسم الله الرحمن الرحيم . شهيد عزت اله زارع که چون شمعي سوخت و روشنائي خود را به درون کلبه هاي يخزده و تاريک تاباند ، که هم اکنون با نظري بر مختصر زندگيش او را آنگونه که بود بشناسيم . وي فردي بود که از خانواده اي نسبتا فقير اما مسلمان و متدين متولد شد خانواده هايي که حتي نياکان گذشته آنها آنطور که بياد مي آورند نمونه اخلاق و رفتار اسلامي در جامعه کوچک خويشتن بودند و مسلما از چنين کساني مي باسيت که فرزندي به نام عزت با قلبي سرشار از مهر الهي پرورش يابد . شهيد عزت از همان اوايل کودکي که در خانواده خود در روستاي موسويه پا به عرصه گيتي نهاد تقريبا مي توان گفت که با رنج و مشقت فراواني مواجه شد و بعدها چون اولين فرزند پدر و مادر خويش بود چنانکه بايد وظيفه يک نفر بزرگتر را انجام مي داد و مايحتاج جزيي را با دست و بازوي خود در خانه فراهم مي کرد . وي از سن 7 سالگي در مدرسه ثبت نام کرد و طبق رسوم به تحصيلش ادامه داد ولي ديري نپائيد که مدرسه را رها کرد يعني اينکه تا پنجم ابتدائي بيشتر ادامه تحصيل نداد . شايد براي اينکه در آن زمان زمينه اي برايش فراهم نبود و بعد از آن به دنبال کارهائي از قبيل بنايي رفت تا اينکه از اين راه زندگي را به سر برد و از شغلش که بگذريم بهتر است که يادي از اخلاق و احساساتش در اين دوران کنيم . برادر شهيد عزت الله زارع چهره اي متين و جدي داشت و اغلب که او را مي ديديم تبسمي بر لب داشت که با گفته هايش توام بود و سعي ميکرد با دوستان خود صميمي تر باشد به همين خاطر فردي دوست داشتني شده بود و بيشتر اوقات در صحرا هم او با دوستانش ديده مي شد و با اينکه قدري بزرگتر شده بود و رفتار بسيار عالي را پيشه کرده بود هيچوقت نديديم که تعصب و تکبري از خود نشان دهد . او تا حدودي شخصي احساساتي بود و چون هميشه سخن خود را از ژرفاي قلبش بيرون مي آورد طرف شنوند آشکارا احساس و هدف حرفش را درک مي کرد . و چون پدرش در خارج کار مي کرد در هنگامي که نبود عزت نقش ارشديت خانوادگي را ايفا مي کرد و کم و بيش مي خواست با دستاوردهاي خود امرار معاش نمايد . يکي از دوستان وي مي گفت : که آن روزها که با هم بوديم نمازش را مرتب مي خواند و ماههاي مبارک رمضان روزه مي گرفت و درست به ياد مي آورم که براي گذراندن وقت در روزهاي ماه مبارک رمضان که روزه بود تصميم مي گرفت که خودش را به کاري مشغول کند و بوضوح معلوم بود که حقيقتا متدين و پاک است و از آغاز و مبدأ زندگيش نمونه اخلاق اسلامي را دارا بود و ما عقيده داريم به اينکه اين چنين افرادي به سوي دعوت خداوندي مي شتابند و يا به عبارت ديگر پرودگار اين گونه افراد را به سوي خود دعوت مي کند . تا اين که بعد از چند سالي عزت جواني کامل شده بود و لازم بود که بيشتر در اجتماع نفوذ کند تا اينکه در همين دورانها بود که انقلاب اسلامي ايران شروع شد و او هم چون ديگر اشخاص در راهپيمائي ها و تظاهرات و بالاخره در پيشبرد انقلاب سهم بسزايي داشت و عزت دوست داشت که نقش خود را به نحو هر چه بهتري در جامعه اسلامي به کار برد . گذشت تا اينکه در سن 18 سالگي طبق معمول ، وي را هم به سربازي احضار کردند و او را بعد از سه ماه آموزش در پادگان جهرم روانه جبهه نبرد حق عليه باطل شد و در مرتبه آخر با خداحافظي گرمي با مادرش و دوستانش به سوي جبهه شتافت انگار که شوقي ديگر در او بوجود آمده بود و او رفت تا همدوش با ديگر رزمندگان اسلام بجنگد و بر عليه صدام و ابرقدرتها مبارزه کند و از دين و ميهن و شرافت خود دفاع کند و چنانکه از دفترچه يادداشت خودش پيدا بود و از نوشته ها و احساسات خود در جبهه به وضوح مشخص بود که انتظار شهادت را دارد . زيرا نوشته بود که پدر ، مادر و دوستان مرا حلال کنيد و انتظار آمدن مرا نکشيد و گفته بود دوست دارم در رديف ديگر شهداي موسويه قرار گيرم و اين گونه بود که جان خود را در اين راه فدا کرد و چنانچه در يکي از اين نامه هاي آخري خود يعني چند روز قبل از شهادتش که رسيده بود نوشته بود که : دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم ، روشني بخشم به جمعي و خودم تنها بسوزم . آري او چون شمعي سوخت و در تاريکي شبها روشني داد به جمعي و ديگر و خود در آخر سوخت و در آتيه زندگيش بود که چراغ هدايت جامعه شد و در رديف اسامي شهيدان صديق قرار گرفت او سخن خود را گفت و حال ما هستيم که مخاطب آن قرار گرفته ايم . شهيد عزت ا... زارع عقيده داشت که خداوند به انسان اراده داده تا از حق خود و آزادي خود دفاع کند . شهيد سعادت شهادت را بر زندگي بر زير بار ظلم ترجيح داد و خواست با قطره قطره خونش سيلي خروشان بوجود آورد و کاخ ابرقدرتها و صدام را ويران نمايد و به جاي آن بيرق پرافتخار اسلام را بر قله هاي بلند عدالت و آزادي به اهتزاز درآورد و پرچم لا اله الا الله را به جاي علم ستمگري بنشاند . و آنها با نور خود تاريکي را به روشنانيي مبدل ساختند و ما هم بايد در اين حال درس عبرتي از اين شهداي ولا مقام بگيريم و آنها را الگوي خويش قرار دهيم . و در آخر جنازه اين شهيد از ميدان مصلي در جهرم بر دوش هزاران نفر تا زادگاهش موسويه تشييع شد و سپس به خاک سپرده شد و هر که او را مي شناخت داغدار کرد و او هم اکنون در کنار ديگر شهداء موسويه اين روستاي شهيدپرور در ديدگاه مردم قرار گرفته و هر روز گذري بر اين مزار است که ياد آنان را گرامي مي دارند و چهره هاي اين شهيدان است که هر روز در ديدگان خود مجسم مي کنيم ، باشد که دنبال رو آنها باشيم و در خاتمه از خدا اجر و صبري عظيم براي پدر و مادر اين شهيد آرزومنديم . روحش شاد و راهش مستدام باد .
بسم الله الرحمن الرحيم پدرومادر براى من گريه مكنيد و مى دانم كه گريه نمى كنيد چون اين راهى بود كه خودم انتخاب كردم و فقط يك علم سبز بالاى درخانه بزنيد و هر كس آمد به آنها خوش آمد بگوييد سالهاى سال براى من زحمت كشيديد و من اميدوارم كه شما هم مانند زينب كبرى صبرداشته باشيد و خدا صبر و حوصله اى به شما بدهد كه من رفتم تا بتوانم دين خود را ادا كنم و اسلام و قران يارى كنم تا بتوانم مثل شهداى موسويه خود را به اين سعادت برسانم و از دوستان و رفقايم مى خواهم كه اگر خوبى و بدى ازماديده اند مرا ببخشند و اميد وارم كه دراين چند سالى كه با هم دوست بوديم از من ناراحتى نديده باشند و دوستانم از خانه بيرون بياييد و برسر قبرم بگوييد منزل نو مبارك دوست خودم عزت اله اميدوارم كه كناردست كاظم صادقى و يا پايين پاى محمد تقى بگذاريد خداوند به شما هم توفيق بدهد تا دين و قران يارى كنيد و تنها آرزوى من شهادت است اى خدا يعنى نصيب من هم مى شود با اميد پيروزى نهايى رزمندگان اسلام با شما دوستان خداحافظى مى كنم عزت الله زارع 10/8/61