بسم الله الرحمن الرحيم : زندگي نامه برادر شهيد لطفعلي شيرواني : ( شهادت فخر ما و فخر اولياء خدا است . ) شهيد لطفعلي شيرواني در سال 1345 در روستاي گريزان به دنيا آمد . در آن موقعي که به دنيا آمد وضع اقتصادي در روستاي گريزان خيلي بد بود و شهيد لطفعلي شيرواني هم در يکي از فقيرترين خانواده هاي اين روستا به دنيا آمد و در همان روستا بزرگ شد تا به سنين دبستان رسيد و در همان روستا به مدرسه رفت و تحصيلات ابتدائي خود را به اتمام رسانيد و از همان اوان کودکي علاقه زيادي به تحصيل داشت و هميشه جزو شاگردان ممتاز بود تا اين که تحصيلات ابتدائي خود را تمام کرد و براي ادامه تحصيل مجبور بود به شهرستان که داراي مدرسه راهنمائي بود برود ولي خانواده هر چه فکر کردند قدرت مالي جهت اجاره خانه وي را نداشتند تا اين که تصميم گرفته شد که علي به نزديک ترين روستائي که داراي مدرسه راهنمائي بود برود و روي همين اصل به روستاي باب انار خفر رفت و مدت دو سال دوره اول راهنمائي را در آن جا به پايان رسانيد تا اين که کمي بزرگ تر شد و تصميم گرفت که خودش هزينه تحصيل و معاش خود را به عهده بگيرد و روي همين اصل به شهرستان جهرم رفت تا در آن جا بتواند از ايام بيکاري خود استفاده کرده و کار بکند چون در روستاي باب انار کاري جهت انجام دادن براي امرار معاش وجود نداشت و بالاخره در يکي از مدارس جهرم ثبت نام کرد و ضمن تحصيل در ايام تعطيل خود کار مي کرد مدت يک سال هم بدين نحو گذشت تا اين که متوجه شد که نمي تواند هزينه معاش خود را فراهم نمايد و بر همين منوال تصميم گرفت که روزها مشغول کار باشد و شب ها به مدرسه برود بدين نحو ادامه تحصيل داد تا بالاخره به اواسط دوران دبيرستان رسيد روزها کار مي کرد و شب ها درس مي خواند و چه بسيار کتاب هاي غير درسي و درسي مي خواند و به خصوص به کتاب هاي تواريخ اسلام علاقه زيادي داشت به طوري که اکثر انشاء هاي اختياري در سر کلاس خود را مطالبي از تاريخ اسلام تهيه مي نمود و انشاء هاي خيلي طولاني در اين باره مي نوشت . در اين ايام که ديگر نور حق بر کاخ هاي ظلم و ستم پيروزي يافته بود و در زماني که دست نشاندگان کفر بر جمهوري اسلامي از همه طرف حمله کرده بودند از جنبه اقتصادي ، سياسي ، تبليغاتي و جنگي . برادر علي دائم در فکر اين حمله ها به خصوص حمله هاي جنگي بود و هميشه صحبت از جنگ مي کرد و هميشه از جنگ هاي زمان پيغمبر ( ص ) و حضرت علي ( ع ) که با سپاهيان اندکي بر نيروهاي سپاه دشمن ظفر يافته بودند صحبت مي کرد تا زماني که دشمنان بعثي بر شهرهاي زيادي از جمهوري اسلامي سلطه يافته بودند در آن ايام ديگر تقريباً تمام فکر و ذکرش جنگ بود . و هميشه مي گفت الان زمان آن است که ما بايد به جنگ با دشمنان خدا برويم و زمان آن است که از حريم اسلام دفاع کنيم و خودش شديداً به طرف مراکز بسيج و گروه هاي مقاومت کشيده شده بود و کمتر در خانه يا مدرسه پيدا مي شد و بالاخره در تاريخ 26/8/63 براي کمک به گروه هاي جمع آوري کمک به قحطي زدگان اتيوپي به يکي از گروه هاي بسيج در شيراز ملحق شد و در همان ايام نيز در هلال احمر شيراز مشغول آموزش دوران امداد گري در جبهه ها شد حدود يک ماه از اين قضيه گذشت تا اين که در تاريخ 27/9/63 از طريق هلال احمر شيراز به جبهه کردستان اعزام شد و مدت چهارماه در آن جبهه مشغول بود و از جبهه کردستان برگشت و دوباره شروع به درس خواندن کرد و با پشتکار بسيار مشغول درس خواندن شد به طوري که در شبانه روز بيشتر از چند ساعتي استراحت نمي کرد و نيز به عبادات خود و راز و نياز با خدا و خواندن دعا بسيار مشغول بود و اظهار مي کرد بايد هر چه سريع تر ديپلم بگيرم تا خيالم راحت شود وبا فکر آزادتري بتوانم به جبهه بروم ولي اين مدت درس خواندن دوامي نياورد و دوباره در تاريخ 20/2/64 به جبهه کردستان رفت و مدت سه ماه در جبهه ماند و دوباره برگشت و باز در گروههاي بسيج مشغول همکاري و فعاليت بود تا اين که مجدداً در تاريخ 26/11/64 به جبهه رفت و مدت دو ماه در خوزستان و مناطق جنگي جنوب به خدمت مشغول بود و برگشت ولي باز دلش طاقت نياورد و در تاريخ 15/2/65 دوباره به جبهه جنوب اعزام شد و مدت چهل روز در جبهه بود و برگشت و براي سال آخر دبيرستان ثبت نام کرد و مشغول درس خواندن شد ولي باز هم دلش اين جا و دوباره در تاريخ 15/7/65 به جبهه برگشت و مدت دو ماه در مناطق خوزستان بود و برگشت باز هم طولي نکشيد که دوباره در تاريخ 10/10/65 به جبهه اعزام شد و به خط شلمچه رفت و در کربلاي 5 هم شرکت کرد تا اين که به اظهار هم سنگريهايش در تاريخ 27/10/65 به علت اصابت ترکش به شانه اش مجروح شده بود و او را به بيمارستان اهواز اعزام کرده بودند پس از به هوش آمدن موقعي که خواسته بودند او را به بيمارستان شهرهاي ديگر منتقل کنند راضي به انتقال نشده بود و با رضايت گذاشتن روي پرونده مجروحيتش دوباره به جبهه شلمچه برگشته بود تا اين که در تاريخ 30/10/65 در شور و غوغاي عمليات موفق کربلاي 5 به وسيله تک تير که به قسمت چپ پيشانيش خورده بود به درجه رفيع شهادت و آن چيزي که خودش مي خواست و آرزوي ديرينه اش بود رسيد . خدايش رحمت کند که شهداء رحمت شده هر دو دنيايند .