بسم رب الشهداء و الصديقين . ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عنده ربهم يرزقون . اي جوانان برادران عراقي خود را نجات دهيد . امام خميني .آري امروز شهادت است و ايثار و قيامت و شهيدان مي مانند روزي آناني است که با خون خويش وضو گرفته اند و نماز عشق را به جا آوردند و راه کربلا را بر راهيان باز نمودند حضورشان مستدام .خونشان جاري و يادشان گرامي باد . اين شهيد ما مثل هر تازه گلي که در گلستان از غنچه باز شد ولي ؟؟؟ مظلومانه پرپر گشت و بوي خوش خونش هنوز به مشام ما مي رسد . شهيد نصرالله عباسي در سال 1336 در آبادان ديده به جهان هستي گشود . او در يک خانواده نسبت به دوران مذهبي و متوسط به دنيا آمد وي همچنان تا سن 7 سالگي به خانواده اش انس بسيار داشت وي در سن 7سالگي از اجتماع کوچک خانواده به محيطي بزرگتر قدم گذاشت . آن شهيد تحصيلات ابتدايي را در دبستان زاينده رود آبادان به پايان رساند و بعد از گرفتن ششم ابتدايي وارد دبيرستان بهشتي گشت و ديپلم خود را در اين دبيرستان گرفت . بعد از گرفتن ديپلم کم کم احساس مي کرد کمبودي را در جامعه و در خودش وجود دارد . از دست دوران خسته شده بود قبل از انقلاب روزها نوارها و اعلاميه هايي به خانه مي آورد و آنها را در اتاقي کوچک نگهداري مي کرد اين مسئله براي همگان مايه تعجب شده بود نصرالله ديگر عوض شده بود و روحيه سابق را نداشت تنها به امام خميني که ما در آن زمان حتي آشنايي به اسمش نداشتيم فکر مي کرد . تا که به ياري خدا انقلابي پاي گرفت و نصرالله مثل همه جوانهاي متدين پاي در صحنه سرنوشت گذاشت نقش بسيار مهمي را در اين ميان بازي مي کرد . شبها نگهبان بود و روزها راهپيمائي ، اثر خوشحالي در چهره نصراله موج مي زد . در گرفتن مراکز دولتي و نظامي نقش فعالي داشت . در آن زمان بود که کسي نه روز و نه شب نصراله را در خانه نمي ديد . نصراله تأکيد زيادي به خواندن و يادگرفتن کامل قران داشت و مي گفت سررشته تمام نيکي ها و هدايت ها در قرآن است . تا اينکه بعد از 22 بهمن روحيه وصف ناپذيري در نصراله به وجود آمد و اين روحيه همچنان ادامه داشت تا اينکه بار ديگر آمريکا دست به جنايتي تازه تر زد و جنگ را از راه عراق به ما تحميل کرد . نصراله تصميم گرفت پا در صحنه اصلي نبرد اسلام و کفر بگذارد و پيوسته مي گفت آبروي اسلام در نتيجه اين جنگ است . به همين خاطر به جبهه عين خوش به مدت 10 ماه اعزام گشت بعد از پايان 1 ماه نصراله به جهرم برگشت اما باز هم آرام نگرفت و دوباره براي 3 ماه به جبهه تنگ چزابه رفت و بعد در حمله بستان هم شرکت داشت بعد در خرمشهر بود که موج انفجار به پايش خورد و براي مدتي به درد پا دچار شد به همين خاطر نصراله را به جهرم فرستاند بعد از مدتي دوباره به جبهه کوشک رفت . رفتني که ديگر بازگشتي در آن مشاهده نشد نصراله با بدني سالم و رويي زيبا ماند تازه گلي رفت . نه حمله اي بود و نه خمپاره اي مشاهده مي شد در مکاني که حتي گلوله اي شليک نشد . نصراله با چند تن از همسنگران در حال نماز بودند اما در خارج از سنگر . در حين که از رکود به سجود مي رفتند خمپاره اي براي اولين بار به آن مکان خورد و نصراله را با چند تن از دوستانش همچون مولايش اميرالمومنان به درجه رفيع شهادت نائل آمدند ، آري نصراله شهيد و همچون نوگلي پرپر شده پيکر پاکش را به جهرم آوردند و در 19 خرداد 1361 در قبرستان رضوان به خاک سپرده شده نصراله سوخت و با سوختنش هر آن جگرها را مي سوزاند . روحش شاد و راهش پررهرو باد .