کنگره ملی شهدای استان فارس

چهارشنبه 14 مرداد 1405
00:13
مهرعلی کریمیان

مهرعلی کریمیان ( رشادت در:جنگ تحمیلی اول (دفاع مقدس))

فرزند علمدار

تاریخ تولد
1342/03/10
تاریخ شهادت
1362/12/27
محل شهادت
طلائیه خرمشهر
تحصیلات
دیپلم
محل تولد
فارس - جهرم - جهرم
وضعیت تأهل
متاهل
مسئولیت
فرمانده گروهان
نحوه شهادت
گلوله آر-پی-جی
نوع خدمت
سپاه
عضویت
کادر ثابت
بسمه تعالي : زندگي نامه پاسدار شهيد مهر علي کريميان : در تاريخ 1342 در خانواده اي متدين و مذهبي کودکي پاي به عرصه وجود نهاد که او را مهر علي ناميدند ، اسم با مسمائي که حاکي از عشق خانواده اش به حضرت امير بود ، کودکي که بعدها با ياد علي لباس جهاد پوشيد و در رکات روح خدا نائب بر حق صاحب الزمان با ابن ملجم ها ويزيدهاي زمان جنگيد و با همين لباس روي در بستر خاک کشيد و شهد شيرين شهادت را از جان و دل نوشيد و به سعادت ابدي پيوست ، شهيد مهر علي کريميان از همان اوان کودکي پر شور و با نشاط و متفکر بود ، سيماي محجوب و ملکوتيش آينه نماينگر اندرون نورانيش بود ، کمتر سخن مي گفت و بيشتر مي انديشيد اين نشانه خردش بود و خردمندان خاموش و هنر نمايند ، در جوار مردم و در متن جريانات مردم عمر گران بهاي خود را سپري مي کرد دردها و آلام مستضعفين آني قلب رئوفش را رها نمي کرد ، همواره با دردهاي بيکران و شادي هاي زود گذر اين مردم ستمديده هم آغوش بود ، گوئي خود را هميشه مديون اين توده مستضعف مي ديد ، با شروع جنبش علني امت اسلامي در سال هاي 55 و 56 جرقه اي در اعماق وجودش جهيد که او را مبدل به آتشفشاني عصيانگر در مقابل کاخ سر به فلک کشيده ستمگران تاريخ کرد ، در ميان اين اقيانوس توفنده مردم قطره زلالي بود که با امواج سهمگين خود کاخ هاي ستمگران را به کوخ هاي ويران مبدل مي کرد ، او ديگر از آن خود نبود نداي درونيش او را از هر چيز جز او بريده بود عاشقانه به امام امت الگوي راستين يک مسلمان انقلابي عشق مي ورزيد ، مي کوشيد آن چنان باشد که مي خواهد ، پيروزي انقلاب اسلامي اين توده مستضعف و ستمديده را بيش از پيش مصمم تر و پر کار تر کرد ، حرارتي با گرماي دلنشين از وجودش هر بيننده را مسحور مي کرد . شوق شهادت و عشق به جهاد هيچ گاه از مخيله اش جدا نمي شد ، شروع جنگ تحميلي آغازي ديگر بر زندگي پر بارش بود . چرا که جنگ استعداد درونش را شکوفا مي کرد . جنگ و جبهه و جهاد آرزوي او بود که براي به دست آوردنش آني راحت نمي شد ، خبر پيشروي نيروهاي مزدور عراقي بزرگ ترين عذابي بود که متحمل مي شد ، پرنده اي بهشتي که در قفس ماديات محصور شده بود و براي شکستنش هر لحظه سر و پيکر را بر اين قفس مي کوبيد تا اين که در تاريخ 10/8/60 اين حصار آهنين را شکست و از جان و دل به سوي گودال قتلگاه حسين ( ع ) به پرواز در آمد به اميد آن که به ديدار آقايش نائل آيد ، هر قدمي که به سوي جبهه بر مي داشت تيري آتشين بود که بر قلب ابر جنايتکاران شرق و غرب مي زد و فريادي جان خراش و لبيکي عاشقانه بود که در جواب آقايش حسين مي گفت . با عملش و کردارش و گام هاي استوارش مي گفت آري حسين جان اگر در حادثه عاشورا لياقت شهادت در رکاب ترا نداشتم اينک در راه تو و در رکاب فرزند تو عاشقانه سينه را سپر تير دشمنان خدا مي کنم تا با مرگ سرخم حيات ابدي اين دين آسماني را تضمين نمايم . در باختران با استقرار خود بوي خوش آشنا را مي شنيد و مرغ روحش در هواي کربلا به پرواز در مي آمد . رشادت ها و دليري هاي اين افسر شهيد در سر پل ذهاب نمونه بارزي از ايمان راستين و قلب مطمئن او بود ، هر روز به اميد شهادت و پيروزي سپاهيان کفرشکن اسلام در خط مقدم حماسه هائي مي آفريد . آرزوي ديرينه اش را پيش رو مي ديد ولي خواست خدا نبود که اين ذخيره الهي به دين زودي ها به سوي او بشتابد . سرانجام در تاريخ 25/10/؟؟؟ با هزاران خاطره تلخ و شيرين و سرشار از شهد شيرين پيروزي به جهرم بازگشت ، بازگشت او آرزوي کليه دوستان و آشنايان بود هر کس که خبر بازگشتش را مي شنيد عاشقانه مي شتافت و برادرانه در آغوشش مي گرفت ، او ديگر کريميان سابق نبود بلکه آن چه را ه رنگ تعلق مي پذيرفت از خود رانده بود ، عاشق سپاه بود براي آن که بتواند اين لباس برازنده بر اندام رشيد خود بپوشاند دو سال خدمت سربازي خود را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شروع کرد . از همان بدو ورودش به سپاه آتشي که هرگز نميرد کاشانه دلش را منور مي کرد ديگر سر از پا نمي شناخت سبک بال و عاشق با حرارتي عجيب به خدمت پرداخت افسري کم توقع و پر کار و سربازي مبارز و مدير براي سپاه بود او يک پاسدار عادي نبود سربازي بود که از غزوه بدر و احد به دوران ما شتافته بود تا آتشي بر خرمن هستي کفر بيفروزد و هر چه راه غير از خدا باشد با شراري خدائي بسوزاند ، در سپاه به علت لياقت و فعاليتش مسئوليت سازماندهي و مربي آموزشي عقيدتي نظامي ستاد ناحيه مقاومت بخش کرديان به او محول شد ، او را ديگر در خانه نمي شد پيدا کرد خستگي و کسالت براي او معني نداشت ، او در راه خدا پروانه وار گرد شمع فروزان اسلام مي گشت و لحظه اي از کار و فعاليت و آموزش باز نمي ايستاد . جوانان غيور و سلحشور تحت پوشش را با فداکاري و حوصله اي خدائي آموزش مي داد و به سوي جبهه هاي حق عليه باطل بسيج مي کرد ، وجود او در يک بعد نظامي گري خلاصه نمي شد ، تعليم و تربيت اسلامي و آموزش اخلاق حسنه از ابعاد وجودي اين سردار رشيد بود ، قيافه مردانه اش جاذبه خاصي داشت تمام افراد تحت فرمانده ايش از جان و دل دوستش مي داشتند و به او عشق مي ورزيدند صميميت و تقوي و ايمان او نقل هر محفل و مجلس بود ، در مساجد و جماعات که امام جماعتي نبود به سختي مي شد پيش نمازي کرد و به او اقتدا نمود ، روحيه امر به معروف و نهي از منکرش فرصت هيچ گونه سوء استفاده اي را به هيچ يک از يارانش نمي داد در تمام مراسم چه مساجد ها و چه تفريح هائي که با دوستانش مي رفت همه و همه حرف و بحثش خدا و اسلام بود ، نماز جماعت را در هر محلي که مي شد ترتيب مي داد . و خود در آخرين صف جماعت مي ايستاد و اين جا بود که چهره هاي خندان و اميدوار دوستانش او را براي امام جماعت مجبور مي کرد . در نماز از خود بي خود مي شد ، پاهاي مردانه اش آشکارا بر فراز سجاده مي لرزيد و امواج لرزان صدايش هنگام خواندن سوره حمد دل هر ناظري را نرم و چشم هر بيننده اي را اشک آلود مي کرد ، هر گاه که حرف از جنگ و جبهه بود اشک در چشمانش حلقه مي زد و سيل سرشک از لابلاي مژه هاي خدائيش بر روي گونه هاي استخوانيش مي غلطيد ، هيچ وقت خود را لايق خدمت نمي دانست علي الخصوص آن زماني که با آراء کليه افراد روستاي نظام آباد عضو شوراي اسلامي اين روستا شد ، هميشه از عدالت علي مي گفت و مستضعفان را آني از ياد نمي برد ، در تقسيم اجناس آن چنان خائف و مضطرب بود که هر ناظري را به عدالت و قسط اسلامي مطمئن مي نمود ، هميشه مي کوشيد پشيزي از حقوق اين روستا ضايع نشود . با وجود مسئوليت هاي سنگين ديگري که در سپاه داشت عضوي فعال براي روستا در پست شوراي اسلامي بود ، هنگامي که از کارهاي روستاي خودش فراغت مي يافت لباس زيباي پاسداري را مي پوشيد و جهت آموزش و تحقق آيه شريفه ً واعدوا لهم مااستطعتم من قوه ً مي کوشيد ، همواره مي گفت خدايا مرا لياقت آن ده که بتوانم در اين لباس خدمت کنم در تاريخ 15/4/1362 با مراسم ساده اي در حالي که ملبس به لباس پاسداري بود ازدواج کرد و به امر خدا تشکيل خانواده داد ، ازدواج نمي توانست او را از هدف الهي خود باز دارد ، بعد از ازدواجش عشق به جهاد بار ديگر در اعماق وجودش شعله ور شد ، ديگر تاب مقاومت در برابر اين آتش سوزان را نداشت ، ديگر نمي توانست اين قفس تنگ دنيوي را تحمل کند ، دنيا با اين همه عظمتش در مقابل روح بزرگش زنداني کوچک بود که بال پروازش را مي بست ، هميشه احساس غربت و تنهائي مي کرد ، آخر او از جهاني ديگر بود که در اين دنياي مادي تبعيد شده بود و مي بايست اين دژ محکم را بشکند تا به ديدار يار نائل آيد ، هميشه براي رفتن به جبهه پافشاري مي کرد و مسئولين امر را تحت فشار قرار مي داد و ناراحت بود از اين که نمي گذارند به آرزويش برسد آخر او سخت مورد احتياج سپاه بود ، سرانجام در مقابل اصرار و پافشاري بيش از حد او ، تسليم انديشه و اراده مصمم وي شدند از روزي که به او قول داده بودند که به جبهه اعزام خواهد شد سر از پا نمي شناخت . گمگشته خود را پس از سال ها فراق و دوري باز مي يافت در طي اين مدت براي چند روزي اعزام گردان به عقب افتاد سخت بي قراري مي کرد تا اين که قرار شد حتماً برود ، يک بار که دوستانش به شوخي به او گفتند باز هم اعزام به تعويق افتاده است آن چنان ناراحت و افسرده شد که اشک در چشمان پر فروغش حلقه زد و با صدائي بلند و استوار گفت اگر اين بار هم به تعويق بيفتد در حضور کليه مسئولين سپاه اين لباس را بيرون مي آورم گمنام به جبهه خواهم رفت ، به راستي که او سربازي گمنام و افسري فداکار بود در تاريخ 27/11/62 با اراده اي مردانه پشت پا به همه چيز زد و با قدم هاي استوار از همه کس بريد و در حالي که همسر و برادر و مادر و پدر و دوستانش را به صبر و بردباري توصيه مي کرد راهي جبهه شد تمام کساني که او را مي شناختند در فراقش اشک مي ريختند و مي ناليدند زيرا که آثار شهادت از سيماي نورانيش به خوبي مشخص بود و براي همه تقريباً مشخص بود که ديگر باز نمي گردد ، او عاشقانه به سوي جبهه به پرواز در آمد ، گريه هاي نيمه شب ها و آيت الکرسي خواندنش هميشه هم رزمانش را به ياد خدا مي انداخت ، در خط مقدم جبهه آن لحظه که فرماندهي گروهان 2 از گردان حضرت زهرا ( س ) را به عهده داشت شجاعتش بي باکتر از هميشه به قلب دشمن مي تاخت در شب هاي تاريک و مرگبار جبهه هاي جنوب به سنگر هم رزمان تحت فرمانده ايش مي رفت و هم چون برادري دلسوز آن ها را دلداري مي داد و ترغيب مي کرد ، سر انجام روز موعود فرا رسيد ، روز غمبار و غم انگيز 27/12/62 روزي که به ديداري خدايش شتافت . روزي که عالمي را از فراق خود داغدار و محزون کرد و ما را بدون مربي رها نمود و به ديار باقي شتافت . سرانجام در لحظاتي که صداميان کافر با استعداد يک تيپ پياده کوهستاني از لشکر 19 عراق و گردان کماندوئي صلاح الدين به گردان او پاتک زد در حدود ساعت سه و پنجاه دقيقه صبح در حالي که مردانه مي جنگيد و دوستانش را به رزميدن و پيروزي ترغيب مي کرد ، بر اثر شليک آر پي جي بعثيان کافر فرق مطهرش شکافته و سرش از پيکر پاکش جدا شد و ياد امام حسين را بار ديگر در اذهان کليه حاضرين در صحنه نبرد را زنده کرد و به آن ها و به تمام کساني که در پشت خط هاي جبهه مي زيند با خون سرخ خود پيغام جنگ جنگ تا پيروزي را رسانيد و مسئوليتي سنگين را بر دوش همه ما گذاشت . پيکر پاک و مطهر اين شهيد در روز پنج شنبه 2/1/63 همراه با بيست تن ديگر از شهداي عمليات خيبر که در طلايه عراق به شهادت رسيده بودند در زير بارا شديد از فلکه مصلي با شرکت يک پارچه مردم حزب ا... جهرم و روستاهاي کرديان و طوايف و عشاير و فاميل هاي وابسته با سر و سينه زنان با شکوه فراوان تشييع و در قبرستان رضوان در گلزار شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي در کنار ديگر شهداء به خاک سپرده شد . به اميد آن که بتوانيم راهروي راه او باشيم .
QR Code

برای مشاهده این صفحه QR کد را اسکن کنید