بسم الله الرحمن الرحيم : زندگي نامه شهيد محمد مؤمني : شهيد محمد مؤمني در ماه فروردين سنه 1342 هجري شمسي در يک خانواده عشايري در قلب کوهستان به صفا و طراوت گل هاي وحشي کوه ديده به جهان گشود . در اوان کودکي به علت خشکسالي و قهر طبيعت که منجر به از بين رفتن کليه دام ها و احشام گرديد خانواده شهيد براي فرار از ناسازگاري طبيعت به شهرستان جهرم نقل مکان کرد ، شهيد عزيزمان در اين شهر شهيد پرور رشد و نمو نمود تا اين که به سن دبستان رسيد و با کمک پدر و مادرش که روزها را به کار پرمشقت قالي بافي مي گذراند راهي دبستان شد محمد ، تا چهارم ابتدائي درس خواند ، ديگر بار زمانه سر ناسازگاري را به خانواده شهيدمان گذارد ، قضيه اين بود که پدر شهيد براي انجام مسئوليت در حين انجام وظيفه صادقانه به خاطر توطئه اي که انجام گرفت راهي ندامتگاه شد و يک خانواده 8 نفره را بدون سرپرست گذاشت و شهيدمان مجبور گرديد که درس و مدرسه را رها کرده و به کمک مادر و خواهران و برادران بشتابد و با کار طاقت فرساي خود آن ها را دريابد وي هر وقت که از کار و فعاليت باز مي گشت با چهره خندان و مشعوف خود که همانند آب زلال همه را در خود منعکس مي نمود با اعضاي خانواده برخورد مي کرد و هر چه داشت و هر چه بود با ايثار و فداکاري در اختيار خانواده قرار داشت کار به همين منوال گذشت تا اين که جرقه اي که سال ها توسط زعيم عالي قدرمان حضرت امام خميني زده شده بود به آتشي مبدل شد که روشنائي آن همه اقصي نقاط کشور و وراي ديگر مرزها تابيد و ملت در بند طاغوت که سال ها منتظر چنين واقعه اي بودند نداي رهبر را لبيک گفتند و به حرکت افتادند و شهيد محمد تبلوري بود از اين حرکت و سمبل ايثار و فداکاري وي مشت بسيار محکمي بود از ميليون ها مشت گره کرده اين ملت مظلوم که امپرياليسم را به وحشت انداخت . وي در کليه راهپيمائي ها که بر ضد طاغوت و طاغوتيان انجام مي گرفت شرکت فعالانه داشت محمد سهم بسيار عظيمي داشت براي کشاندن مردم به تظاهرات و خود سمبل سرسختي در برابر طاغوتيان و طاغوت بزرگ بود . همين که امام بزرگوارمان در دوازدهم بهمن ماه 57 وارد خاک مقدس وطن اسلام ايران شدند محمد در پوست نمي گنجيد و کار و فعاليت روزانه را در تظاهرات و ايستادگي در برابر حکومت نظامي و مزدوران خود فروخته دولت شاهي خلاصه مي کرد ، در بيست و دوم بهمن 57 روز تاريخي ملت ايران که به دستور امام عزيزمان که با جنگ مسلحانه تفاله هاي طاغوت به زباله دان ابدي تاريخ سرازير شدند ، ژاندار مري شهرستان جهرم اين آخرين پايگاه که هنوز به طاغوت وفادار بود و در اين تاريخ در برابر مردم ايستادگي مي نمودند ، محمد عزيز هم به خيل عظيم مردم خروشان شهرش که به نداي امام عزيزشان لبيک گفته بودند پيوست و با ايثار و فداکاري آخرين پايگاه وفاداري به طاغوت را در اين شهر فتح کردند محمد هميشه با عشقي مالامال به اسلام و امام امت خميني کبير در صحنه حاضر بود و جزء نفرات اولي بود که در اين شهر به عضويت بسيج مستضعفين در آمد و فعاليت خود را در اين ارگان به تمام معني مردمي شروع نمود و براي سرکوب منافقين از خدا بي خبر آمريکائي تمام شب ها را در محله سکونتش پاسداري مي داد و در کليه برنامه هاي بسيج اعم از اردوهاي آموزشي و نظامي شرکت داشت و جزء افراد فعال و مصمم بود تا اين که جنگ تحميلي عراق به دستور امپرياليسم جهانخوار عليه انقلاب شکوهمند و کشور عزيزمان آغاز گرديد محمد داوطلبانه جزء پيشگامان ، قدم به صحنه جنگ گذاشت و در تاريخ 15/7/59 عازم جبهه جنوب گرديد و بيش از يک ماه در جبهه هاي : آبادان - خرمشهر - و پل بهمن شير با کافران بعثي در نبرد بود پس از بازگشت از جبهه با عزمي راسخ تر و اراده اي آهنين به تبليغ انقلاب و خود سازي پرداخت ً من عرف نفسه فقد عرف رب ً را آويزه گوش کرد و کماکان در بسيج مستضعفين فعاليت چشمگير داشت ، تا اين که مجدداً در تاريخ 9/8/60 براي بار دوم به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شد . و در حمله تنگه قاسم آباد شرکت داشت و به تصديق هم رزمانش با روحيه اي بسيار قوي و ايماني راسخ در مقابل دشمنان اسلام پايمردي داشت . در اين حمله بود که به اتفاق يک سرهنگ که بعدها به درجه شهادت رسيد مهماتي که از بعثيون عراق با يک قبضه تير بار به جا مانده بود شجاعانه به خط دوم انتقال دادند . در اين مرحله شهيد عزيزمان جمعاً به مدت 3 ماه در جبهه فعاليت داشت . تا اين که به خانه بازگشت ، در اين بازگشت بود که محمد از اوايل فروردين شصت و يک به مدت 3 ماه در بسيج مستضعفين فعاليت مستقيم داشت و از اعضاي دائمي بسيج بود و در اردوگاه معاودين عراقي مشغول خدمت شد و مدتي هم در پست نگهباني در بانک هاي شهر انجام وظيفه مي نمود . محمد در يکي از همين نگهباني ها بود که در حين وضو گرفتن پاي راستش آسيب ديد و به همين علت نتوانست مجدداً به جبهه عزيمت نمايد . تا مدتي که بهبوديش را باز يافت سخت ناراحت بود از اين که نتوانسته به جبهه عازم شود تا اين که وي در تاريخ 22/6/61 براي بار سوم به جبهه کوشک اعزام شد . و از ابتدا در خط مقدم جبهه مردانه با بعثيون از خدا بي خبر و خود فروخته جنگيد تا اين که 5/8 صبح روز جمعه 21/8/61 مصادف با شهادت امام سجاد ( ع ) به درجه رفيع شهادت که آرزوي ديرينه اش بود رسيد محمد هميشه مي گفت چنان چه لياقت شهادت داشتم از خدا مي خواهم که در حين شهادت به پهلو خوابيده و يک دستم به علامت دعا و دست ديگرم به علامت پيروزي قرار گيرد و همسنگرانش تصديق دارند که الحق همان گونه که از خدايش خواسته بود برايش ميسر گردانيد . محمد هميشه بر اين تأکيد داشت که هر فشنگ که به طرف دشمن شليک مي شود بهاي خون يک شهيد است و مي گفت فشنگ هاي خود را بيهوده و به عنوان تفريح و سرگرمي از دست ندهيد و هر فشنگ زماني ارزش دارد که به سوي هدف اصلي که دشمنان اسلام هستند شليک شود براي ثبوت عقيده اش همين بس که بيشتر اوقات فشنگ هاي به جا مانده در سنگرها را جمع آوري کرده و پس از تميز کردن از آن ها استفاده مي نمود . محمد علاقه زيادي به عزاداري و سوگواري محرم حسيني و سينه زني داشت و هميشه همسنگرانش را به مقر براي انجام دعاي کميل ، توسل ، فرج تشويق مي نمود و خود از پيشقدمان چنين برنامه هائي بود . ناگفته نماند که محمد هر سه بار که عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد مصادف با ماه خون و شهادت ( محرم ) بود . روانش شاد و راهش مستدام باد .